وقتی که مادر می شوی...

سلام دوستان عزیزم

این روزها که تنها ١٠ روز از مادر شدنم می گذره , کم کم دارم به این نتیجه میرسم

که آدم می تونه با یه دست هم خیلی کارها رو انجام بده,

که ١٠ دقیقه و حتی ۵ دقیقه به اندازه کافی زمان هست که بتونی ازش لذت ببری و یا به کارهای عقب افتاده ات برسی,

که آدم میتونه با اینکه تا صبح چندین مرتبه بیدار شده و داره از زور بی خوابی بیهوش میشه, به صورت کودک عزیزش لبخند بزنه و اونو تشویق کنه که بازم پی پی کنه!!!

که آدم میتونه از خیلی از لذت های زندگیش بزنه تا کودکش آرامش داشته باشه.

و خیلی چیزهای دیگه که همه مادر ها میدونن.

این روزها تو فکر نوشتن خاطره تولد کیاراد عزیزم هستم. همان شب تولدش که از هیجان خوابم نمی برد تو دفتر خاطراتم نوشته ام ولی میباید فرصت کنم برای اینجا نوشتنش.

شاید هم بهتر باشه از امروز هر روز کمی بنویسم و امیدوارم برای عزیزانی که میخوانند خسته کننده نباشد.

پس بر میگردیم به روز دوشنبه ٨ سپتامبر  ٢٠٠٨( ١٨ شهریور ١٣٨٧ ) که ۴١ هفته و ٣ روز از بارداری من میگذشت, طبق قرار قبلی که دکتر تعیین کرده بود باید میرفتیم بیمارستان جهت انجام القا شروع زایمان به روش طبیعی. صبح حدود ساعت ٧:٣٠ بیدارشدیم و بعد از خوردن یک املت خوشمزه برای صبحانه با تاکسی راهی بیمارستان شدیم. مدتها بود که تمام وسایل لازم برای بیمارستان را آماده گداشته بودیم و هر کس ما را با آنهمه وسایل میدید فکر میکرد به یک مسافرت ١۵-١٠ روزه میریم!!!

حدود ١٠ دقیقه بعد بیمارستان رسیدیم و ساعت ٩:٢٠ دقیقه مراحل پذیرش انجام شدو وارد اتاقمان شدیم. پرستار آمد و قسمتهای مختلف و امکاناتی را که برای همه بود را نشانمان داد و همینطور یک لباس به من داد که بپوشم و آماده شوم برای رفتن به اتاق اینداکشن. ست زایمان و چند وسیله شخصی مان را برداشتیم و همراه پرستار راهی شدیم. دستگاه non stress test) NST) وصل شد و بعد از ٢٠ دقیقه ثبت ضربان قلب جنین و انقباضات, ساعت ١٠:٣٠ اولین قرص نیم میلی گرمی پروستاگلندین 2 E شروع شد. هر یک ساعت قرص تکرار میشد و قرار بود کلا ۶ قرص مصرف شود. ساعت ١٢ ناهار خوردیم و تا ساعت ۴:٣٠ که نوبت آخرین قرص بود با کریم گفتیم و خندیدیم و عکس و فیلم گرفتیم , ولی هنوز از درد خبری نبود. انقباض ها منظم به فاصله ١٠ دقیقه شروع شده بودند ولی من دردی احساس نمیکردم. پرستار مرتب می آمد و می گفت که آیا من انقباض ها را حس میکنم یا نه و درد دارم  یا نه؟ انقباض ها را حس میکردم ولی بدون درد. مثل حرکت جنین می ماندند.( انگار کیسه ای را فشار می دهی و چیز های درونش  بیشتر قابل لمس می شوند.)

بعد از قرص آخر هم باید یک ساعت صبر میکردیم که ناگهان ضربان قلب جنین افت کرد. هر دو ما نگران, پرستار را پیج کردیم و...

الان بدلیل بیدار شدن کیاراد جونم از همین جا ی حساس بمونه برای شب یا فردا.

