یه کم حرفهای خاله زنکی و پیشرفتهای شگفت انگیز دردانه ام

اول بذارین از دیروز بگم که من و پسر کوچولوم، کیاراد، رفتیم خونه یکی از دوستان ژاپنی من که پسرش 10 روز از کیاراد کوچیکتره. هدف فقط دور هم بودن و تفریح بود. حدود 2 ماه میشه که بنده خدا هی دعوت میکرد و من وقت نمی کردم تا اینکه بالاخره دیروز رفتیم.

من قبلا خونه دو نفر دیگه از دوستان ژاپنی مون رفته بودم ومیدونستم که معمولا خونه هاشون درهم برهم و بنظر ما ایرانی ها نامرتب میاد. یعنی با اینکه وسایل گرون قیمتی دارن ولی تلنبار کرده اند رو هم...

ولی این دوستم نسبتا آدم شیکی هست و من فکر میکردم خونه شون مثل اون خونه هایی که تو تلویزیون ژاپن میبینیم هست! یعنی خیلی مرتب و ترو تمیز. البته خونه مامانش اینا قرار بود بریم. چون شوهر خودش توکیو کار میکنه، این دوستم هم با مامانشون اینا میمونه.

لطف کرد اومد دنبالمون و بعد از 30 دقیقه رسیدیم خونشون. کیاراد گلم که مثل هیشه شاد و شنگول بود و همش با لبخند هاش دلبری میکرد. خونه شون که یه خونه ویلایی بود با اینکه بزرگ بود ولی برخلاف تصور من نا مرتب بود. یعنی من اگه خونمون اون شکلی بشه مهمون که دعوت نمیکنم هیچ، کلی هم دپرس میشم که چرا جا برای نفس کشیدن نیست. یه کرسی وسط اتاق بود و دور و بر هم یه سوفا و کمد تلویزیون و ...

قسمت اصلی حرف من از اینجا شروع میشه. روی کمد که یک عالمه وسایل ریز و درشت قدیمی و جدید و بدرد بخور و نخور پر بود، برای من در همون نگاه اول دو تا چیز بسیار آشنا اومد.  یکیشون تابلوی جنگ رستم و سهراب بود که این دوستم خودشون هم نمیدونستن چی هست و از کی اون رو دارن و اصلا از کجا اومده!!!! مورد بعدی که با توجه به اعتقادات مذهبی اینا، جالبتر بود یه تابلوی کوچیکی بود که روش نوشته شده بود "الله، محمد". از دوستم پرسیدم که آیا میدونه روی این تابلو چی نوشته شده و اونم با افتخار گفت که اون تابلو رو از مالزی خریده و فروشنده بهش گفته که این نوشته ها برات شادی و سلامتی میارن. اگه که تو خونه اش داشته باشه خیلی خوب هست. ولی قیافش خیلی تو هم رفت وقتی من معنی نوشته ها رو بهش گفتم. میگفت یعنی همچین اثری نداره؟!!!

در کل آدم های بی تعارف و مهربون و خیلی خوبی بودند. مامانش وقتی داشت با کیاراد بازی میکرد، درست عین خودمون بود که گاه دالی بازی میکنیم ، گاه از همه چی بچه تعریف میکنیم که مثلا خیلی خوب میشینی یا می ایستی و ...

پسر دوستم نسبت به کیاراد جثه کوچیکتر و ظریفتری داره و مامان دوستم وقتی با خیال راحت داشت با کیاراد بازی میکرد و کیاراد هم قرص و محکم بود و داشت براش لبخند میزد، خیلی خوشحال بود و همش داشت تعریف میکرد از چشمها و بینی کیاراد و از اینکه چه پسر خوبی هست... هی اونا تعریف کردند و هی من خوش بحالم شد و کیف کردم. ولی انصافا پسر دوستم که اسمش Kotae است خیلی با مزه و ناز هست. (عکسش تو وبلاگ کیاراد هست)


حالا براتون بگم از کیاراد گلم. میدونم که اکثر پدر مادر ها حداقل در مرحله ای از رشد بچه هاشون فکر میکنن بچه شون نابغه هست و اصولا انیشتن عددی نیست در مقابل نبوغ بچه اینها. برای همین من همیشه سعی میکنم خیلی با سختگیری در مورد کیاراد رای بدم و این مواردی رو که میخوام الان بگم حدود 2 هفته است که دارم بررسی میکنم ببینم که توهم مادری من نباشه و دیدم که نه خوشبختانه توهم نیست.

