خاطره قدیمی

بچه که بودم تقریبا هر شب می شنیدم که مادرم قبل از اینکه بخوابد از ته دل می گفت خدایا بچه هایم را به خود تو امانت می سپارم...آن زمان ها هر چند تا مدتی برایم این حرف اش و نگرانی هر شب اش قابل درک نبود ولی بعد تر که ازدواج کردم و حتی شاید تا همین چند روز پیش فکر می کردم که پی به راز و عمق نگرانی اش برده ام و با خودم می گفت ام که حالا خوب درک اش می کنم که نگران سلامتی بچه هایش باشد، ولی صادقانه بگویم که هنوز آن عمق لحن التماس گونه اش به خدا و تکرار ر شب اش برایم قابل درک نبود، تا اینکه هفته پیش شنبه بعد از ظهر زمین لرزید و آرامش روزمرگی هایمان را به هم ریخت...در دلم آورد که حتی ممکن است فرصت نکنم پسرک ام را ببوسم چه رسد به اینکه حرفی به زبان آورم و به کسی بسپارمش و یا اینکه فرصت همه این کارها را داشته باشم ولی بچه ای برایم نمانده باشد که نگران سلامتی اش باشم...زمین در طول هفته بارها لرزید و من هر بار در چشم بر هم زدنی بی روسری و کفش، پسرک را در آغوش گرفته و تا کوچه دویدم....فرار کردم از چه؟ نمی دانم. فقط می دانم که نمی خواستم و نمی خواهم ببینم که نتوانستم برای پسرکم کاری بکنم و خدای نکرده در زیر آوار مانده باشد...نمی خواستم در خواب باشم و بی خداحافظی رفته باشم یا رفته باشد....

همین شد که هر شب و هر لحظه التماس گونه پسرک ام را به "او"، به خود خدا امانت می سپرم و تاکید می کنم که من پسرکم را سالم می خواهم.

هفته پیش خطر بسیار بزرگی از سر دختر عمه پسرک رد شد. کم مانده بود زیر کامیون برود. خوشبختانه فقط پایش گیر کرده بود و از سر لطف خدا ،آن هم لای فرورفتگی چرخ کامیون رفته بود و جز کمی فشردگی پوست اش هیچ آسیبی ندیده است...

و من وقتی مادرش که از خانه تا محل حادثه (سر کوچه) را پا برهنه دویده بود و رنگی به رخ نداشت، با آن چشم های از حدقه در آمده و قیافه ای که از سر بیچارگی، التماس خبر خوشی از آن می بارید، را دیدم باز یاد حرف مادرم افتادم. ("خدایا بچه هایم را به خودت امانت می سپارم").

به خودم می گویم از زلزله ممکن است فرار کنم و جایی بگریزم ولی اگر قرار بر باز پس گرفتن امانت اش باشد چه کنم؟! نه من آمادگی پس دادن اش را ندارم. خدایا من پسرک ام را برای همیشه می خواهم.

 

 

 

* مادر من دو بچه اول اش را از دست داده  و شاید خوب می دانست از دست دادن بچه چه زجری است...

** خدا به تمام مادرانی که بچه هایشان را از دست داده یا در بیمارستان بستری کرده اند صبری بزرگ عطا کند. همینطور برای کودکانی که در عرض چند ساعت و بدن هیچ آمادگی از مهر مادری محروم شده اند.

*** می دانم که خدا به فکر همه شان است، ولی چه کنم که عقلم و توانم به بیش از این قد نمی دهد.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

پی نوشت: امروز 5 ام دی ماه 1396 هست و به این وبلاگ بعد از مدت ها سر زدم. این مطلب پیش نویس شده باقی مانده بود. گفتم اول آن را ارسال کننم و در مطلب بعدی از خودم بگویم. فقط این را بگم که برگشتم اینجا از هم. این بار از کیاراد و غزل ام خواهم گفت. غزل نیم ساله ام!

/ 0 نظر / 83 بازدید