دردانه باهوش من

داستانک دردانه:

1-

صبح بعد از صحبت با عمه کیاراد به کیاراد میگم که دنیز (دختر عمه 5 ساله اش) بدون لباس و کلاه رفته تو حیاط بازی کرده و سرما خورده.

کیاراد بلافاصله دستش رو میگذاره رو صورتش و با لحن بی حال و بیمار گونه میگه: منه دَ سوخ دییب. یعنی که من هم سرما خورده ام.

من: با تعجب میگم اِاِ واقعا؟

کیاراد: آسقییام یعنی که عطسه می کنم.

من: آدم اگه سرما بخوره چکار باید بکنه؟

کیاراد: در حالی که به دهانش اشاره می کنه می گه: تودو آزا باخای یعنی "دکتر دهان رو نگاه می کنه". بعد ضمن اشاره به گوشش میگه: دولاخا باخای یعنی که "گوش رو نگاه می کنه".

تا به حال دردانه یکبار گلودرد چرکی داشته و 2 یا 3 بار هم سرماخوردگی معمولی. آخرین مرتبه مراجعه به دکتر اوایل اسفند پارسال بود. کیاراد در ژاپن موقع معاینه اصلا گریه نمی کرد ولی در ایران با اینکه موقع معاینه در آغوشم می نشانمش ولی انگار که به حریم خصوصیش تجاوز شده باشد اول اعتراض می کند و بعد به شدت گریه می کند و به محض پایان معاینه می خندد و دوستانه بای بای می کند.


2-

توی ماشین نشسته ایم و کم کم کیاراد حوصله اش داره سر میره. شروع می کنم به بازی "کلاغ پر" و زیاد مطمئن نیستم که بتونه انجام بده. انگشتم رومیگذارم روی پای کیاراد و میگم کلاغ؟ و بعد میگم پر و دستم رو میبرم بالا. چند تا پرنده رو میگم و انگشتم رو میبرم بالا و بعد میگم پیشی؟ ولی قبل از اینکه چیزی بگم کیاراد میگه: اوماززز. یعنی که نمی شه. میگم هاپو؟ میگه اومازز. من و بابا کریم می مونیم که چه جوری به این نتیجه رسید که اونا جزو دسته اول نیستند.

بعد که بهش یاد میدم بجای "اوماز" میگه "اوچاممازز" یعنی نمی تونه پرواز کنه. چند ساعت بعد همین بازی رو تکرار میکنیم و می بینم همچنان بدون اشتباه و به جا میگه که کدوم حیوان میتونه و کدوم یکی نمی تونه پرواز کنه.  به غیر از حیوانات آشنا، حیوانات کمتر آشنا مثل عقاب و خوک و خرگوش و میمون و مگس و زنبور... هم براش می گفتم.

3-

این روزا دردانه به شدت در حال تقلید از بابا کریم عزیزش هست و کوچکترین حرکتش رو زیر نظر داره و بلافاصله اجرا می کنه. حتی اگه بابا کریم دست تو جیبش ببره دوست داره اون هم همین کار رو بکنه.


داستانک من:

ای بابا این بچه ها چقدر زود بزرگ میشن و چقدر زود همه چی رو یاد میگیرن. دارم عقب میمونم از دردانه.

ضمنا ازدست سوالاتش گاهی واقعا می مونم دیگه چی بگم.

 

 

/ 8 نظر / 16 بازدید
لادن

الهی... نازی... پسر منم کوچیک بود عاشق کلاغ پر بود.. کیاراد نازنین رو ببوس عزیزم

هنا

وای کیاراد اول صبحی سرحالم آوردی با جمله ی "من در ساوخ دیپ. چقدر تو بانمک و شیرین زبون و صدالبته باهوشی. من دلم می خواد ببینمت[قلب][ماچ] چرا اینقدر دوری؟![ناراحت] × پروین جون آره واقعا خیلی زود بزرگ میشن.....

لیلی مامان آراز

من دیدم این پسر شیرین رو. و قول میدم به همون شیرینی هست که مادرش میگه. و چون به چشمی غیر از چشم مادرانه دیدمش چیزهایی رو دیدم که مادرها به خاطر علاقه زیاد نمی بینن. یعنی یه مرد مستقل دیدم که جذبه و قدرت خاصی هم داشت. آره این جور مردی قراره بشه این کیاراد ما.

نازنین مامان راشا تمشکی

نیاز به قول لیلی جون نبود مطمئن هستیم بیش از اینی که مامانیش می گه شیرینه این گل پسر باهوش و باجذبه.

شایلی

الهی من قربون این حرف زدنت دردونه ناز... منی د ساوخ دیپ... خیلی بانمک حرف میزنه راستی پروین جون منهم انگاری تو خوندن متنهای آذری پیشرفت کردما این بار همه جملات کیاراد رو خودم خوندم[نیشخند] کیاراد جون انگار اون فطرت ترکی نهفته منو داره بیدار میکنه[خنده]... می بینی چقدر زود میگذره هرچند خیلی آسون نمیگذره ولی بازم زود میگذره

بهار

از طرف من ببوس این مرد کوچک و دوست داشتنی ات را

نسرین

بند 2 نوشته هات بیانگر هوش سرشار کیاراده امیدوارم تو و بابا کریم به کمک هم بتونید این کوچولوی دوست داشتنی ایران زمین رو به سرمنزل مقصود برسونید