این روزها....

سلام

این روزا نمیدونم چرا فرصت نمیکنم مطلب جدید بنویسم ولی راستش نمی دونم چرا وقت برای وبلاگ خوانی دارم!چشمک بیشتر روزها میمونم خونه که مثلا استراحت بکنم اما بلد نیستم!! همش یه جورایی خودمو در گیر کارهای خونه میکنم و تا به خودم میام عصر میشه. پاهام هم که همیشه حتی صبح که از خواب پا میشم ادم دارن, طوری که دمپایی های همسرم هم به زور میره تو پام (یعنی پام میره تواونا)!! هوا هم که نگو, هر روز بدون استثنا بالای ٣۵ درجه است.سر و صدای کارگرهایی ( البته دم و دستگاه کارشون نه خودشون) هم که روبروی خونمون دارن کار میکنن هر روز از ٨.۵ صبح روح و اعصاب آدم رو ماساژ میده تا عصر ۵.۵ . همه اینا دست به دست دادن تا من از آخرین ماه بارداریم لذت ببرم!!!!!ناراحت

میدونین با اینکه دوران بارداری مخصوصا این ماههای آخر بعضی وقتها بشدت کلافه کننده هست چون که آدم کلا محدود میشه, ولی من گاهی وقتها یه جورایی احساس میکنم اگه تموم بشه دلم برای این روز ها تنگ خواهد شد!! این روز ها حس میکنم به خدا بیشتر نزدیکم.  نمیدونم شاید داشتن نی نی خیلی بهتر از بارداری باشه و دیگه دلم واسه این روزهای پا گنده و شکم گنده بودن تنگ نشه!!

هنوز هیچی برای اومدن نی نی حاضر نیست, نه اتاقش و نه ذهن آشفته من. ذهنم شدیدا درگیر افکار مختلف هست نمی دونم از پس بزرگ کردن نی نی جونم بر میام؟ البته منظورم تربیت صحیحش هست طوری که  بعدها بتونم به خودم بعنوان مادر چنین آدمی ببالم و از خودم راضی باشم. نمی دونم نی نی جونم به مامانش افتخار خواهد کرد؟  کودک عزیزم با تمام توانم سعی خواهم کرد مادر خوبی برایت باشم.ماچ

فعلا تا مطلب بعدی بای بای

 

 

 

/ 2 نظر / 21 بازدید
راوی پنجم

فکر میکنم ترسش بیشتر از لذتش باشه.[سوال]

lili

سلام پروین جونم. دلم برات تنگ شده[بغل] آره دلت تنگ میشه...حس خیلی خوبیه...[گل] نه اینکه من چندتا بچه به دنیا آوردم[نیشخند][چشمک] شاد باشی گلم[ماچ]