این روز های ما

دردانه ام:

پریروز ساعت حدودای 4 صبح غلت زده سمت من و چند قلپ شیر خورده بعد همونطور با چشم بسته دستاش رو آورده بالا میگه: "پبیم اللَوی دَتی تاباب تاباب اونیاخ". یعنی "پروین دستات رو بیار کباب کباب بازی کنیم" منظورش نون بیار کباب ببر هست. دستام رو نزدیک تر میبرم چند تا میزنه رو دستم و میگه:"تابااااببب تابااااااب" و بعد غلت میزنه اون سمت و می خوابه. من باخودم فکر می کنم که آیا خواب بود و توی خواب بازی می کرد یا بیدار بود؟!!


طبق روال هر پنج شنبه امروز هم رفتیم خونه پدری من. بابای من به کیاراد میگن:" کیاراد سلام علیکم". کیاراد مکثی میکنه و داره تلاش میکنه جمله اش رو درست کنه که جواب بده. میگه:" سَنه الله سلام یِتیرسین" یعنی " به تو خدا سلام برسونه". دارم فکر میکنم شاید فهمیده که اون یه سلام معمولی نبود و خواسته جواب مناسب و مرتبط پیدا کنه. شاید "سلام علیکم" رو ربط داده به مسائل مذهبی و نماز و توی جوابش از کلمه "الله" استفاده کرده.


یک اسباب بازی جدید و جالب براش گرفته ام. اسم اش هست "چی با چی". لای یک صفحه سوراخ دار پلاستیکی یک صفحه مقوایی که 6 جفت تصویر دارد (هر جفت بهم مربوط اند) را قرار میدهیم و با روکش های ویژه روی سوراخ ها را که تصاویر از آنجا دیده می شوند می گیریم و بعد با دیدن هر تصویر، تصویر مرتبط با اون باید حدس زده بشه که کجا هست. این بازی برای تقویت حافظه هست و برای بالای 2 سال طراحی شده. کیاراد به شدت از این بازی خوشش می آید و می گوید "چی با چی اونیاخ". یعنی "چی با چی بازی کنیم." خیلی خوب هم از پس بازی بر می آید و در مواجهه اول با بازی 4 مورد از 6 مورد را درست تشخیص داد.

جدا از به یاد آوری جفت ها، قبل از پوشاندن تصاویر تشخیص اینکه چه چیزی با چه چیز ی جفت هست که خیلی راحت پیدا یشان می کرد و توصیف کاربرد برخی وسایل که قبلا درموردشان سوالی نکرده یا من توضیحی نداده ام برایم جالب بود، مثلا با دیدن عکس کمر بند می گفت این کمر بند بابا هست که می بندد و می رود سر کار، آره می بنده میره سر کار. چیزی رو هم که نمی دونه میگه " من بیمی یَم" یعنی من نمی دونم. تو لحن اش انگار نگرانی هست وقتی میگه نمی دونم.

کلا به نظرم خیلی خوب و مفید هست این بازی. تعداد صفحه مقوایی به نظرم 6 برگ هست که شامل آموزش وسایل، رنگ ها، سبزی ها، میوه ها، حیوان ها و مفاهیم هست.


چندروز پیش بابا کریم داره میره بیرون و از ما می پرسه که آیا چیزی لازم داریم برامون بخره یا نه. من سفارش شیر میدم و کیاراد داره فکر میکنه. بهش میگم می خواهی برات میوه بخره. میگه آره. میگم چه میوه ای می خواهی؟ میگه پرتالا (پرتقال). جدا از تلفظ با مزه اش اینکه تشخیص داده پرتقال جزو میوه ها است جالب بود.


سری کتاب های "و. سوته یف" را که 14 جلد هست برایش گرفته ایم. از داستان هایش و تصاویر کتاب ها لذت می برد.


