گوشه ای از کلاف آشفته ذهنم

سلام

"ارسال مطلب جدید", چند روز است که این آیکون را فشار میدهم و منتظر میشوم بنویسم. از آشفتگی ذهنم, از اینکه مدتیست باز از خودم دور افتاده ام. دیگر منظم نیستم, نه اینکه قبلا خیلی منظم بوده باشم , نه ولی حداقل قبلا تو ذهن خودم میدانستم کار بعدی و قدم بعدیم چه هست. گلایه ام از آمدن کیاراد نیست. به هیچ وجه. چرا که از ماه آخر بارداری یعنی قبل از تولد کیاراد چنین شده ام, طوری که انگار خودم را موظف به منظم بودن نمی دانم. انگار همه مسوولیت ها از من سلب شده و من به خودم هم پاسخگو نیستم!!

هر روز را حواله میدهم به فردا تا بنشینم و سر کلاف آشفته ذهنم را از گوشه ای بیرون بکشم تا نهایتا بدانم چه بر سرم آمده و چه دارم بر سر خود می آورم اگر که بهمین منوال ادامه دهم. تنها بهانه ای که در مقابل این تنبلی هایم برای رییس درونم میاورم همین مراقبت از کیاراد هست که در واقع اگر صادق باشم باید بگویم خوشگذرانی با کیاراد. از انجام کارهایش حتی بی خوابی های شبانه خسته نمی شوم. واقعیت این است که من مدتی است که از دانشگاه دور افتاده ام و برای جدی بودن و فکر کردن تنبلی میکنم و فراری شده ام. در عوض به اینترنت و وبلاگ خوانی معتاد شده ام که بد دردی است!! اصلا اعتیاد به هر چیزی بیجا و مضر است. ولی آیا اگر روزی بفهمم که به کیاراد هم معتادم آن وقت چه؟!! دیروز رفتیم مهد کودکی را که قرار است کیاراد را بعد از 2 ماهگی!!!! آنجا بسپاریم دیدیم و در واقع ثبت نام کردیم. مربی کیاراد قیافه ای شبیه شخصیت های کارتونی و صدایی شیرین داشت و یک پیش بند با جیب هایی که عکس های کارتونی با رنگهای شاد روی شان تکه دوزی شده بود از روی لباسهایش پوشیده بود. راستش به چشم هوو به او نگاه میکردم. مخصوصا بعد از اینکه سوالهایی در مورد عادات کیاراد پرسید.  اینکه چه مدلی می خوابه؟ به پهلو یا تاق باز؟ هر چند وقت شیر میخوره؟ تو محیط آروم میخوابه یا سر و صدا براش فرقی نداره؟ بلافاصله بعد از بیدار شدن گریه میکنه؟ مارک شیر خشکی که میخوره و مدل سر شیشه اش چیه؟ هر چند وقت یه بار پوشکش را عوض میکردید؟ تو بغل می خوابد یا رو زمین (تخت)؟ و ...

از امروز صبح هر بار که کیاراد رو نگاه میکنم به این فکر میکنم که تا چند هفته بعد دیگر من صبح ها پیش اش نخواهم بود و تو ذهنم بدنبال راهی میگردم که بتوانم دانشگاه رفتنم رو به حداقل برسانم و خودم پیش اش بمانم. آخر حتی اگر برای کیاراد  سخت نباشد برای من سخت است که ببینم بجای اینکه بچه ام در آغوش خودم باشد و من به او شیر بدهم, در آغوش یک نفر دیگر شیر خشک بخورد.

از کجا به کجا رسیدم. به همین ها هم که فکر میکنم کسی در اعماق وجودم دارد آن پشت با ایما و اشاره به من می فهماند که خودت را فراموش نکن. اول پروین باش بعد همسر و مادر و دوست و هر چه که می خواهی. سعی میکند یادم بیاورد که اگر خودم نباشم و از خودم دور بیفتم در نقش های دیگرام کامل نخواهم بود.

سعی میکنم خودم را بیشتر بفهمم. سعی میکنم درد ام رو بیشتر درک کنم. سعی میکنم آرام آرام به خودم برگردم و میدانم که اینبار بعد از پشت سر گذاردن تجربه بارداری و زایمان با روحی صیقل یافته تر برخواهم گشت. سعی میکنم خیلی دیر نشود. سعی میکنم خودم را گم نکنم. الهی چراغ راهم را روشن بگذار.

الهی الهام و کودک نازنینش را به آغوش هم بازگردان. آمین (الهام دوست مامان آراز کوچولو

 

/ 15 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
پریسا

سلام مامان پروین. خوبی؟؟ خیلی دلم براتون تنگ شده بود. ممنونم که بهم سر زدی. این روزها خیلی گرفتار شدم. آخه منم سال اولیه که قراره دانشگاه تدریس کنم. همه برنامه هام ریخته به هم. ببخشید که نمی تونم بیام پیشتون. توپول موپول خاله پریسا چطوره. می شه لپهای کوچمولوش رو بخورم یا نه؟ به به .. دوستتون دارم عزیزم. خوشحالم که میخوای با برنامه ریزی از این بلا تکلیفی بیرون بیای. این سر در گمی به خاطر به وجود آمودن شرایط جدید در زندگین حادث شده پس واقعا سعی کن از همین الان افسارش رو به دست بگیری وگرنه اگه از دستت در بره دیگه به دست آوردنش سخته. [شوخی][گل][خداحافظ]

مهسا

بامطلب "عمل جراحی پسرم (قسمت اول)" آپم . منتظرتم

دردانه

ممنون پروین جان که اومدی و کلی هم اسم دادی به نظرم حالا که اینقدر بهش وابسته شدی بهتره که بذاریش مهد و وابستگیت کمتر بشه من که دارم از حالا به خودم میگم که نباید بهش وابسته بشم!

