یه توک پا اومدم سر کوچه دنبال نشانه می گردم...

داستانک دردانه

به صدای شعف و شادیش بر می گردم و میبینم دارد توی اتاق راه میرود. ...،3، 4، 5، شروع میکنم به شمردن و آفففریننن گفتن، تا بر میگردد نگاهم کند تعادلش بهم می خورد و می افتد...

بی آنکه خسته شود بارها بلند می شود و چند قدم بر می دارد و بعد می نشیند... کاش برای همیشه چنین پشتکاری داشته باشد.


داستانک من

چرا این جا می نویسم؟ واقعا چرا؟ انگار عادت کرده ام. انگار عادت کرده ام دل مشغولی ها، غر ها، اندک شادیها و خاطراتم را با دوستان دنیای مجازی شریک شوم. انگار این شریک شدن در اندرون آدم هست و هر چقدر هم که بخواهد به رویش نیاورد، در حقیقت از این کار خوشش میاید. شاید زنانی که سر کوچه می ایستادند تا چند کلمه ای باهم درد دل کنند هم همین حس را داشتند. اینکه "اینترنت مثل خیابان هست" را قبول دارم و وبگردی برایم شده یه توک پا تا سر کوچه رفتن و اومدن تا ببینم که تازه چه خبر؟

امروز آمده ام سر کوچه تا ببینم کسی هست که حرف هایم را بشنود و خودش را جای من بگذارد و نظرش را بگوید تا کمکی باشد برایم...


مدتی پیش از "زندگی در کف" نوشتم. آیا زندگی در ایران همان زندگی در کف است در برابر زندگی در مثلا امریکا؟ اگر روح شما اندکی خسته باشد و در آستانه آرامش و موفقیت و رفاه باشید، حاضرید آن را رها کنید و به امید آینده بهتری برای فرزندتان و شاید امکانات بیشتر و بهتری شغلتان، کوچ کنید به آن سر دنیا که همه چیز را از اول شروع کنید و چند سالی باز بدوید تا به آرامش برسید... که اگر برسید آرامشی بهتری از این که اینجا دارید خواهد بود، هم برای شما و هم برای فرزندتان...و اگر نه که فکر دیگری باید بکنید برای ماندن در آنجا یا برگشتن و شروع به جبران عقب ماندگی کردن.

دردانه دارد هر روز چیز های بیشتری یاد می گیرد و من هر روز نگران تر می شوم از اینکه آیا خواهیم توانست مادر و پدر خوبی برایش باشیم. منظورم مادر و پدر بودن به اندازه کافی نیست... منظورم به اندازه ای است که کیاراد برایش آفریده شده است... به اندازه ای که بتوانیم کمک کنیم تا استعدادش را پیدا کند و راهش را بشناسد و مثل اکثر آدمها گم نشود در این هیاهوی زندگی و بعد بی آنکه بداند چرا آمد، برود و فراموش شود...

ما اگر تکه ای هستیم از جورچین کائنات، باید جایگاه خودمان را درست و به موقع پیدا بکنیم و شرایظی برای فرزندمان مهیا کنیم که دور خود نچرخد تا برسد به جایی که تصمیم درست ما می تواند مستقیم به همانجا برساندش.


مزه شیرین تنبلی دوباره آمده زیر دندانم و فکر زندگی در شرایطی که مجبور باشم در کارهایم منظم و جدی باشم، دعوتم می کند به ماندن در همین زندگی گل و بلبلی که پیش رویم است.... 

این یک واقعیت است که به اندازه ای که پول می دهی آش می خوری. همان نابرده رنج،گنج میسر نمی شود... و یا همان no pain, no gain.


می روم و منتظر معجزه الهی می مانم. منتظر نشانه ای برای کمک به پیدا کردن راهم. شاید آن معجزه، آن نشانه، از زبان شما برایم بیان خواهد شد...

 

 

 

کیاراد با عکس های قشنگش به روز شده...

 

/ 7 نظر / 15 بازدید
راما

سلام خانمی خوشحالم از آشناییتون[گل] پست جالبی نوشتید در واقع حرف دل من هم هست منم مدام به این فکر میکنم که من میتونم مادر خوبی باشم.

آلفرد یک

آیا شماخودت استعداد و راهت رو پیدا کرده‌ای؟ می‌دونی چرا آمده ای و کجا می‌روی و.... چرا فکر می‌کنی آرامش مقوله‌ای بیرونی است؟ و....

لیلا مامان پویان

جانا سخن از زبان ما می گویی پروین عزیز من که خود همیشه و هر لحظه در گیر این سوالم کمکی نمی توانم به شما بکنم اما من معتقدم وقتی آدم از شرایط موجود ناراضیه یکی از راهها رفتنه به قول شکسپیر: همیشه رفتن رسیدن نیست ولی برای رسیدن باید رفت.در بن بست راه آسمان باز است پرواز را بیاموز[لبخند]

لیلی مامان آراز

عزیزم خیلی برام جالبه بعضی از تعبیرات تو مثلا اینکه ما باید پدر و مادری باشیم در اندازه بچه هامون.... راست گفتی.... اینم بگم که موندن د رایران برای آدم حالت مواد مخدر رو داره. واقعا هم زندگی در ایران انسان را ااز خیلی جهات راحت و آسوده می کنه. خیلی کم دردسرتر از زندگی در اینجاست. اما اگه واقعا فرصتش رو داری به نظر من برو. چون هرزمان خواستی میتونی به ایران برگردی و موقعیتی رو که الان داری زیاد یا کم دوباره داشته باشی. اما برای مهاجرت فرصت کمه. بچه بزرگتر میشه و به سختی خو میگیره به فرهنگ جدید. خودتون هم پیرتر میشین و کمتر حوصله سختی رو خواهین داشت... هر تصمیمی که بگیری امیدوارم موفق باشی... راستی یکی نیست اینها رو به خودم بگه که هنوز تصمیم دارم برگردم ایران....

bahar

پروی عزیز من هم باید تا کمتر از 3 ماه دیگه تصمیمم رو در اینباره قطعی کنم شاید این آخرین تلاشم واسه رفتن باشه.... موقعیت اینجا که منو حسابی تنبل کرده...

تارا

آری عزیزم به راستی سخت است تصمیم ... یک سو دلبستگی ها و یک سو امکانات توام با موفقیت و آسودگی و .... که تو ایران کمیابه.... شایدم نایاب

shirin afshari

عزیزم منم همش به فکر اینم که اگر جای دیگری زندگی‌ میکردم چطور میشد!!همش فکر می‌کنم که اگر ایران بودم آیا زندگیم از چیزی که الان دارم بهتر بود یا نه؟آیا آرامش روحیم بیشتر بود یا نه؟متاسفانه آدمایی مثله ما که هم در ایران زندگی کردن و هم در خارج از ایران دچار شک و تردید دایمی میشن که مثل خوره مقزشونو دائم میخوره....فکر می‌کنم اگر پدر و مادرم منو از سن خیلی‌ کم میاوردن بیرون از کشور هیچ وقت دچار این شک و تردید نمیشدم!امیدوارم که این بتونه بهت کمک کنه تا در مورد این که از چه سنّی کیاراد از ایران بیاد بیرون بهتره، تصمیم درستی‌ بگیری...