دردانه .... من!

راستش چند روزی هست که دارم فکر می کنم بعضی از حرف های بامزه دردانه رو اینجا بنویسم و یا در وبلاگ خودش؟ بالاخره الان که مثلا داشتم مطالعه می کردم با خودم فکر کردم که چه اشکالی داره هم اینجا بنویسم و هم اونجا. خب حالا اینجا می نویسم تا بعدا سر فرصت اونجا هم خواهم نوشت.

- چند روز پیش تو آشپزخونه من و دردانه داریم صبحانه می خوریم. قاشق رو دست چپش گرفته، بازوی راستش رو دراز کرده به سمت جلو و قاشق رو داره بصورت متقاطع با آرنج حرکت می ده. می گه دارم "پیالون" می زنم!


- منزل پدر بزرگ دردانه مهمون هستیم و دردانه با ادب بودن رو به اوج می رسونه. می خواد که لیوان رو از اون سر سفره بهش بدهند، پدر بزگش رو صدا  می کنه و میگه بی زحمت اون لیوان رو بدین به من!

بعد از شام میاد کنار دختر عمه اش که باهم بازی کنند. مجبور هست پشت به پدر بزرگ بنشینه. می شینه و بعد بر می گرده به ایشون میگه ببخشید که پشتم به شماست! بعد هم میگه دنیز (اسم دختر عمه اش هست) اجازه بده اول یه دونه ببوسمت بعد بازی بکنیم!

دنیز 6 ساله است.


- توی اتاق دردانه، من و الیسا (عروسک محبوب اش) و خود دردانه مشغول بازی هستیم. دردانه به انتخاب خودش به هر کدوم ما یه ماشین می ده و بعد می گه من به همه ماشین می دم آخه من اداره ماشین هستم.

*هنوز هم نتونستم بفهمم این اداره جایی بودن که چنین مفهوم مسوول بودن رو بشه از اون استنتاج کرد رو از کجا یاد گرفته!


- از من می پرسه که تمساح چه جور حیوانی هست؟ براش توضیح می دم و می گم که تو آب زندگی می کنه. می گه: من یه روز یه تمساح کوچولو دیدم که تو جنگل بود. باهم بازی کردیم. مثلا بدو بدو بازی!


- دردانه داره من و الیسا رو می خوابونه. می گه چشماتونو ببندیدن که براتون قصه بگم. چشمامونو می بندیم و خودش میگه مثلا الیسا هم چشماشو بسته و نخودی می خنده بعدش. بعد شروع می کنه به قصه گفتن: یکی نبود یکی بود، غیر از خدا هیچ کس نبود. یه روز یه قورباغه ای بود و یه خروسی. خروس و قورباغه باهم بازی می کردند. قصه تموم شد.

* قورباغه رو "دورباغه" تلفظ می کنه.


- عقب عقب به زور میره زیر فرش! و میگه من آشغال هستم، موندم اینجا، بیایین منو جارو کنین.


- یه شب که داشتیم می خوابیدیم داشت برام می گفت که یه روزی بزرگ میشه، می.می هاش هم بزرگ میشن. اونوقت من روی بالش دردانه می خوابم و اون روی بالش من. اونوقت به من شیر میده بخورم.


- داریم توپ بازی می کنیم. هیجان زده می شه و میگه که الان شوت می کنه توپ اُپپان می شه (یه کلمه ای که از خودش در آورده)، آتیش می گیره و میره تا فضا! و بعد بر می گرده و من اونوقت بدو بدو میرم آتیش رو خاموش می کنم... در ادامه بازی می گه که خودش پرواز می کنه میره فضا و من هم با نردبان میرم پیشش و اونجا باهم توپ بازی می کنیم.


- داره با الاغش بازی می کنه. الاغش کمی بزرگ هست و از بابا کریم هم کمک می خواد. میگه دارم الاغم رو ورزش میدم! بعد که بابا حوصله اش سر میره بهش پیشنهاد میده که بذاره کمی الاغش استراحت بکنه و بعد دوباره با اون بازی کنه. دردانه که هیچگونه وقفه انداختن در کار رو نمی پسنده میگه الان ماساژش میدم خستگیش در میره بعد باز ورزشش میدیم.


