دردانه باهوش

داستانک کیاراد:

امروز از صبح کیاراد در حال سورپریز کردن من هست با جواب های درستی که میده. دو سه روز هست که خرس پوه رو با اسم صدا میکنیم و کیاراد هم میگه "بوه". امروز صبح بشقابی که عکس پوه و دوستان هست رو نشونش دادم و پرسیدم که پوه کدومه؟ دست گذاشته دقیقا روی پوه و میگه "بو دی باااا" که یعنی "اینه هااا".

پازل های چوبی که شکل های هندسی هستند رو بدون کوچکترین شک و مشکل سر جاشون میذاره.

رفته کتاب "کی مامان کیه" رو آورده که براش بخونم. ازش میپرسم من مامان کیم؟ دستش رو میذاره رو دلش و میگه "مّ" .بعد روی جلد عکس چند تا حیوون هست. از بین اونا گربه کوچولو و مامانش کنار هم نیستن. مامان گربه رو نشونش میدم و میگم این مامان کیه؟ یه نگاه به عکس ها میکنه و دست میذاره رو عکس بچه گربه که دورتره و میگه "بو" یعنی "این" و بعد میگه "میووو".

بعد از اون کتاب برای اینکه خودم یه فرصتی بکنم و یه سر به وبلاگ ها بزنم بهش میگم برو از تو کتاب هات کتاب "نازنین خانم" رو بیار. خودم هم از دور یه نگاهی میکنم تا مطمن بشم که دم دست نیست که زود برگرده. میره و من تا بخودم بیام میبینم کتاب به دست برگشت. بغلش میکنم و بهش آفرین میگم. شروع میکنیم به خوندن کتاب. صفحه اول عکس خروس هست. مثل همیشه شروع میکنم به توضیح دادن که نازنین خانم یه خروس داره. آقا خروسه یه تاج قرمز رو سرش داره.(اشاره میکنم به سرم).  یه دم بزرگ هم داره. آقا خروسه آواز می خونه و میگه قوقولی قو قوووو. کیاراد فورا اشاره میکنه به پاهای خروس که من یادم رفته بود مثل همیشه توضیحش بدم و خودش هر دو دستش رو میذاره رو زمین که مثلا خروس اینحوری میشینه. ورق میزنیم و میرسیم به صفحه بعبعی ها. کیاراد قبل از من میگه "بع بع". میرسیم به صفحه آخر که جغد هست و کیاراد میگه "دودو- دودو"که همون "کوکو- کوکو" منظورش هست.

علاقه کیاراد به کتاب خیلی زیاد هست. پریروز داشتم تحملش رو امتحان میکردم. ١۵ تا کتاب رو براش خوندم و خسته نشد. تازه ٢ تاشون که هر کدوم داستان ١٧ صفحه ای هست. کتاب هایی که از ژاپن آوردیم و اتفاقا اونا رو خیلی دوست داره و منتظر قسمت اصلی داستان میمونه.

همچنان عاشق موسیقی هست. به هر کاری که مشغول باشه تا صدای آهنگ از جایی بشنوه میاد گوش میده بعد میره وکنسرت  یانی هم که سحرش میکنه.

 این ها رو از زبان خاله سوسکه که عاشقانه قربون صدقه دست و پای بلورین بچه اش میرفته بخونین...


داستانک من:

فکرم چنان مشغول است کمپرس. (که مپرس)

 

پ.ن. دردانه ١٣ ماه و ۶ روز سن دارد.

/ 18 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا مامان مارتیا

من معتقدم که فقط ما مادرها نیستسم که این احساس و داریم اطرافیان هم خوب تائید میکنن که بچه ها با هوشند این موضوع رو ما از روی نوشته هات خوب میفهمیم که کیاراد جزئ نوابغه اگه کمی از ژن تو و پدرش در اون باشه که قطعا هست چیزی جز این انتظار نیست

دردانه

پروین جان خواب کیان آخه خیلی بده تا صبح 100 بار بیدار میشه و هر بار شیر مییخواد کیاراد چه طوری میخوابه ؟

شيرين

ماشائالله به اين پسر باهوش و زرنگ. بوسش كن.

دوست من

انگار ديروزبود كه براي اولين بار به وبلاگ زيباي شما آمدم و با خانواده ي كوچكتون آشنا شدم وشما 6 ماهه باردار بودين چه زود گذشت موفق و سلامت باشين

مامان فراز

ای جااان. من هم فکر میکنم از سنش خیلی جلوتره این آقا پسر گل کتابخون ببوسش از طرف من حسابی[ماچ][ماچ]

شایلی

من عاشق این ترکی حرف زدن کیاراد جونم... باریک الا به این پسر کتابخون و البته پرتحمل تو کتاب خوندن... ضمنا مگه قربون دست و پای بلورین رفتن بچه ها چه عیبی داره؟ ما هم میریم!

bahar

ماشالهبه این پسر فرهیخته باشه

خانم شاد

سلام آفرین به این پسر دانشمند لینکت کردم. [گل]

خانم شاد

راستی فاطمه هم خیلی کتاب دوست داره و از شنیدنشون سیر نمی شه. می شه اسم کتابهایی که برای گل پسرت می خونی رو برام بنویسی ؟