بای بای

/ 9 نظر / 15 بازدید
lili

[بغل][ماچ][لبخند][گل][بغل][ماچ]

ساناز

پروین جون سلام.ممنونم بهم سر زدی.کلی داشتم با ذوق این پستو می خوندم که محکم خورد تو دیوار[چشمک]آخه تو خماری موندن از تو دیوار خوردن بدتره.اونم برای من که خاطرات ظایمان همه رو صد بار می خونم تا شاید از اضطرابم یه کوچولو کم بشه.ولی خوب چاره ایی نیست تا فردا شب صبر می کنم. کیاراد عزیزم چطوره؟ خوبه این پسمل خان تپلو؟ آخی جان اگه من الان اونجا بودم یه لقمه اش می کردم.( براش اسپند دود کن)

دوست من

همیشه خلاقییت افرادی بلا تر از بقیه هست که عاشقانه در فشارو شرایط خاص هدفی را دنبال کنن[قلب] بیخود که مادر اینهمه اهن وتولپ نداره عزیز جان!!!!!![چشمک]

دوست من

به به ...........سلام به مامان نازنین و خانوم خانومای کیاراد خان....... امید وارم از سلامتی و نشاط فراوان برخوردار باشی میدونی تنها زحمتی که خستگی به تن آدم نمی مونه همین رابطه زیبای مادر و فرزند است در تمام روز که اینهمه پر جمب و جوش برای سر و سامون دادن به کیاراد بدو بدو میکنی .......میدونی که یک لبخند یهوری رستم حالتو جا میاره و دوباره دوپینگت می کنه که بقیه روز راهم در خدمتش باشی یک دستی که هیچ باید یاد بگیری با دندون و گاهی با سر و یا نوک پنجه به زندگیت ادامه بدی[نیشخند] و جالب اینه که عشق خروشان مادری اصلآ تنهات نمیذاره و شادی و نشاط در وسعت زنگیت پهناور میشه دوست عزیز این روزهای زیبا برات مبارک و شادی آفرین هست انشالا بیشتر باشه اما یک هدیه از این دنیای نت برات می فرستم! اونهم ایت نصیحت دوستانه هست که امیدوارم بپذیری![لبخند] صبح و یا زمانی که از خواب بیدار میشی اول رستوران کیاراد را شارژ کن و حتما مراغب خوراک و سلامت جسمت باش که در ماه های آینده کم نیاری منو ببخش که مادرانه با شما صحبت می کنم تا بعد.........[گل]

دوست من

پروین جان تصحیح می کنم بلاتر= بالا تر

دوست من

یهوری =یه وری ایت = این زنگیت=زندگیت با عرض پوزش از غلط املایی[لبخند]

پریسا

سلام. تولدش مبارک. اصلا من چرا دارم به شما خواهر بی معرفتم تبریک میگم. من با شما 100% قهرم. کیاراد عزیزم, عزیز دلم, تپل مپلم, تولدت مبارک باشه خاله. همه اینها رو با بغض نوشتم. اما... . [گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه][گریه] چرا خبرم نکردین؟ هان چرا؟[گریه][گریه][گریه]مگه من خاله ش نبودم؟[گریه][گریه][گریه] من 2 هفته پیش پسر عموم رحمت خدا رفته بود که دیگه نتونستم بیام. ولی هیشکی به من خبر نداد. آخه چرا؟[گریه][گریه] آخه این انصافه؟ من باید آخرین نفر باشم؟[گریه][گریه] عکسهاش رو ذخیره کردم و از این به بعد خودم به تنهایی ذوقش می کنم و براتم دیگه کامنت نمیزارم و فقط میام عکسهای قشنگش رو ببینم و ذخیره کنم. (تا حرصت در بیاد).[شیطان][گریه][گریه][گریه][گریه]ولی اینا منو خالی نمیکنه من خیلی خوشحالم و خیلی ناراحتم که چرا خبرم نکردین.[ناراحت] کیاراد عزیزم, مواظب خودت باش. می بوسمت.[قلب][ماچ][گل][گل][خداحافظ]

ری را

مثل این سریال های تلویزیون نوشتی پروین جون . به جای حساس که رسید می گی ادامه ی داستان در قسمت بعد ... زودتر بیا بنویس ببینیم چی شد آخرش . و برای چی این آقا کیاراد اینقدر طولش داد . اینهمه وقت اون تو چیکار می کرده ؟ خوش باشی در کنار مهمون آسمونیت .

پریسا

سلام. منم که پام روی پوس پیازه برای آشتی کردن. ولی شرط داره. 3 نوبت با وضو بهش شیر بده و از طرف من سه تا ماچ آبدار , یکی روی پیشونیش و دوتا روی دو تا لپ قشنگش, بکن. وقتی اینکار رو کردی اونوقت آشتی.[ماچ][ماچ][گل][خداحافظ]