تشکر از محبت دوستانم و حرفهایی با پسرم

سلام

 این روز ها احساسات گنگ و عجیبی دارم. از یه طرف عجله دارم که زودتر بچه ام متولد بشه هم برای اینکه از این وضعیت سنگینی و کندی خلاص بشم و هم اینکه پسرم رو ببینم و اطمینان پیدا کنم که همه چیز با خوبی و سلامتی تموم شده, در حالیکه از طرف دیگه هم که شاید از ترس باشه از به پایان رسیدن راه می ترسم. این احساسات غریب ذهنم را خسته و روحم را دپرس میکنن. مطلب قبلی که نوشته بودم متاسفانه باعث نگرانی دوستان عزیزم شده. از همه عزیزانم که به فکرم بودند و هستند و با حرفهای قشنگشون به من روحیه میدن صمیمانه سپاسگزارم. شاید برای شما هم پیش آمده باشه ,گاه آدم چنان کلافه و بی حوصله میشه که دوست داره صبح که بیدار میشه ببینه همه چیز تغییر کرده به بهترین وضعیت قابل تصور. هفته پیش من در چنان وضعیتی قرار داشتم ولی خوشبختانه این هفته خیلی بهترم. امیدوارتر و شجاع تر برای مقابله با واقعیتی که پیش رو دارم. شاید این هفته آخرین هفته بارداریم باشه, سعی میکنم بی جهت وقت تلف نکنم.

 از اولین روزهای بارداری دفترچه یادداشتی تهیه کرده ام که گاه و بیگاه برای پسرم مینویسم. دیروز عصر باران میبارید و هوا  خنک و بسیار دلچسب بود. نشستم و با پسرم حرف زدم و نوشتم, که دوست دارم برگزیده ای از آن را اینجا بیاورم. 

"از اولین روزهای بارداری  حتی قبل از اینکه جنسیت بچه ام معلوم شود ( با اینکه قلبا حس میکردم فرزندم پسر خواهد شد و تصورداشتن دختررا یک آرزوی بر باد رفته میدیدم), حس اینکه زیاد لی لی به لالای بچه ام بگذارم و نازش رو بکشم و لوسش کنم رو نداشتم. همیشه احساسم این بوده که اون یه آدم دیگه هست که داره کارهاش رو میکنه که آماده بشه بیاد به این دنیا و من در مقابلش مسوولم تا هر چه را نیاز داره برایش فراهم کنم. مسلم هست که دوستش دارم, خیلی هم زیاد دوستش دارم ولی نمی خواهم از دوست داشتنم برایش قفس بسازم و او را به جرم اینکه کودک  من است و من مادرش , به جرم اینکه من برایش زحمت کشیده ام و دوستش دارم به بند بکشم و مجبورش کنم هر طور که من برایش صلاح میدانم زندگی بکند. 

....

حتی اگر از نظر من انتخاب هایش اشتباه باشد باید اجازه دهم هر چه را میخواهد انتخاب کند. مگر نه اینکه قبول دارم اشتباه کردن یک جور راه حل هست که به جواب نمی رسد, پس بهتر است بداند که برای هر مشکلی به اندازه تعداد آدم ها راه حل وجود دارد. نقش من می تواند به عنوان دوست و مشاور باشد.

پسر عزیزم امروز حدودا ۲۵۹ روز است که هستی یافته ای و تا چند روز دیگر پا به این دنیا خواهی گذاشت. دنیای قبل از تولد را معمولا هیچ کس به خاطر نمی آورد  و احتمالا تو هم به خاطر نخواهی آورد, و از دنیای بعد از مرگ هم کسی اطلاعی ندارد. اما آنچه در این دنیا هست برای هر آدمی منحصر به فرد است.در حین داشتن شباهت های فراوان تجارب آدم ها منحصر به خودشان است. تو هم مثل دیگران بی گمان تجارب استثنایی در این دنیا کسب خواهی کرد. به تدریج همه قوانین زندگی را یاد خواهی گرفت و به زندگی در این دنیا عادت خواهی کرد با تمام خوبی ها و بدی هایش.

