دوستان خوبم امیدوارمهمه شما سال نو بسیار خوبی را آغاز کرده باشید و آرزو می کنم امسال با بهترین و شادترین اتفاقات برایتان ادامه پیدا کند.

پارسال برای من بدترین سال عمرم بود...سال جدایی از مادرم. سال 1388 با فوت مادر بزرگم شروع شد و بعد فوت عمه مادرم و در آخر سال هم فوت مادرم را با خود آورد...مادرم 63 سال سن داشت و مثل همه مادر ها بی نهایت مهربان و فداکار بود...همیشه بار ها و بارها محبت مادرم را دیده بودم و در ذهنم مقایسه کرده بودم با دیگران و کسی نبود که محبت کردنش مثل او از صمیم قلب باشد و بی منت...حالا که نیست کسی نیست که وقتی بی هوا از دهانم می پرد مثلا "آخ کمرم"، واقعا و با تمام وجود نگران سلامتی ام باشد. کسی نیست که مطمئن باشم هر جا که هستم باشم، دعایش همراهم و حافظم هست...کسی نیست که بگویم برایم دعا کند تا بر مشکلم فایق آیم...

می دانم که او در دنیای بهتری است و میدانم که ما را می بیند و میدانم که دعاهای او از دنیای نور بهتر مستجاب می شوند...اینها را می دانم. به خوابم آمده چندین بار و گفته که حالش خیلی خوب است و یکبار هم به طور واضح گفته که "چون شما صلوات و فاتحه می خوانید من حالم خیلی خوب است و مشکلی ندارم"...

با همه اینها مگر می توان تحمل کرد، مگر می توان عکس هایش را دید و لباس هایش را و تمام یادگاری هایش را دید و پذیرفت که مادرم دیگر در پیش ما نیست. مگر می شود پذیرفت که آن صورت و دست های مهربان را گذاشته ایم زیر خروار ها خاک و دیگر تا قیامت او را نخواهم دید...اینکه او ما را می بیند آرامم نمی کند، من هم می خواهم ببینمش و نوازشش کنم و گرمای وجودش را و مهربانیش را یک بار دیگر بچشم...

....

....

وقتی به هم سن  و سالان خودم که میدانم مادرشان در قید حیات است نگاه می کنم حس میکنم من نسبت به آنها مستقل تر شده ام ولی این احساس خیلی تلخ است...انگار یک چیز بسیار با ارزش را در قبال یک چیز با ارزش کمتر بدون موافقت من از دستم گرفته اند..

کاش یکبار دیگر می توانستم بغلش کنم. کاش...


درباره دردانه و داستانک هایش در وبلاگ خودش خواهم نوشت.

مطلب پایین را کسی برایم ایمیل کرده بود:

 

Why mother is always so special:

When I came home in the rain,
Brother asked why you didn't take an umbrella...
Sister advised why you didn't wait till rain stopped.
Father angrily warned, only after getting cold, you will realize.

But Mother, while drying my hair, said: stupid rain!
Couldn't it wait till my child came home?

That's MOM

 

/ 14 نظر / 13 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مامان محمود و نور

پروین جون قلبم بدرد اومد از نوشته ات....از دست دادن عزیزی چون مادر واقعا غم بزرگیه برات صبر ارزو میکنم و خداوند مادرت رو بیامرزه و روحش شاد باشه آمین

شيرين

میفهمم. دلتنگی آدم رو از پا در میاره. خدا بیامرزدتش.

مامان پریا

پروین جان فقط برات صبر میخوام..بی مادری سخته ...باور میکنی از وقتی دعا کردن رو یاد گرفتم همیشه با تمام وجودم دعا کردم که خدا هیچ بچه ای رو بی پدر و مادر نکنه...از وقتی که شاید هفت سال هم نداشتم...حتی یکبار که به مادرو گفتم دوست دارم قبل از تو بمیرم که خیلی سخته برام گفت میخوای مادرترو بی ایمان کنی؟خدا داغ فرزند به دل هیچ مادری نزاره که عذاب آورترین فقدانه..ما آفتاب لب بومیم و این قانون طبیعته..هنوز هم از تصورش واهمه دارم.. ولی شتری ایه که دم هر خونه ای میشینه و اجتناب ناپذیر..از خدا میخوام هر چه زودتر آرامش قلبی پیدا کنی و به قول لیلی بتونی با این غمی که هرگز کمرنگ نمیشه زندگی کنی ..کیاراد نازنین رو میبوسم دوست خوبم

نسرین مامان آراد

سلام وقتی مطالبت رو میخواندم فوق العاده متاسف شدم ولی بدونید خدا همیشه با ما هست و کمکمون میکنه حتی اگه عزیزانمونو ازمون گرفته باشه در ضمن من که عکسای این پسر خوشگلو ندیدم اما امیدورام که همیشه سرحال و سرزنده و شاد باشه راستی اگه با تبادل لینک موافقین بهم بگین با چه اسمی لینکتون کنم و منو با اسم آراد کوچولو لینک کنید بوس برای نی نی خوشگلتون[بوسه]

فرزانه مامان آرتین

عزیزم تسلیت می گم از خوانندگان خاموش وبلاگت هستم از تبریز وای که چقدر اشک ریختم مار من هم عید با یک حمله قلبی سی سی یو بستری شد احساس کردم بال و پرم شکست احساس کردم قلب من از جاش کنه می شه از خدا براتون طلب صبر می کنم تا با دلتنگیتون بتونید کنار بیایید البته اگه بشه...

مهسا

عزیزم خیلی خیلی ناراحت شدم . راستش این سال 88 برای همه یه جورایی نحس بوده . امیدوارم امسال برات بهتر باشه . البته هیچ چیز جای نعمت مادر داشتن رو نمی گیره .

صبا

درکت میکنم پروین عزیزم! تمام مدتی که پستتو میخوندم اشک میریختم!

سمیه

دوست نداشتم بابت تشکر از تشریف فرماییت بااین پست مواجه بشم. من هم مادرم رو از دست دادم و احتمالا تو پستهای قبلی خونده باشی. کلا مادر تعریفیه که نقصانش از بزرگترین بلاهای زندگیست. و در هر بلایی هم باید به خدا پناه برد و به صبری که عطا می کنه. خدا صبرت می ده پروین جان. نامردیه درد رو بده و صبرش رو نده. روحشون شاد انشالله.

سمیه

ضمنا من دو سالی هست می شناسمت.[ماچ]