امروز

داستانک دردانه

- میروم آشپزخانه و مشغول کار میشوم. دردانه بدنبالم نمی آید و من فرصت را غنیمتی می بینم تا ظرف ها را بشورم. گوشم را تیز می کنم و صدایی نمی شنوم. بر می گردم ببینم مشغول چه شده که مرا فراموش کرده، صحنه ای که میبینم مرا میبرد به حدود 9 ماهگیش که وقتی برای اولین بار درب بطری آب را باز کرد... می بینم درب بطری یک و نیم لیتری آب را باز کرده و همه اش را روی فرش خالی کرده. شلوارش هم خیس است و با دست می کوبد روی فرش و لذت می برد از هنری که به خرج داده...

 

-صبحانه را زودتر شروع کرده ایم و انگار دردانه هنور اشتهایی برای خوردن ندارد. دورتر از من نشسته و با چند تا چوب رختی که روی زمین هست بازی می کند. آنها را زیر فرش قایم می کند و می گوید "دِد دی" یعنی رفت،(البته این روز ها هر چه گم شود باید زیر فرش ها را بگردیم!!)، و بعد خودش آنها را بیرون می آورد و با خوشحالی می گوید "دَ دی" یعنی آمد... من هم ضمن تماشا، به اینکه معنی "رفتن" و "آمدن" را خوب میداند فکر میکنم.

 

-از دیروز شروع کرده ایم به بازی های تخیلی با عروسک ها و بقیه اسباب بازیها را هم به کمک می گیریم. داستان معمولا با یکی بود یکی نبود شروع میشه. دیروز وقتی گفتم یکی بود یکی نبود...دردانه با دقت نگاهم کرد و اشاره کرد به اتاق خواب. من بعبعی (شائون) رو برداشتم و قصه رو شروع کردم. قیافه شاد و خندان و هیجان زده دردانه برایم خیلی جالب بود. انگار این نوع قصه رو خیلی دوست داشت.

امروز خواستم دردانه هم وارد قصه سازی شود... وقتی توی قصه "گیلی گیلی" (عروسک پارچه ای نارنجی رنگ با موهای خرگوشی) اومد و سوار بعبعی شد و بعبی رفت باهاش بازی کنه و دیگه نونش رو نخورد، دردانه خرس تپلش رو برداشت و با گفتن "هام هام" و با حرکت دهانش که خوردن رو تقلید می کرد سر خرسش رو چسبوند به نون بعبعی. خیلی خوشم اومد. من هم تایید کردم که بله بعبعی رفت بازی کنه و خرسی اومد نونش رو خورد...(قصه امروز با دیروز کلا متفاوت شروع شده و بود و موضوعش فرق می کرد. منظورم اینه که کار دردانه مربوط به قصه دیروز نبود.)

 

-کم کم بازی های تخیلی کیاراد شروع شده و کار من سخت تر شده. راستش می ترسم از اینکه  گاهی نفهمم منظورش چی هست. مثلا امروز با چسبوندن 3 تا تیکه از لگوهاش بهم یه چیزی شبیه دیوار درست کرد (2 تا لوگو بلند و 1 تیکه کوتاه تر که روی هم چسبیده اند) و شروع کرد ضمن در آوردن صدای "چیشش" یا "ششششش" به ریختن آب روی لباس من .بعد هم دست می کشید روی بلوزم انگار که می خواد خیس بودنش رو چک بکنه. بعد من با احتیاط که مبادا غلط تشخیص داده باشم، گفتم داری آب میریزی؟ خوشبختانه از اون خنده های مخصوص زمانی که از درست تشخیص داده شدن منظورش خوشحال میشه کرد. بعد هم هی تو دستام آب ریخت که بخورم و صورتم رو بشورم و بعد تشتی که گذاشته بودم اسباب بازی بریزیم توش رو از آب پر کرد و رو لباس های خودش ریخت و ...هی داشت ادامه می داد که دیدم دارم کم میارم، با پیش کشیدن برج ساخته شده با لگو ها حواسش رو پرت کردم ...