عزیز من ما یعنی من و پدرت بر اساس آنچه فکر میکردیم درست و بهترین است این زندگی را درست کرده ایم و از آغاز زندکی مشترکمان همیشه حتی در اوج اختلاف نظر توانسته ایم همدیگر را درک کنیم. امیداوارم که تا همیشه بتوانیم به این درک متقابل و ارتباط خوبمان ادامه دهیم. با آمدن تو و با اضافه شدن مسوولیت پدر و مادر بودن احتمالا انتظارات ما از همدیگر تغییر خواهد کرد و اگر زمانی به خاطر آرامش تو ( که از نظر هر کدام از ما میتواند معنی متفاوتی داشته باشد) اختلاف پیدا کردیم, بدان که تو مقصر نیستی. تو میتوانی کلید حل مشکل ما باشی ولی مقصر مشکل نیستی.

...

 عزیزم در هر شکل و قیافه ای که هستی به زیبایی درون ات فکر کن . آدم ها تنها در نگاه اول ظاهر همدیگر را می بینند, ولی زیبایی درونی آدم ها هست که آنها را دوست داشتنی و جاودانه میکند.

نمیدانم زمانی که این نوشته ها را می خوانی در چه سنی و کجا خواهی بود, هر جا و در هر سنی که هستی همیشه برایت بهترین ها را آرزو میکنم. دوستت دارم و میسپارمت به خدایی که به او اعتقاد کامل دارم.

مادر تو: پروین"

دوست های خوبم باز هم از اینکه با مطلب قبلیم نگرانتون کردم متاسفم. دوستتون دارم و انشاا... بزودی با خبرهای خوش میام.چشمکبای بای

  

    

/ 18 نظر / 83 بازدید
نمایش نظرات قبلی
دوست من

[گل]این گل هدیه به مادر خوب نازنین[لبخند]

دوست من

[گل][گل]این 2 شاخه هدیه به بابای مهربون [لبخند]

دوست من

[گل][گل][گل]این 3 شاخه هدیه به نی نی نازنین و دوست داشتنی[قلب]

دوست من

و همه گلها تقدیم به مامان پروین خانم خانوما[قلب][دست]

lili

اخییییییییییییییییییییی. پروین جونم به نظر من خواب یعنی زندگی.[نیشخند] قربونت برم کیاراد خان که به دنیا اومد یه دل سیر بخواب.[ماچ]

هنا

میخواستم بگم از کامنتت فهمیدم که هنوز فارغ نشدی گفتم الان اینقدر هی تلفن و حرفا در این مورده که خسته شدی احتمالا! آدم باید به همه جوابگو باشه که نی نی خان چرا تشریف نیاورده!!! اما خوب ما که سنگین نشدیم مامانش سنگین شده... خوبید؟ سلامتید؟ خیلی دوست داشتم کنارتون بودم اینروزا! حتما برای دیدن کیاراد میومدم...مخصوصا الان که فارغ و آزاد به کیف کردن فکر می کنم [چشمک] ما هم همراهتون منتظریم و امیدواریم که به سلامتی اومدتو گزایماس بشید. بروین جون جدا اگر کاری حتی تلفنی از دستم برمیاد بهم بگو...[بغل][ماچ] مراقب خودت باش...از تبریکت هم ممنون ایشالله فارغ التحصیلی شما رو تبریک بگیم

هنا

ممنونم عزیزم به ما لطف داری...نی نی خوبه؟ خودت سرحالی؟

lili

سلام عزیزم. خوبی؟ سلامتی؟ چه خبر؟ مامان شدی ؟[هورا] عزیزم فکرم پیش توئه. برات دعا میکنم.دیگه روزشمارتم به نقطه صفر رسیده. کیارادجان اومد؟[گل][بغل]

پریسا

سلام خانمی. خوبی؟ خیلی ازتون بی خبرم. امیدوارم هر جا که هستی شاد شاد باشی. این آقا کوچولو نمی خواد به دنیا بیاد. دل خاله پریساش که ریش ریش شد. از طرف من یه ماچ گنده بچسبون روی پیشونیش. راستی خانم خانما مگه قرار نبود توی وبلاگ کمکم کنی؟ پس چی شد هان؟ من منتظرم.[گل][خداحافظ][قلب]