آیا کیاراد دلتنگ مادر بزرگش است؟

چند روز پیش کیاراد به من میگه که مامان تو اگه بری تو آسمون ها من تنها می مونم و ناراحت می شم. و ادای گریه کردن در می آره.

من که می دونم منظورش فوت کردن من هست (چون بابا کریم پارسال چند روز بعد از فون مادر من در جواب کیاراد که دنبال "آنا" می گشت گفته بود رفته تو آسمون ها، شاید فکر می کنه هر کی بره اونجا دیگه بر نمی گرده) ولی به روی خودم نمی آرم و میگم اِ من با چی مثلا برم تو آسمون ها؟ کیاراد دیگه گریه نمی کنه و می گه آخه من یه هواپیما درست کرده ام با اون میتونی بری.

و بحث مون ادامه پیدا می کنه... و من هنوز هم دارم به علت این حرف اش فکر می کنم.


امروز صبح حین صبحانه خوردن بی مقدمه میگه: مامان! مامان تو رفته تو آسمون ها؟

من: بله عزیزم

کیاراد: یه روز آنا میاد ما رو هم با خودش ببره. خاله رباب رو هم میبره. اونوقت من و تو و خاله رباب و آنا و خدا اونجا باهم بازی می کنیم.

من: هاج و واج موندم که چی داره میگه و چرا این فکر ها رو می کنه؟!!

کیاراد: آخه مامان خوشحال باش. الان بالا پایین بپر بگو هوراا. چون که دیگه میتونی مامانت رو ببینی.

من بصورت تصنعی شاد می شم ولی همچنان فکر می کنم آیا کیاراد دلش برای آنا تنگ شده؟ چکار می تونم بکنم براش؟ آیا فیلمی از آنا نشونش بدم یا اوضاع رو بد تر می کنم؟

...................................

از حرف ها و کارهای بامزه کیاراد هرچی بگم کم گفته ام.

- درب قابلمه رو گرفته تو دستش و به گردی دسته درب اشاره می کنه و میگه اگر اینجا رو بچرخونیم اینجا (اشاره به پیچ داخل درب قابلمه) هم می چرخه.

- دارم قربون صدقه اش میرم و ازش تعریف می کنم. یهویی احساساتش قلنبه می شه و خطاب به من می گه الهی من دورت بگردم! (اِله من سنون باشووا دولانیم)

- از همون روزی که "امیر مهدی" اومد و کیاراد رو بوسید مشکل حل شد و الان کیاراد بدون گریه به مهد می ره.

- امروز باز تو مهد کودک شده بود همکار عمو موسیقی و تو یه صندلی و پشت یه میز مخصوص نشسته بود برای بچه ها با پیانو کوچولوی خودش موسیقی اجرا می کرد.


پی نوشت: آراز گلی لپ تپلی تو خوشگل و ناز منی. (یادمه این شعر رو بابا آراز براش می خونده اونموقع ها که آراز حدودای یکسالش بود. حالا شاید شعر رو اینور اونور یادم مونده باشه ولی در هر صورت می خواستم بگم که آراز قهرمان، نازنین خاله تولدت مبارک باشه.  عزیزم خیلی خوشحالم که قراره ببینمت و ببوسمت.

/ 13 نظر / 59 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلامامان مارتیا

http://www.civilica.com/Paper-ICHMCM03-ICHMCM03_244.html ذهنم خیلی مشغول شده بود سرچش کردم این مقالات احتمالا بهت کمک میکنه عزیزم