چند روز پیش داشت با خودش حرف می زد و میگفت :" با با دَ داخ، منی اوتوت سون هَندَلیم دَ، نانای اوخوسون، بابا ماشین سورسون دِداخ پارککککااااااا" یعنی " بابا میاد منو بنشونه رو صندلیم (صندلی ماشین اش) نانای بخونه بابا رانندگی بکنه بریم پارک (پارک رو با شوق و ذوق فراوانی می گفت). برای کیاراد دنیا در دو بخش عمده خلاصه می شود. 1- خانه مان   2- پارک


این روزها مغزام از دست سوال های کیاراد داره  سوراخ میشه به خدا. چند روز پیش داره شیر می خوره یه دفعه افتاد رو دور پرسیدن. سوال هاش رو فارسی می نویسم که دوباره کاری نشه برام!!!

- مامان توی می می چی هست؟

- شیر هست عزیزم

- توی دهنت چی هست؟

- دندونام و زبونم هست ببین...

- تو چشمت چی هست؟

- آب هست که وقتی گریه میکنم میاد و این دایره هست میبینیش؟

- توی سرت چی هست؟

- من مثل دانش آموزی که بلد نیست و می خواد یه چیزی سر هم کنه گیج شده ام. میگم عزیزام فکر هام توی سرم هستند.

- توی لپ ات چی هست؟

- گوشت هست، ببین نرمه.

- با دستش صورتم رو بر میگردونه و میگه: تو این لپت چی هست؟

- عزیزم تو این هم گوشت هست.

- توی بازو ت چی هست؟

-اینجا هم گوشت هست ببین اینجاش نرمه. بعد آرنجم رو نشون میدم و میگم دست بزن اینجا سفته، اینجا استخون هست. دست میزنه و میگه آره.

- دست میزنه به ران پا و میگه توی پات چی هست "دیچیندا نِمَنه بار؟" کلمه ویژه ران تا مچ پا رو میگه.

- باز میگم گوشت هست و زانو م رو نشون میدم و میگم که اینجا استخون هست.

- توی شکمت چی هست؟

- غذا های خوشمزه که خورده ام همه اینجا رفته اند. آب و شیر هم خورده ام و اونا هم اینجا هستند.

توی بینی ات چی هست؟

- فین هست عزیزم

- توی بالش چی هست؟

- تو این بالش پشم هست عزیزم

- تو این بالش چی هست؟ (یه بالش دیگه رو نشون میده)

- تو این هم پشم هست.

- دست می ذاره رو پای باباش و می پرسه تو پای بابا چی هست؟

- من هم شادمان می گم عزیزم از خود بابایی بپرس برات بگن.

بابایی بازی رو عوض میکنه و قطار سوال پرسیدن فعلا متوقف میشه.


نشسته ایم توی اتاق کیاراد و داریم بازی می کنیم. چشمش به پنجره می افته و هوس بیرون رفتن میکنه. میگه بریم حیاط بازی کنیم؟ (منظورش بالکنی هست). تازه بارون قطع شده بود و ساعت حدودا 5 بعد از ظهر بود و کمی هوا سرد بود. بهش میگم کیاراد هوا یه کم سرده ممکنه اگه بریم بیرون سرما بخوریم. می خواهی از پشت پنجره بیرون رو نگاه کنیم؟ سرش رو یه کم خم میکنه (و ژست مادر خام کنی می گیره) و میگه "فویاً دِداخ بی ذییه باخاخ دلَخ" یعنی فورا بریم یه ذره نگاه کنیم بیاییم. تاکید می کنم که پس یه ذره نگاه کنیم و زود بر گردیم توی اتاق. جمله خودش رو تکرار میکنه و بعد که من در رو باز می کنم از خوشحالی داره پر در میاره. نهایتا تقریبا نزدیک 2 ساعت ما توی بالکنی موندیم. البته لباس گرم پوشیدیم. نکته جالبی که پیش اومد این بود که وقتی یه پرنده از رو دیوار همسایه پر زد و رفت از کیاراد پرسیدم که پرنده کجا رفت؟ و کیاراد گفت پیش باباش. نگفت پیش مامانش. به نظرم بابا براش مهم تر از مامان باشه توی زندگیش. البته پسر بابایی هست در کل.