اینکه کیاراد دستاشو باز میکنه و خودشو پرت میکنه بغل آدم وقتی ازش میخواهی بیاد بغلت و یا اینکه میتونه بدون کمک و بدون تکیه دستها به زمین یا پاهاش چند دقیقه ای به تنهایی با اسباب بازیها بازی کنه، اینا دیگه کهنه شده اند.

جدیدا پسرم بلد شده دست میده. کافیه بهش بگی دست بده، بلافاصله دست راستشو میاره جلو درست مثل حالت دست دادن! بعد اگه بگی اون یکی دستت رو ؟ دست چپش رو هم میاره. خودش هم مستقیم تو چشمهای آدم نگاه میکنه و لبخند میزنه.

دیگه کریم رو بعنوان بابا رسما میشناسه. وقتی عکسش رو میبینه، یا وقتی بغل کریم هست و میرن جلو آینه و یا عصر وقتی کریم بر میگرده خونه با دیدنش ذوق زده میشه و میگه "آبابا". فعلا با پیشوند "آ" تلفظ میکنه. امروز توی مهد باز وقتی عکس کریم رو نشونش دادم، عکس رو گرفت و گفت "آبابااااا". وقتی عکس بابای خودم رو نشونش دادم با تعجب نگاه میکرد ولی با اضافه شدن عکس کریم با خوشحالی دستش رو آورد و اونو گرفت.

دیگه اینکه بای بای کردن رو تا حدودی یاد گرفته. دستش رو میاره بالا ولی فقط انگشتاش رو تکون میده. همین حرکتش هم باعث میشه تو مهد مربیها ذوق زده بشن و جیغ شادی و تعجب بکشن!!

ولی در مورد غلتیدن خیلی تنبل هست. چندان خوشش نمیاد. بیشتر با خزیدن مشکلش رو حل میکنه تا غلتیدن. جایی رو که با 2 تا غلت میتونه برسه و با هزار زحمت مثل کرم خاکی میخزه تا خودشو برسونه. و آخر سر هم له له زنان میرسه به هدف.

امروز 5 ماهش تموم شد و من تصمیم دارم با لعاب برنج و شیر برنج با شیر خودم و کم کم با اضافه کردن سبزیجات غذای کمکی رو شروع کنم.

راستی اگه نی نی تون کم اشتها هست صبح ها بهش آب سیب بدین. کیاراد هر وقت صبح آب سیب میخوره اون روز 2 برابر هر روز شیر میخوره.

الهی که همه نی نی ها شاد و شنگول باشن.

 

/ 11 نظر / 15 بازدید
نمایش نظرات قبلی
بهاره

پروین جان مزسی از راهنماییت. من صبر کردم و الان تقزیبا 3 روز به 40هفتگیم مونده. فک کنم شازده پسر ما هم میخواد تا برگشتن دکتر من از سفر صبر کنه. راستش من هیکلم کوچولو هست و دکتزم قبل از رفتن گفت که وقتی برگرده اگه نی نی رشدش زیاد باشه عمل میکنه . جون تا آخرین چکاپ هم سرش توی لگن قرار نگرفته بود و به این 2 دلیل گفت طبیعی بعیده بتونی. از اونجایی که میدونم کیاراد تو هم وزنش بالای 4 کیلو بود و از زمانش گذشته بود که اومد خوشحال میشم بازم نظرت رو بدونم[گل]

لیلی

سلام عزیزم ببوس گل پسرمونو ما که کلا عاشقشیم. حالا هم که یه آقای حسابی شده و می شینه و بای بای می کنه...[چشمک]

