خاطرات کوچولو

سلام

١- در خانه:

کریم وسط هال بالشی زیر سرش گذاشته و خوابیده، کیاراد داره با اسباب بازی هاش بازی می کنه و من در هال جمع و جور کردن هستم و این ور اونور میرم. میرم تو اتاق خواب و چند دقیقه بعد یک دفعه با صدای کیاراد به خودم می آم، در حالی که شاپ شاپ کنان چهار دست و پا داره میاد به طرفم با یک لحن نگران داره میگه "هاردادی؟" یعنی کجاست؟...

٢- خانه خواهر شوهرم:

دنیز دختر عمه کیاراد دوربین فیلم برداری رو میاره و ریموت کنترلش میفته روی زمین. کیاراد بر میداره و میگیره سمت تلویزیون و همزمان که داره خودش رو هم تکون میده دگمه هاش رو فشار میده و اعتراض میکنه که چیزی عوض نشد...با صدای اعتراضش متوجهش میشم...با اینکه میدونم کیاراد تو خونه خودمون تفاوت گوشی تلفن و ریموت کنترل رو میدونه ولی اینکه یه ریموت کنترل غریبه رو هم بشناسه برام خیلی جالب بود...

٣- مغازه سبزی فروشی:

من در حال خرید هستم و کیاراد روبروی سبزی فروش و ترازو تو کالسکه اش نشسته. دارم میشنوم که کیاراد میگه "آجاقاااا" و آقا محرم سبزی فروش هم داره میگه "ماشاا... ماشاا...". این مکالمه بین اونا چند دور تکرار میشه و من به زور خنده ام رو نگه میدارم و به آقا محرم نمیگم که کیاراد منظورش "حاج آقا" نیست و فقط به چیزهای نا آشنا این کلمه رو میگه. به گمونم کیاراد داشته با ترازو حرف می زده...

 

پ. ن. ١ :این روزا کیاراد اگه تار عنکبوتی هم ببینه می گیردش تا بلند بشه... و من باید مثل سوپر من خودم رو برسونم قبل از اینکه فرود بیاد.

پ.ن. ٢: ممنون دوستای گلم بخاطر همدردی و پیشنهادات خوبتون. راستش خیلی وقت ها فکر میکنم با اینکه دنیای دوستیمون مجازی هست ولی خود دوستی هامون واقعیت دارن.

پ.ن. ٣: کماکان فرصت نمیکنم با جان و دل به وبلاگهاتون سر بزنم و کامنت بذارم...از این بابت شرمنده ام.

  پ.ن.۴: این پی نوشت گذاشتن هم بد چیزی نیستااا. من اولین با ر بود که از این کاره کردم. هههه

/ 16 نظر / 34 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لی لی

ای جان ... من که کلی با آجاآقااااا خندیدم ... تصور آقای میوه فروش شب میره خونه اشون به خانواده میگه امروز یه بچه یک ساله تو میوه فروشی به من میگفت حاج آقا ....[قهقهه]

lili

[ماچ][قلب][گل]

قصه شاه پریون

سلام... خوبید؟؟؟ خیلی وقت بود نیومده بودم اینجا/ یعنی خیلی وقت بود اصلا ننوشته بودم .. توی ارشیو داشتم به دوستان قدیمی سر می زدم ... وبلاگ شما رو هم دیدم [لبخند] خوشحال میشم باز هم همدیگر رو ملاقات کنیم

شبنم مامان مانی

سلام عزیزم ممنون که به ما سر زدید...پسر کوچولوی باهوشی دارید...از طرف من و مانی ببوسیدش....

هاله مامان ارشیا

قربون تو و اون کیاراد کوچولو بشم [ماچ][ماچ]مگه این فسقلی ترکی حرف میزنه؟[بغل][ماچ][قلب]

لیلی

وای من ببینم این پسر ژاپنی رو می خورمش با اون هاردادی گفتنش! این پسر ما بخش فارسی اش گل کرده موقعی که دنبال یه چیزی می گرده میزنه شبکه دو میگه "کو؟"[نیشخند]

تارا

سلام! میدونی دوستیمون یکساله شد؟ سال گذشته بود و هفته های آخر بارداریتون و من اتفاقی با وبلاگتون آشنا شدم [پلک] بعد دیگه روز شماری می کردم تا این کوچولو چشماشو به این دنیا باز کنه و بعد دیگه شدم خواننده همیشه گی اینجا... و این نحوه نوشتنت منو تا به امروز جذب کرد و بعد این کیاراد شیرین و توپولی منو به اینجا وابسته... [گل]

لیلا مامان مارتیا

تو هم مثل من مشکل تاریخ تولد داری مگه نه؟ من احتمالا 5 شنبه این هفته بگیرم