"دت دو س تاا" و "داستان معصومه"

داستانک دردانه

در پست قبلی یادم رفت از شمردن دردانه بنویسم. ماجرا از 2-3 هفته پیش که تیم تراکتور سازی بازی داشت شروع شد. من و کیاراد در ضمن تماشای فوتبال برای اینکه حوصله کیاراد سر نرود داشتیم 4 دست و پا فوتبال بازی می کردیم و من از سر ذوق هر بار که می خواستم برم سمت توپ با خودم می شمردم "یک، دو، سه، چهار". طوری شد که بعدا کیاراد هم شروع کرد به شمردن. از آن روز به بعد وقتی می خواد به سرعت سمت چیزی بره شروع می کنه به شمردن و میگه "دِت، دو، سِ، تاا". جالبه که گاهی هم همین طوری برای خودش می شمره. من فکر می کنم هنوز تصوری از عدد و تعداد نداره و فقط آهنگش رو حفظ کرده...

البته "یک" رو به نظرم میدونه. چون تا بپرسیم چند سالت هست؟ فورا انگشت اشاره اش رو میاره بالا و میگه "دییی" که بر وزن "بیر" هست که در ترکی بمعنی "یک" هست.


داستانک من

این روز ها داستان معصومه دختر همسایه مامان اینا تو ذهنم هست و می خوام بنویسم که شاید اینطوری سبک بشم.

معصومه تقریبا 35 ساله هست. فکر می کنم دیپلم باشد. چادر سر می کند و به شدت مذهبی است. آنچه در مورد ازدواج و مادر شدنش شنیده ام را می خواهم بگویم.

معصومه حدودا در 28 سالگی ازدواج می کند (نمی دانم به خواست و علاقه خود یا صلاحدید پدر و مادرش). بعدا معلوم می شود که نمی تواند باردار شود. همسرش پیشنهاد می دهد که برود با یک زن ازدواج بکند و بعد او را طلاق دهد و بچه را برای معصومه بیاورد. نمی دانم کدام منطق معصومه را راضی به این کار می کند. منتظر ازدواج و بچه دار شدن هوو می ماند. همزمان با بارداری هووی محترم، معصومه شروع به تظاهر به بارداری در پیش فامیل و در و همسایه می کند و روی شکمش بالش می بندد و هر ماه سایزش را بزرگتر می کند تا موقع زایمان می رسد. قبل از زایمان برایش بیبی شاور به مدل ایرانی می گیرند و سیسمونی را به همه نشان می دهند. بعد از مدت کوتاهی همه معصومه را بچه به بغل و شادمان می بینند که این طرف و آن طرف می رود. شاید می خواسته همه ببینند که او هم مادر شده... او هم نوزادی دارد...میخواسته خودش هم باورش شود که کودکی در آغوش دارد...شاید هم می خواست همه شاهد باشند که او باردار شد و مادر شد، تا بعدا کسی نتواند کودکش را از او بگیرد...

اما بعد از چند ماه زنی پیدا می شود و در وسط محله با شوهر معصومه دعوا می کند که تو به من گفتی بچه را به آنها نشانش می دهی و زود بر می گردی و الان چند ماه است که خودت هم گم و گور شده ای... اختلاف بالا می گیرد و نهایتا کار به دادگاه می کشد...

الان شوهر معصومه با زن دومش و بچه اش زندگی می کند و معصومه را طلاق داده است.

معصومه که اسمش بنظرم به سرنوشتش هم میاید الان افسرده شده و از خانه بیرون نمی رود. مدتهاست کسی او را ندیده...


جایزه های پرشین بلاگ مبارک برنده ها باشد.

/ 15 نظر / 43 بازدید
نمایش نظرات قبلی
bigmom

delam asey maasoome sookht!

bahareh mamane amir

barikala be in pesare khoshgela va bahoosh ke balade az alan beshmoreh amir ham chan droozeh vaghty migam 1 2 mige shiiiiiiiiiiiiiii ke ehtemala hamoon 3 manzooreshe.

لیلا مامان پویان

چقدر تلخ بود[ناراحت]متاسفانه ما از این معصومه های بینوا در کشور عزیزمان زیاد داریم[اوه]کسی که در این جریان آخ نگفت شوهر بود این هم در اینجا عجیب نیست متاسفانه[اوه] کیاراد کوچولوی ناز رو که اینقدر قشنگ به سبک خودش می شمرد از طرف من ببوسید[ماچ]

لیلا مامان مارتیا

الهی ناز تو رو برم من در دانه جان دوست داشتنی زودی بیاین تهران دیگه لطفا ما مشتاق دیدارتونیم هااااااا زنها در ایران خصوصا در این مورد خاص بد جوری آزار میبینند البته که من معتقدم گاهی خودمون هستیم که سرنوشت رو رقم میزنیم مردی که برای بچه ازدواج کنه همون بهتر که زودترازش جدا میشد

تارا

سلام آفرين به اين پسر باهوش ماشالله دلم به درد اومد از اين سرگذشت اي كاش به اين ترتيب يه بچه از شيرخوارگاه مياورد

ری را

داستانک کیاراد خیلی جالب بود . خیلی . ولی معصومه وحشتناک بود . خیلی . اصل جریان که کلا مشکل داره ولی اگه از اصلش بگذریم مشکل اصلی شوهره بوده که وعده ی الکی به هوو داده . چه معلوم شاید هم بدش نمیومده اینطوری بشه ! متاسفم .