از خودم:

حرف از کیاراد اونقدر زیاد هست که فرصت نمی کنم از خودم و کارهام و افکارم بنویسم. شاید چند سال دیگه که خواستم یه سر به اینجا بزنم با خودم فکر کنم که چرا از خودم چیزی ننوشته ام.

الان هم که میخوام بنویسم باز مثل بچه های خجالتی که میرن پشت سر ماماناشون قایم میشن، اون پروینی که کلی حرف داشت برای گفتن رفت قایم شد. خجالت می کشه انگار. شاید اگه به حال خودش رهاش کنم یواش یواش یخش باز شه.به زودی 33 ساله میشم. خودم هم باورم نمی شه. انگار هنوز بعد از 28 سالگی رو به یاد نمی آرم...شاید چون اینجا نبودم. مثل اینکه آدم خواب بوده باشه.

بهمن ماه 88 که مامانم مریض شد و تا الان هنوز هم حس نمی کنم که فصل بهار شد و داره تموم میشه. وقتی می خوام فکر کنم و تصمیم بگیرم ناخودآگاه میگم بعد از عید و حس می کنم 2 ماه تا عید مونده...و بعد یادم میاد که ای بابا 2 ماه هم از عید گذشته و من متوجه نشده ام.

گفته بودم می خوام مطالعه کنم، منظورم تصمیمات علمی ام بود. تاآخر خرداد برای خودم مهلت تعیین کرده ام برای نوشتن یه مقاله دیگه از پاننامه ام که این روزا به جد دارم پی گیری می کنم نوشتنش رو. تا آخر تیر هم تصمیم دارم یه کتابچه کوچولو درمورد دارو های نشاط آور بنویسم. البته این مورد مهلت اش قابل تمدید هست تا آخر مرداد. چند سال پیش یه کم مقاله و مطلب جمع آوری کردم ولی ننوشتم کتابچه رو، ولی ایندفعه واقعا فکر می کنم همچین کتاب هشدار دهنده ای برای جوان ها لازم هست. نصف شب ها معمولا وقت می کنم برای نوشتن. روز ها اصلا فرصتی پیش نمی آد. معمولا یک روز در میان شب ها می نویسم.


یه مطلبی یادم اومد که بگم تا کمی سبک بشم. یادتون هست من و کریم یه مسابقه ترتیب دادیم با عنوان عکس های بامزه بچه های زیر یکسال. یادتون هست قرار شد برای نفرات اول تا سوم جایزه بدیم. و یک فیلم هم کریم قرار شد درست کنه. جایزه که فرصت نکردم تهیه کنم و از ژاپن بفرستم که هیچ، اینجا هم که اومدیم با اینکه هر بار وبلاگم را باز کرده ام از خودم و بی نظمی ام خجالت کشیده ام ولی کاری نتوانسته ام انجام دهم. فیلم هم همونطور نصف  کاره مونده تا کی کریم فرصت کند و کاملش کند. اینها را گفتم تا عذر خواهی بکنم از نفرات اول تا سوم و کسانی که عکس بچه هاشون رو برای فیلم فرستاده بودند. شرمنده همشون هستم.

 

 

 

 

 

 

/ 2 نظر / 6 بازدید
لیلی

پروین جان خیلی کیارادت باهوش و بامزه هست... برای ما که می تونیم تصویری هم تصورش کنیم تازه بامزه تر هم میشه!!! خدا رو شکر که مادر عاقل و دانایی مثل تو رو در کنارش داره که واقعا براش وقت میزاری و همه جوره به فکرش هستی. گاهی که اینجا میام از کم کاری هام در مورد آراز شرمنده میشم.... البته یادآوری خوبیه که یادم باشه ... از اینکه شبها برای کارهای شخصی وقت میزاری خیلی خوشم اومد.... راستش من در این زمینه ید طولا دارم و خیلی خیلی نتیجه دیدم ازش.... موفق باشی دوست مهربان صبور و دانای من... خدا مادر مهربانت رو بیامرزه ....

نیلوفر

ناز کیاراد گلی با اون جملات با نمک و تیکه های برآمده از هوش سرشارش! خداوند حفظش کنه براتون پروین جونم[ماچ][قلب]