شایلی

پروین جان بچه ها خیلی خوب مفهوم دلتنگی رو درک میکنند و جالبه درست مثل آدم برزگها میتونن تو دلشون بریزن و بروز ندن و بعضی جاها یهو سرباز میکنه و واکنش نشون میدن. من این حالت رو تازگیها تو شاینا زیاد دیدم آخه مامان بزرگ و بابابزرگ پدریش چند ماهیه ایران نیستند و حداقل تماس رو با شاینا داشتند یکی از دلایلی که واسه بداخلاق شدنش حدس میزدم همین بود چون بی مقدمه شروع میکرد به تعریف کردن خاطراتی که با اونها داشت منهم پریروز یه جفت کفش براش خریدم و بهش گفتم اینا رو مامان شهلا واست فرستاده باورت نمیشد دو ساعت پوتین ها تو پاش بود تا باباش اومد سریع رفت بهش گفت اینا رو مامانی برام فرستاده!! منهم مطمئنم کیاراد باهوش ما دلش هوای مادربزرگشو کرده و ذهن پاک و معصوم اونها قادر به درک هرگز ندیدن عزیزانشون نیست. شاید بهتر باشه خاطراتی براش تعریف کنی یا تصنعی وانمون کنی آنا هنوز هست یا هدیه براش می فرسته شاید اونها ته ذهن خودشون تصور میکنند اونها فراموششون کردند و دیگه نوه هاشونو یادشون نمیاد!! تصورش هم میتونه براشون دردناک باشه بهتره بهشون ثابت شه اونها هنوز هم نوه هاشونو دوست دارند و به یادشون هستند

شایلی

درک پدیده مرگ برای بزرگترها هم سخته ما بزرگترها با باور بعضی از عقاید که تنها عقیده و باورند و از نظر فیزیکی قابل لمس نیستند میتونیم خودمون رو وادار به پذیرش و هضم دوری کنیم اما تو دنیای بچه ها هر دلیلی باید یه پایه و اساس فیزیکی و قابل لمس داشته باشه نه فقط یه باور ذهنی و مذهبی و اعتقادی!! پس حق دارند دلتنگیشونو نپذیرند و بهانه بگیرند

شایلی

ضمنا از طرف ما هم اون لپهای توپولی آراز قلقلی رو ببوسید[چشمک]

مارتیا پسر دوست داشتنی ام

باید بگویم خواندن این پست من را به شدت غمگین کرد واقعا نمی دونم باید چه بکنی پروین جان شاید بهتر باشه با یک مشاور حرف بزنی . راستش نمی دونم چی بگویم .

مامي آلينا

الهي بگردم .خدامادرعزيزت رورحمت كنه.اگرمشاوره گرفتي نتيجه اش روبراي ماهم بنويس لطفا[بغل] خوش به حالتون كه ليلي وقهرمان نازنينش روبه زودي ميبينين.يك ماچ درست وحسابي ازطرف ماهافراموش نشه لطفا[نیشخند][بغل]

نیلوفر مامی سامیار

[قلب][گل]آفرین به تو مادر لایق و عاقل که همیشه حرفهای خوشگل کیاراد گلمو مو به مو مینویسی! واقعا از نکته سنجیت خوشم میاد طفل تیزهوش به یه مادر تیزهوش هم نیاز داره وای اون قسمت فوت کردن رو خوندم دلم فشرده شد خدا کنه همیشه سایه محبتتون بر سر کیاراد گلم باشه مامانی پسر گلمو 100000000تا ببوسش[ماچ]

نسرین

قطعا دلتنگ شده ولی نوع دلتنگیش با ما فرق می کنه احتمالا دیدن فیلم و عکسها اون رو مثل ما دچار نوستالژی نمی کنه ولی این فقط نظر منه شاید درست نباشه

دلبند

ای واااااااااااااای همش پرید![گریه] خلاصه اش اینکه من فکر می کنم که قیاس به نفس می کنه چون زیر هفت سال سن داره و طبعا خود محوره. یعنی هر چیزی رو که در اطرافش رخ می ده به خودش منتسب می کنه. به نظرم دور از جون اضطراب جدایی از تو رو داره. فکر می کنه همه "آنا" ها بچه ها شونو ترک می کنن و پیش خدا می رن. که البته این ماشاله از هوش زیادشه چون این دغدغه ها بیشتر حدود 5 سالگی بروز می کنه. باید خاطر جمع شه که تو پیشش می مونی. انشاله که همیشه هم سایه ات روی سرش باشه دوست نازنین خیلی گلم.

افشار

سلام مامان کیاراد باهاتون تازه اشنا شدم انشالله دایم بتونم بهتون سر بزنم دوست مهربان به وبلاگ ماهم سری بزنید[گل]