بیست و هشت و نیم ساله شده ام.

سالها پیش در یک خانه نسبتا بزرگ یک خانم 33 ساله با همسر و 4 فرزندش (دو دختر و دو پسر) زندگی می کرد. روز اول خرداد بود و برگ های درختان مو کم کم داشتند سبز و بزرگ می شدند. این خانم مهربان با دیدن برگ ها یاد دلمه برگ مو افتاده بود و تصمیم گرفته بود برای شام آن روز دلمه درست بکند.

با اینکه روزهای آخر بارداری اش برای فرزند پنجم اش بود، ولی تصمیم میگیرد بعد از ظهر برود بالای داربست درختان مو و برگ مو بچیند. همینطور که مشغول چیدن برگ ها بود، هر از گاهی دردی از دلش تیر می کشید و خانم دستش را می گذاشت رو دلش و آخ آخ آخ آخ صدایش شنیده می شد. کم کم درد ها شدید تر می شوند و خانم از خیر چیدن برگ ها می گذرد و به همسرش اطلاع می دهد که برود ماما و مادرش را خبر کند که بچه دارد دنیا میاید...همسر هم خوشحال و در حالی که سر از پا نمی شناخته همه را خبر دار میکند و بچه های دیگر را جمع میکند دور خودش که سرگرمشان کند.

نزدیک اذان مغرب صدای گریه های کودکی شنیده میشود و خبر خوش دنیا آمدن بچه پنجم خانواده که یک دختر درشت و لپ تپل بود به اطلاع فامیل و دوستان می رسد. بماند که پدر این خانم ناراحت بود از دست دامادش که باعث شده دخترش برای پنجمین بار باردار بشه و در نتیجه دیر به دیدن نوه اش میاد.

این دختر لپ تپل اون موقع ها که دیگه الان لپ تپل نیست، من هستم. پروین. 33 سال پیش دنیا آمدم. هر سال مادرم قصه تولدم را برایم تعریف می کرد، حتی زمانی که دور تر بودم پشت تلفن برایم می گفت. امسال در بین ما نیست که باز از زبان خودش این قصه را با هیجان  و احساسات ریز و درشت ویژه هر کلمه برایم تعریف کند و بگوید که تو وقتی دنیا اومدی هم سرت خیلی بزرگ بود و هم لپ هات. بگوید که درست همین موقع ها بود که برگ مو نوبر بود....

خداوند روح مهربان مادرم را در دنیای نور قرین رحمت خودش بکنه. بی مادر بودن خیلی سخته حتی اگر آدم 1000 ساله باشه.

20 ماه و 11 روز از این 33 سال را مادر بوده ام و می دانم که مادرم چه زحمت هایی برایم کشیده و میدانم که چه اندازه اذیتش کرده ام و از نادانی ام بود...

در آستانه 34 سالگی خودم را به جوانی 28 سالگی حس می کنم. برای همین تصمیم می گیرم نگویم 33 ساله ام. بلکه به ازای هر سال بعد از 28 سالگی یک دهم اضافه می کنم و می شود 28/5 ساله.

بعد از 33 سال زندگی شغل ام به طور موقت مسوولیت فنی یک شرکت توزیع دارو هست و منتظر پاسخ دانشگاه برای اشتغال به عنوان هیات علمی در دانشکده داروسازی هستم.

همسرم را که 7 سال پیش باهم ازدواج کرده ایم خیلی دوست دارم. یک آدم با درک، عمیق، مهربان، شوخ طبع و فوق العاده باهوش هست. عاشقانه دور گل وجود پسر باهوش و شیرین زبان 20 ماهه ام می چرخم و از عطر حضورش سر مست می شوم.

با اینکه همیشه از خدا می خواستم مرگ عزیزانم را نبینم ولی متاسفانه 3 ماه پیش مادرم رفت پیش خدا و غم بی مادری و دلتنگی ابدی شد نصیبم. دلم می خواهد کار موثری برای دلتنگی پدرم انجام بدهم. فکر میکنم دنیا در مقابل مرگ خیلی کوچک است و در مقابل غم و غصه های ما خیلی بزرگ.

از خدا می خواهم همیشه خانواده ام را در پناه امن خود نگهدارد و به من آرامشی عطا کند تا همیشه سنجیده و شایسته رفتار کنم.

 

/ 24 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیه

تولدت مبارک پروین جان. من ذره ذره پستهات رو می فهمم. روحشون شاد بقای عمر و سلامتی پدر عزیزت انشالله.

نیلوفر

پروین جونم تولدت مبارک ایشالله 120 ساله بشی گلم خداوند روح عزیز مادر گرامیتو قرین رحمت کنه! و شما همیشه سلامت و موفق باشین شاد باشی[قلب][ماچ]

مهسا

تولدت مبارک و شادی هایت پایدار [ماچ][گل]

هستی دخت

سلام پروین عزیزم امیدوارم کمی از غمت سبک شده باشه. من صبا یا مامان صبا ی وبلاگ روزمرگی هستم. اون وبلاگ روکه بستم و این وبلاگ جدیدمه. خیلی خوشحالم میکنی که بخونیش! کیاراد روببوس[ماچ]

هستی دخت

تولدت مبارک. امیدوارم سایه توهمیشه بر سر پسرت گرم و پایدار باشه![گل]

حوريه مامان شايان

واي خداي من چقدر قشنگ توصيف كردي پروين جون تولدت مبارك عزيزم ايشالله هميشه سايه ات روي سر كياراد عزيز باشه [گل][گل][گل]

دایی مهرسا کوچولو

سلام تولدت مبارک ........ [ماچ] [ماچ] [ماچ] عکس های داغ و تنوری و ناز مهرسا کوچولو http://mehrsa-kocholoo.blogfa.com http://mehrsa-kocholoo.blogfa.com http://mehrsa-kocholoo.blogfa.com