مملکت عزیزمه نمیتونم که بگم نه...

دارم با دوست دوران دبیرستانم تلفنی صحبت میکنم، میگه خوب کردی که برگشتی ایران. بالاخره که چی؟ آدم هر جا هم بره نمیتونه مملکتش رو فراموش بکنه. بهش میگم که من دنبال یه فرصتی هستم که در برم. با تعجب میپرسه چرااا؟ هر جا بری آسمون همین رنگه. میگم ولی من روی زمین زندگی میکنم و زمین همه جا یکرنگ نیست. از تفاوت ها و خوبی ها و بدی های هر دو طرف یعنی ایران و اونور بهش میگم. تا میام بگم چرا من باید بخاطر لباسی که می پوشم استرس داشته باشم. چرا باید ناخوشایند بودن لباسم از نظر هر کسی که هست باعث درد سر و استرس بشه. مامور گیر میده و بیکار متلک میگه... دوستم فورا میگه منظورت از ناخوشایند چیه؟ میگه که خودش حجاب رو قبول داره و از این نظر هیچ مشکلی نداره. براش توضیح میدم که من هم با حجاب و پوشش متین در شان خودم مشکلی ندارم ولی چرا باید استرس این را داشته باشم که رنگ شالم یا مانتوم تو چشم بیاد یا اگه ایراد ریزی که برام قابل تصور نیست داشته باشه و اونوقت بهم گیر بدن...میگه آره از این لحاظ تو حق داری.ایکه آدم استرس داشته باشه که چی بپوشه...

بهش میگم  که اینجا وقتی آدم مریض میشه اگه خودش چیزی سر در نیاره حسابش با خداست. همون طور که سر مریضی کیاراد داشت سرمون میومد... دوستم حرفم رو تایید میکنه و چند نمونه از بی دقتی هایی رو هم که سراغ داشت مثال میاره. ( میدونم سر این بند بحث هست ولی قبول کنید بی مسوولیتی در تمام صنف ها در ایران چشمگیرتر از با مسوولیتی هاست.)

حرف تحقیق و پیشرفت به میون میاد و میگه خب الان که اینترنت هست امکان تحقیق فراهم شده... اینجا بیشتر عصبانی میشم و بهش میگم که آخه با این اینترنت کم سرعت و همه جا فیلتر که کاری نمیشه کرد. آخه برای کار تحقیقاتی من تجهیزات و مواد اولیه لازم هست، تامین هزینه باید بشه اونم زیاد نه کم... میگه خب خارج از فیلدش هست و در نتیجه باز هم شاید حق با تو باشه.

بهش میگم میدونی من هم قبل از اینکه خارج از ایران رو تجربه بکنم، راضی بودم به اینکه در آمدم زیاد هست، خونه و  زندگیم رو به راه هست و سالم هستم و مسافرت میرم و ... ولی وقتی پام رو از خونه بیرون میگذاشتم حرص نمی خوردم و غر نمیزدم. لذت میبردم از زندگیم. ولی الان وقتی میدونم زندگی کردن در محیطی که همه با هم حق برابر دارند، در محیطی که همه به هم با چشم احترام و کمک نگاه میکنند، در محیطی که تک تک افراد جامعه برای مسولین مملکت ارزش دارند، در جایی که میدانی کسی به فکر کلاه گذاشتن رو سرت نیست و میدونی که اگه از دست کسی ناراحت شدی و حق با تو بود، قانونی هست که داد تو رو بستاند. اطمینان داری که برای آرامش فکری و روحی تو باندازه سلامتی جسمی ات در جامعه ارزش قایل هستند و تمام ارگان ها مسوولند در همین جهت حرکت کنند... بله وقتی الان میدونم که زندگی کردن در چنین محیطی چه لذتی داره...اونوقت هست که تو خیابون به ماشین ها غر میزنم که برید پشت خط عابر نگه دارین... به مربی مهد غر میزنم که چرا بچه ها رو به امان خودشون رها کرده و خودش تو راهرو داره قدم میزنه و الکی وقت تلف میکنه در حالی که بچه ها کلافه و بی حال از میله های تختشون آویزون هستند و دارن مظلومانه به اطراف نگاه میکنن... به فروشنده گیر میدم که به خودش زحمت نمیده پول خرد داشته باشه و تمام ارقام رو به ضرر مشتری گرد میکنه اونم گرد کردنی!!...به راننده تاکسی گیر میدم که چرا همون اول نمیگه نمیتونن بیان و بعد از یکساعت معطل کردن میگن آدرستون رو نمیتونیم پیدا کنیم و در نتیجه ماشین نمیفرستیم...به شهردار گیر میدم که این چه وضع پیاده رو ها است که وقتی به تقاطع میرسی برای عبور از جوی آب پلی نیست و باید یا بچه رو با کالسکه اش بغل کنی و پرواز کنی و یا بری دورتر ها تا پلی پیدا کنی و بعد بگردی خط عابر پیدا کنی...به همه چیز و همه کس گیر میدم و کلافه و خسته بر می گردم خونه...