مامان فراز

ما یک دوست زاپنی داشتیم که میگفت ما ژاپنیها مهمون دعوت نمی کنم چون ما عادت داریم خیلی تشریفات داشته باشیم و سختمونه! از این نظر تو این بحث خاله زنکی پپش اومده می گم "ببین چه قدر دوستت داشته که دعوتت کرده"! بعد هم این قضیه تابلوها چه قدر جالب بوده. یک ماچ گنده هم از این پسر مهربون خوش خنده از طرف بگیر که روز به روز داره بلاتر میشه[ماچ]. غذا خوردنش هم مبارک. یادمه فراز هم زودتر شروع کرد به غذا خوردن و اولین غذایی که با میل و رغبت خورد سوپ بود!

40تیکه

جالب که جدیدن همه بچه های ایرانی! 5 ماهگی حرف میزنن در حالیکه چارت رشدی بچه ها میگه از نه ماهگی تازه شروع میکنن به ادای کلمات! حتمن دلیل خاصی داره که از چشم متخصصین دور مونده [چشمک]

پروین

40 تیکه جان ممنون از کامنتت. عزیزم من با بقیه بچه ها کاری ندارم ولی در مورد پسر خودم مطمئنم. علتش هم هر چی که هست باشه. حتما این رو هم میدونین که بچه ها ممکنه در در بعضی کارهاشون جلوتر از سنشون باشن و در عین حال در برخی دیگه عقب تر. اینکه کیاراد باباش رو با کلمه "بابا" میشناسه برای منی که این روزها چندین بار این رو مبینم و میشنوم شگفت انگیز هست و قبول دارم که باورش ممکنه برای همه آسون نباشه. مورد دیگه هم اینه که من ادعا نکردم که پسرم خیلی باهوش هست. کاملا طبیعی است که ممکنه چند وقت دیگه فراموش کنه و تا مدتی حرف نزنه یا نه ادامه بده. مثل خیلی کارهای دیگه در مورد تمام بچه ها که مثلا یه روز شروع میکنن چند قدم راه میرن و بعد یک دفعه پشیمون میشن و تا مدتی دیگه راه نمیرن ... و نهایتا با تمام احترامی که به شما دارم باید بگم که متاسفانه از متلکتون ناراحت شدم . ضمنا چارت رشدی بچه ها میگه بچه ها از چهار ماهگی شروع میکنن به تقلید حروف صدادار و بعضی از بچه ها در 5 ماهگی کلمه "ماما" و "دادا" را برای هر دو والد بکار میبرن و بعدها یاد میگیرن که هر کدام رو درست بکار ببرن.

تارا

سلام خانومی الهی فدای این پسر باهوش بشم .... ببوسش این گل پسر رو به من هم سر بزن گلم

هاله مامان ارشیا

چه جالب برای تابلوهای خونشون[ماچ]قربون کیاراد کوچولو حسابی ببوسش[ماچ]نوش جونت حسابی خاله آب سیب بخور[نیشخند]

صبا

الهی خاله فدای این یسمر ناز و نابغه بشه[بغل] حتما همین طوره و این کیاراد ناز معنی بغل رو میفهمه.راستی این زاینی ها هم میشه که چشمشون شور باشه؟[سوال]بالاخره بهتره یه اسفندی چیزی اگه داری دود کنی واسش.[ماچ]

مامان شنتیا

سلام پروین جون آفرین به این گل پسر باهوش و استعداد و این مامان دقیق و حواس جمع. ببوس پسر نازتو از طرف من و شنتیا.[قلب][ماچ] می تونم بپرسم چرا غذای کمکی کیاراد عزیز را زودتر از پایان 6 ماهگی شروع کردی و چرا از چند وقت قبل تر آب میوه بهش دادی؟ ضرری نداره؟ یکی از دوستای من غذای کمکی بچه اش رو به پیشنهاد دکترش زودتر شروع کرده اما دلیلش کم وزن بودنه بچه اش بوده. موفق و شاد باشی.[گل]

bahareh mamane amir

ELAHI MAN GHORBOONE IN PESARE KHSOHGELE KHAZANDE BESHAM .khale joon har joor rahaty boro che bekhazi che beghakti jigari azizam.