نماز ، پوشک، مهد

آخرین پست هنا عزیزم رو که خوندم گفتم قبل از هر حرفی (آخه قبلش می خواستم یه چیز های دیگه بنویسم امروز)، بیام و یه خاطره با مزه از نماز خوندنم و همکاری کیاراد بنویسم.

چند وقت پیش وقتی که کیاراد متوجه شد من قصد نماز خوندن دارم باز مثل همیشه فورا اومد و وضو گرفت (ترتیب وضو رو خوب بلده فقط مس پا رو قبل از سر انجام میده) و روسری مخصوصش رو که براش حکم چادر رو داره برداشت و رفت سراغ جانمازی ها. موقع نماز ما سه سری جانمازی با مهر و تسبیح لازم داریم. دو سری برای کیاراد و یک سری برای من.

وسط های نماز باز کیاراد دلش خواست که جانمازی من رو عوض کنه. اول از مهر و تسبیح شروع کرد. من موقع سجده رفتن یکی از مهر ها رو کش رفتم و بعد دوباره به زور ازم گرفت. رکعت های بعدی هم همین برنامه با مدل های متفاوت تکرار شد تا اینکه بالاخره بعد از سجده آخر که مهر رو از من گرفت دید من بلند نشدم! کمی فکر و تسبیح رو داد دستم و گفت تو صلوات بفرست. بعد دلش نیومد تسبیح هم دست من باشه ولی نمی خواست بیکار هم باشم. فکری کرد و رفت از یه جایی دسته تی (تی برای تی کشیدن سرامیک ها) رو آورد و داد به من که این و نگه دار و تسبیح رو بده به من. من هم خودم رو به زور گرفته بودم که نخندم ببینم نهایتا می خواد چکار کنه. همه مهر و تسبیح ها رو جمع کرده بود یه جا و روشون رو با جانمازی ها پوشونده بود و می گفت دارم می خوابونمشون. بعد یه نگاهی به من کرد و نمی دونم چی از سزش گذشت که دسته تی رو از من گرفت و بعد دوباره داد دستم و بدو بدو رفت آشپزخونه از کابینت وسایل پلاستیکی دسته مخصوص چرخ گوشت رو (همونی که باهاش گوشت ها رو فشار میدیم) آورد داد دست من و تی رو ازم گرفت گذاشت کنار جانمازی ها. متاسفانه من با دیدن قیافه جدی کیاراد و هن هن دویدن هاش و تصور خودم که روبه قبله با چادر نشسته ام و  دسته تی رو دارم با دسته چرخ گوشت تعویض می کنم پکی زدم زیر خنده و نتونستم بنشینم و ببینم آخر ماجرا چی میشه. حالا قبلا باهم شرط می ذاریم که مهر من مال من هست و کیاراد نباید برش داره.



این روز ها بدجوری سرما خورده ام. یعنی وقتی می خوام آب دهنم رو قورت بدم درد از داخل گوش هام شروع میشه و از پشت دندونام تا اعماق گلوم می سوزه.


بعد از دومین مصاحبه علمی برای استخدام، نماس گرفتند گفتند اگه موافق باشم تا مشخص شدن نتیجه از طرف دانشگاه، برم حق التدریسی درس بدم. من هم موافقت کردم و حالا برای خودم کلی کار تراشیده ام. متاسفانه کلاس ها هم از همین هفته شروع میشه. خدا به خیر کنه.


کیاراد این روزها کلمات تازه اختراع میکنه و گاه من رو هم با اون کلمه ها خطاب می کنه.

مهمتر از همه اینکه پروژه پوشک رو از همین دیشب شروع کرده ایم و امروز میریم برای ثبت نامش در مهد دانشگاه علوم پزشکی.  در مقایسه با جاهایی که قبلا دیده بودم عالیه. حالا امروز بیشتر باهاشون آشنا میشم کاش از هر نظر عالی باشن. کیاراد هم دیروز اونجا رو دیده و خیلی خوشش اومده.

تا بعد...

 

/ 9 نظر / 25 بازدید
هنا

خدایی خیلی بانمک بود....خوبه نمی گفته با دسته ی چرخ گوشت صلوات بفرست!!! امیدوارم کیاراد عزیزم به سلامتی به مهد بره و خوشش بیاد و موفق باشید مادر و پسر.

مامانش

همیشه موفق باشین. خوشحالم که کارا داره ردیف میشه[گل]. حیف شد که آخر داستان دسته طی و صلواتو هیچوقت نمی فهمیم.[لبخند]

لیلی

امروز اینجا پر خبرهای خوبه. از تصور اون صحنه ای که دسته تی به جای تسبیح نشستی برای نماز خوندن خنده ام گرفت... لابد فکر کرده هرکاری که با تسبیح می کنی با دسته تی هم می تونی[نیشخند] امیدوارم مهدش هم حل بشه و همه چی به خوبی برگزار بشه.... براتون آرزوی موفقیت دارم...

ننه قدقد

من هم از تصور چادرنماز به همراه دسته تی کلی خندیدم و خوشحالم که دارید به کار بر می گردید.

شایلی

واقعا تصور قیافه ات اون مدلی خنده داره از اون جالب تر همون هن هن دویدن و وسیله آوردن کیاراد با مزه بود... مبارکه پروین جان ایشالا استخدام هم میشی شیرین ترین کارو داری من عاشق تدریسم ایشالا موفق باشی عزیزم

نیلوفر مامی سامی

[بغل]از خنده ترکیدم این قضیه نمازو خوندم خییییییییییلی جالب بود پروین جونم![قهقهه] در ضمن کار جدید مبارک خانومی ایشالله موفق باشی امیدوارم کیاراد گلم هم تو پروژه پوشک موفق باشه ببوسش از طرف من گل آقا رو[بغل][ماچ][قلب]

مامان ایلیا

عجب زبلیه اتفاق جالبی بود این بچه ها چقدی بامزه هستن[ماچ][ماچ]