 

داستانک من

این روزها ذهنم پر است از بالا پایین کردن مزایا و معایب رفتن و ماندن. انگار روح و فکرم را مثل لایه های پیاز جدا می کنم تا برسم به درونی ترین لایه. بی شک به عریان ترین حسم که برسم آسوده خواهم توانست تصمیم بگیرم که کجا و در چه شرایطی خوشبخت تر هستم...

 

 

 

 

کیاراد هم بر روز شد.

 

/ 16 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
لیلا مامان پویان

البته این نظر شخصی منه و خودم هم هنوز با قطعیت بهش نگاه نمی کنم از اونجایی که شرایط زندگی آدما متفاوته امیدوارم بتونید بهترین تصمیم رو برای زندگیتون بگیرید [قلب]

مامان محمود و نور

ای پسر باهوش. پروین جون امیدوارم که بتونی تصمیمی بگیری که واقعا بهت آرامش بده.

bahareh mamane amir

khodaye man negash kon in kiyarade bahooshe hamoon pesar koochoolooye topoliye chan mahe pisheh ke taze rah oftade bood taze sheytooni yad gerefte bood...1000 mashala .omidvaram ke betooni ye tasmim dorost bara moondan ya raftaneton begiri parvin joon vali midoni ke har che zoodtar baraye yadgiriye zabane sevom baraye kiyarad behtare va hamchenin tatbigh ba mohit pesaraket kheyli bahooshe pas bestar ro barash faraham konid

shirin afshari

هر وقت دلم میگیره میام اینجا تا به خونهٔ دل تو سر بزنم..نوشته‌هات به دل آدم میشینه چون از ته قلبت مینویسی...

از خود با خویش

azizam mashala be in pesare bahush va nazaniet, Parvin jan ba tavajoh be tajrobeye adam haye mokhtalefi in ke modat inja didam vaghean tosie mikonam ta kheyli bache be piramunesh( family ) adat nakarde behtare adam joda beshe, vagarna har chi abche bozorgtar beshe va [peyvand hash bishtar beshe ba atrafianesh vaghean bishtar az tanhaii va ghorbat latme mibine aman az in sar dargomi haye nasle ma... booos

بیگ مام

salam parvin jan mersi az commenti ke vasam gozashti mashala pesaretoon kheili bahooshe ishala ke hamishe movafagh va shad bashe, dar morede moondan va raftan ham omidvaram har chi ke vasatoon behtare pish biad[ماچ]

الهام (به یاد پریسا)

سلام. کم کم داریم به صدمین روز هجرت پریسا نزدیک میشیم. قصد داریم یک برنامه هماهنگ برای بزرگداشت خاطر عزیزش برگزار کنیم. من و تعدادی از دوستان تصمیم گرفتیم در اون روز هر کس به وبلاگ پریسا سر بزنه و یه شاخه گل در بخش نظرات بزاره. از نظرات و پیشنهادات شما هم استقبال میکنیم. نظر خودتون رو فعلا در وبلاگش بگذارید. www.zanaane.persianblog.ir

خانم شاد

آفرین به این پسر باهوش در مورد تصمیمت هم حق داری.تصمیم سختیه.من 4 سال دور از پدر و مادرم بودم ولی چون مجرد بودم به من خیلی سخت نگذشت.اما حالا که بچه دارم حتی تصور دوری از اونها رو هم نمی تونم بکنم.ذوق و شوق دخترک هنگام دیدن مادربزرگها و اطرافیانمان دیدنی است. امیدوارم بهترین تصمیم رو بگیری.

bahar

مرسی پروین جان بابت جواب اون دارو. نیکان خورد وخداروشکر حال تهوع نداشت. کیاراد نازنینت رو ببوس

مارتیا پسر دوست داشتنی ام

پروين عزيز مثل هميشه ارزو م يكنم كه خدا بهترين ها را برايت مقدر كنه انچيزي كه صلاح مي دانه مطابق ميل تو كياراد را ببوس از اون شيرين كاري ها هم مي دانم كه چه احساسي مي كني هم ئلت غش مي ره هم مي ماني با زندگي خيس چه كن يولي اصولا بعدش پر از قربان صدقه است