دوستم میگه نمیدونم چی بگم. ازش معذرت میخوام که دق دلی هام رو رو سرش خالی کردم. منتظرم که بپرسه پس چرا اومدین؟ میپرسه و من هم شرایطی رو که باعث شد بیاییم رو براش توضیح میدم. بهش میگم با همه اینها برای من اینجا چیز های با ارزشی هم هستند. احساس بوسه های گرم مادرم روی گونه هام. دیدن چشم های شاد پدرم و حس آغوش پر مهرش. دلبستگی های مشابهی که برای همسرم هم هست و من از شادی همسرم شاد میشوم. احساس غرور و سر خوشی که با دیدن کیاراد در آغوش پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هایش بهم دست میده.

شنیدن صدای اذان...عطر دستپخت مامان...شنیدن صحبت های عابرین که به زبان مادریم حرف میزنن و یکجور حس آرامش به آدم القا میشه...به دوستم میگم من هم مثل هر کسی وقتی داخل هواپیما از مرز ایران خارج میشیم دلم میگیره و با ورود به این مرز عزیز چشمام پر میشه از اشک شوق، ولی...

همه اینا رو کنار هم میگذارم و باز دوست دارم فرصتی بسازم که برم. میدونم که گاه گاهی میتونم بیام و قلبم رو پر کنم از این حس های خوبی که گفتم.

کاش طوری بود که مجبور نمیشدم برای خاطر چیز هایی که گفتم برم از این وطن ام و یا حتی آرزوی رفتنش رو داشته باشم.

 

/ 14 نظر / 23 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلی

پروین جان خیلی حوب گفتی... جانا سخن از زبان ما می گویی...[نگران]

تارا

الحق که درست میگی و این قابل تاسفه که ایران با اون قدمت تمدنش اینجوری باشه ... اما بعضی چیزایی که که تو خطوط آخر گفتی رو مگه میشه تو هر جای دنیا پیدا کرد جز وطن ...

صبا

کاملا درست میگی...برای ما سخته و برای شما که بعد از سالها دوباره دارید این محیط رو میبینید سخت تر...واقعا رفتن در اکثر مواقع بهترین راهه..

مامان شنتيا

باهات موافقم. خیلی وقتها خودم به رفتن فکر می کنم... اما بعد می گم پس وطنم چی؟ کی قراره بسازتش( البته من عددی نیستم) ؟ کی قراره بمونه و براش دل بسوزونه؟ کی قراره این ناملایمتهارو تحمل کنه تا به یه مملکت ایده آل برسیم؟ هر چند سن ما قد نخواهد داد اما نمی دونم چرا دلم می خواد پسرم توی وطن مادریش بزرگ شه

Arsham

صددرصد با نظرات شما دوست گرامی موافق هستم. ولی من نمیتونم اینجا رو ترک کنم. [گل]با دو گزارش مستند در ارتباط با ماه مهردر انتظار حضور گرمتان هستم[گل]

آزاده پیره‌یار

اینچیزهایی که گفتی دقیقا چیزهاییه که پای من رو هم برای رفتن بسته.

هاله مامان ارشیا

بله عزیزم چرا که نه[ماچ]خصوصی برات میزارم[بغل]کیاراد رو ببوس[گل][ماچ]

bahar

پروین جان حرف های خوبی زدی . بعضی وقتا آرزوم اینه که ارانمون واقعا جای زندگی بود. موندنش یه غم داره رفتنش یه غم

مامان فراز

پروین جان با حرفات کاملاً موافقم و درکت می کنم. به نظر من وقتی آدم مدتی اونجا زندگی می کنه و برمیگرده دیگه نمی تونه خیلی راحت اینجا بمونه، هرچند دلایل خودش رو هم برای نرفتن به اونور و دل نبستین به اونجا داره! کلاً آدم پا در هوایی میشه. من هم شاید پستی در این مورد نوشتم.

shirin afshari

پروین جون می‌تونم حستو درک کنم....من خودم بد از زندگی در خارج از کشور اون هم به مدت ۱۷ سال هنوز احساس عجیبی‌ دارم که نمیتونم درست وصفش کنم...مثل این میمونم که یک پام در زمین است و پای دیگر در هوا...مثل یک آدم moallagh در فضا...