دردانه بامزه من و مهد کودک

آنقدر این کیاراد من هر روز حرف های با مزه می زنه که من غش غش می خندم و امروز دیگه گفتم چند تاشون رو هم برای شما بنویسم.

کیاراد مشغول تماشای سی دی "آوای تاتی 1" هست. تصاویری پخش میشه و یه آهنگ و آوازی هم در حال پخش هست.

کیاراد می پرسه که مامان کی داره می خونه؟ (همیشه دلش می خواد کسی رو که آهنگ می زنه و می خونه رو ببینه).

من: اون دختر کوچولو (تصویر یه دختر کوچولو دیده میشد اون لحظه)

کیاراد: اون که دهانش بسته هست!

من: داره تو دلش می خونه ولی برای ما هم پخش میشه که بشنویم. (جواب رو کیف می کنیننیشخند)

کیاراد: مامان دل یه جای خصوصی هست؟ (آخه بچم نمی دونست دل کجای آدم هست)

------------------------------------

کیاراد داره دنبال سی دی محبوبش "یانی" می گرده. سی دی شماره یک رو می خواد پیدا کنه و نمی تونه. از من می پرسه و بهش میگم همونجا کنار تلویزیون رو ببینه. یه بار دیگه بدو بدو میره نگاه میکنه و میاد و میگه نبود دیدم. من هم که دستم بند هست میگم ولی انگار همونجا بود ها؟!

کیاراد: والله اونجا نیست نگاه کردم!

...................................

اومده بغلم و می خواد شیر بخوره. من سعی می کنم با حرف زدن و چلوندن و بازی  حواسش رو پرت کنم. میگه: تو رو خدا بذار شیر بخورم!

..................................

معمولا من موقع شیر خوردن براش قصه نمی گم. مثلا قانون وضع کردیم که اگه شیر نخوره براش قصه بگم. حین اینکه داره شیر می خوره می گه قصه بگو و من یهو یادم میره و شروع می کنم به یکی بود یکی نبود..

کیاراد: مامان قربون قصه تو برم من!

و من تازه متوجه می شم که دارم براش قصه هم میگم حین شیر دادن!

...............................

دارم براش مسواک میزنم. سرش رو گذاشته رو پام و دراز کشیده. میگه: مامان "آنا" هم برای تو مسواک می زد.

من: بله و یک آه خفه می کشم...

کیاراد: تو هم سرت رو میذاشتی رو پای آنا؟

من: بله عزیزم منم سرم رو میذاشتم رو پای آنا

کیاراد: گاهی هم بابات برات مسواک میزد؟

من: بله عزیزم.

مسواک زدن کیاراد رو بالاخره تموم می کنم و مسواکش رو میدم دستش که خودش مسواک بزنه تا من هم خودم مسواک بزنم.

کیاراد: مامان مسواک تو هم ماشین هست؟

من: نه عزیزم مال من معمولیه.

کیاراد: لطفا بده من ببینمش

من: بفرما (مسواکم رو میدم دستش)

کیاراد: با دقت نگاهش میکنه و میگه: "وای دَدَم! ماشاا... سنون میسواکیوا! گور نه بامزه دی سنون میسواکین؟!" یعین "وای دَدَم! ماشاا... به مسواک تو! ببین چه با مزه هست مسواک تو!"

...........................



و اما مهد کودک:

قصه ترسش و ترجیحش به نرفتن امروز یکماهه شد. و با تلاش مربی و مدیر و معاون واقعا لایق مهد کودک کم کم علاقه مند شده که بره. هر چند اولش باز کمی استرس داره ولی انگار دو سه روزه که خیلی زود یعنی تا من برسم دم در گریه هاش تموم میشه. حتی امروز با اینکه زودتر رفته بودم دنبالش گفت که میمونه بازی کنه و بعد که نهارش رو خورد میاد!

با امیر مهدی تقریبا دوست شده. اونروز هم اومد کیاراد رو بوسید و خیلی باهم دوست شدند.

مدیر مهد می گفت مامان امیر مهدی اومده بوده برای تشکر که امیر مهدی تو خونه هم خیلی آروم تر و معقول تر شده. می گفت (مامان بچه می گفت) بابای بچه کمی استرسی هست و  برای اینکه بچه گریه نکنه تن به همه خواسته هاش میده و نهایتا بچه اینجوری شده...

خلاصه خوشحالم که کم کم هم امیر مهدی داره رفتارش متعادل تر میشه و هم پسر من داره یاد می گیره که نترسه از دیگرانی که ممکنه خشن باشن.

راستی بابای امیر مهدی ظاهرا رئیس حراست دانشگاه هست.

.......................

امروز بعد از ظهر موقع خوابوندن کیاراد خوابم برد و خواب مامانم رو دیدم و خیلی خوشحالم.

......................

برای ما هم دعا کنین.

 

/ 16 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
40tike

[قلب][گل][ماچ] bara khodet va kiarad.

تارا

سلام قربون زبون شیرینش...

مارتیا پسر دوست داشتنی مامان افشان

خیلی بامزه بودند راست شمنهم قسم خودن را زیاد دوست ندارم اما مارتیا هم مدتی یاد گرفته بود و می گفت به خدا .مامان به خدا این دوربین را بده ؟ ببوس کیاراد عسل را که اینقدر شیرین زبان است .

نسیم

سلام پروین جون چقدر بامزه ترکی صحبت می کنه، خیلی شیرین زبونه این گل پسرت، اگر هنوز اینجا بودین الان فارسی و ترکی و ژاپنی رو با هم صحبت می کرد. تو مهد سروین هم یه پسر بچه هست که برخلاف همه بچه های ژاپنی یه کم تهاجمی رفتار می کنه و خیلی شیطونه، وقتی نزدیک سروین می شه، ترس رو تو چشمهاش می شه دید، ولی مربی ها خیلی مراقبن و خدا رو شکر تا حالا مشکلی نبوده.

نازنین مامان راشا تمشکی

تربچه غصه خوردم وقتی فهمیدم ناراحت بودی توی مهد. شجاع باش پسرم. پروین جون خودا مادرتون رو رحمت کنه. راستی می شه بگی راز موفقیتت در مسواک زدن چیه آخه؟ چرا راشا به هیچ شکلی با من همکاری نمی کنه؟ [گریه] می گه فقط خودم بزنم و اونم که عملا به درد نمی خوره!!

لیلا مامان مارتیا

عالی بود این پسرک ما با بلبل زبونی هاش خدا رو شکر داره مهد رو میپذیره

دلبند

"والله" که من عاشقتم کیاراد جونم. "تو رو خدا" به مامانت بگو از قول من بچلونتت. [ماچ]

نسرين

يعني من براي مسواك ديگه رسما عاشق حرف زدن كياراد شدم آخه چقدر بامزه ست فكر كنم آه تو نصفه مونده و فقط قربون صدقه كياراد رفتي براي مهد هم بسيار خوشحالم خدا رو شك كه تعامل رو از همين حالا ياد گرفته فقط كمي مراقبت بيشتر مي خواد كه اين دوستي تاثير منفي روي پسر دردانه ما نذاره

شارلوت

سلام دوست عزیز خوشحال می شوم از بلاگ ما نیز دیدن فرمائید.[گل] charlotteiran.blogfa.com