- میگه آهنگ پلنگ صورتی اینجوریه: درین درین درین


- کارت عابر بانک بابا کریم گم شده بود. همه جا رو گشتیم و مطمئن شدیم که گم شده!..روز بعد شب حین بازی با دردانه یهو باز یادم می افته و می گم کیاراد کارت بابا کریم گم شده و الان خیلی ناراحته. میگه بیا بریم اینجا رو (روی میز کوچک رو که زیر میز بزرگ جلو مبل جا میگیره رو) نگاه کنیم. کمی میز رو جلوتر می کشم و می بینم بله کارت اونجاست. با تعجب و خنده از شیطنتش می گم این کارت چه جوری اومده اینجا؟ می گه من اینجا گذاشتمش که اگه بابا گمش کرد من زود ببرم بهش بدم!


خلاصه که گاه دست به یقه میشم باهاش و حسابی کارمون به دعوا میکشه...فکر کنم داریم بحران های دو سالگی رو تجربه می کنیم. توی کتاب کلید رفتار با بچه های 3 ساله نوشته بود که روزانه حدودا 400 سوال می پرسند ولی کیاراد روزانه حدودا 4000 تا سوال می پرسه! راستش اغراق اگه نباشه بیش از 1000 تا سوال رو حتما دیگه می پرسه.


- همین الان دو بار جفت پا از روی میز جلو مبل پایین پرید دید می افته، رفت بالش آورد و الان داره با لذت از روی میز روی بالش می پره.


* خدا به من آرامش و ذوقی در خور مادری دردانه عطا کنه.

 

 

 

 

/ 10 نظر / 55 بازدید
مارتیا پسر دوست داشتنی مامان افشان

اول که شیرین بود پروین جان مثل عسل دوم باید بگویم خیلی از کارها و رفتارهای کیاراد را که می خوانم لذت می برم برای اینکه من را یاد مارتیای کوچک می اندازد .امیدوارم همیشه شاد باشید و کمتر دست به یقه بشوید .[خنده]

مامانش

پروین عزیز این بار که کیاراد را دوباره دیدم و بیشتر با هاش آشنا شدم(راستی ممنون به خاطر آن روز شیرین) مطمئن شدم که کیاراد واقعا خاصه. آرامش خاصی داره که من تا حالا تو هیچ بچه ای ندیدم در حالیکه به اندازه همه بچه های دو ساله شیطونه.مادر این دردانه باید افتخار کنه که همچین دردانهای پرورده. اون آرامش و ذوق هم مطمئن باش که مامان پبین فراوان دارد که اینچنین شده. دوستتون داریم.[گل]

نسرین

وای پروین جون چقدر با مزه است باور کن کلی اول صبحی روحم شاد شد ادبش توی خونه پدر بزرگ و موضوع آشغال دیگه آخرش بود قربونش بره خاله ندیده

مریم

ببوس پسرک باهوش و شیرین رو[ماچ] مهرانا هم روزی 1000تا سوال میپرسه که هیچ یه سوال رو هزار بار میپرسه منم میخوام کم نیارم همون سوال رو هزار بار جواب میدم.[کلافه]

نازنین مامان آرتین

دورباغه گفتنش خیلی با مزه بود . [ماچ] آفرین به این پسر مودب و شیرین زبون .

رونالی

ای جان چه نی نی بامزه ای دوست شیم؟؟

لیلا مامان مارتیا

مهم اینه که بنویسی تا از یادت نره مثل من[نیشخند] قربون هوش و ذکاوتش که اینقدر قشنگ حرف میزنه

غزاله

خیلی حرفا و کاراش بامزه بودن.مخصوصا ادب بیش از حدش.خدا براتون حفظش کنه گل پسرتونو[قلب]

غزاله

عزیزم خیلی خوشحال شدم که با یه هم رشته خودم آشنا شدم.من مشهد درس خوندم و الانم مشهد زندگی میکنم.بیوتکنولو}ی کجا خوندی؟تهران؟خیلی رشته جالبیه.من خودم بالینی رو دوست دارم اما پزشکی مولکولیم جز رشته های جدید بودش.خیلی از آشنایی باهات خوشبختم.همیشه از این به بعد میام بهت سر میزنم.

افراسیاب

زندگی زندون سرد کینه هاست رو دلم زخم هزار تا خنجره