مامان فراز

مرسی پروین جون که اومدی و بهم سر زدی. راستش بچه داشتن احساسات متفاوتی رو در آدم برمی انگیزه. من که تا دو سه ماه اول فکرم به چیز دیگه ای نمیرفت، یعنی اصلاً نمیشد به چیز دیگه ای فکر کنم چون فراز یک سری مشکلات بعد از تولدش به وجود اومد که من خودم رو کاملاً مقصر میدونستم. وقتی خوب شد برای اینکه دوباره اون حالتها پیش نیاد کاملاً خودم رو فراموش کرده بودم. ولی خوب به نظر من خیلی خوبه که آدم در درجۀ اول خودش باشه (این نظر من هم هست) بعد از مدتی بچه ها بالاخره بزرگ میشند و بعد از بزرگ کردن بچه ها و وقف شدن کامل در اونها یک روزی پیش میاد که آدم میگه من خودم کی بودم؟ چرا اینطوری شدم؟ بنابراین بهتره که آدم خودش رو کاملاً وقف بچه نکنه. من تعریف مهدهای ژاپن رو خیلی شنیدم. اگر تصمیم نهاییت رو گرفتی به نظر من اعتماد کن بهشون و در فرصتهایی که این بین پیش میاد خودت رو دوباره پیدا کن (البته اگر فکر میکنی تو این مدت با خودت فاصله گرفتی) . موفق باشی

alfred1

ابعاد مختلف زندگی را مثل یه کیک دایره ای شکل در نظر بگیر. و برای هر کدام یک قاچ خوشگل ببر و تقدیم کن. یعنی اگه می‌خوای تعادل برقرار بشه به هر جنبه از زندگی متناسب با توان درونی خودت و موقعیت بیرونی وقت و انرژی بگذار. خودت ـ همسرت ـ کیاراد ـ درس دانشگاه ـ مطالعه آزاد ـ تفریح داخل خونه هر روز ـ تفریح بیرون از خونه هفته ای یا ده روز یکبار ـ عبادت ـ خرید ـ نظافت خونه ـ رسیدگی به وضع ظاهر خودت ـ ورزش ـ استراحت موثر ـ خواب کافی ـ تغذیه خوب ـ اب و مایعات کافی در طول روز ـ روابط با دوستان و فامیل( میتونه جزو تفریحات داخل خونه محاسبه بشه ). نکته بعدی اینکه همه مسوولیتها رو به دوش خودت نگیر و دیگران رو هم در پیشبرد اهداف زندگی سهیم کن. همسرت (در امور خانه و کیاراد و...) ـ مهد کودک (در نگهداری از کیاراد) ـ دوستان و همکاران دانشگاه (در به پایان بردن ترم و دفاع از تز) ـ دوستان و فامیل ( مشورت و همفکری )ـ غذاهای مفید و مقوی( برای تجدید قوا) هوای تازه و پیاده روی( نفسهای عمیق و طولانی ـ حداقل 15 پیاده روی برای تعادل جسم و روان) ......

alfred1

نهایتا اینکه تو تازه از پروسه عظیم بارداری و زایمان فارغ شده ای که از همه لحاظ انرژی برده( جسمی ذهنی روحی مالی و... ) آری این امر با دگرگونی روابط (حتی رابطه خودت با خودت )و تغییر در نقش و تکلیفت در زندگی مثله یک انقلاب میمونه. برای همین اصلا به خودت سخت نگیر و به ذهنت فشار نیار بزودی دوره ثبات اغاز می‌شه(همینکه کیاراد به مهد بره و یکی دو روز به دانشگاه بری) و کم کم کیک خوشمزه زندگی رو میل خواهی کرد. یادمون نره زنگی با کوچکترین گامها پیش میره. لحظه به لحظه . ما هم گام به گام ادمه میدیم . حتی اگه گاممون به کوچکی قدمهای کیاراد باشه.

alfred1

میدونی من عاشق شیرنی و مربا هستم وبرای همین از کیک شروع کردم و اون همه جسارت به خرج دادم . فقط با این باور که ما گاهی نیاز داریم اون چیزهایی رو که میدونیم و میتونیم انجامش بدیم از زبان یک دوست مجدد بشنویم. مثل اینه‌ای که نور خودمون رو به خودمون نشون میده.

alfred1

راستی هنگام بریدن کیک زندگیت به یاد من هم باش.[بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][بغل][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ] [ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ][ماچ]...........

سحر

سلام وقت کردی به منم سر بزن[زبان]

لی لی

سلام عزیزم. با نظرت کاملا موافقم. تو قراره اول پروین باشی. بیشتر برای خودت وقت بذار. راستش از مادر شدن به همین خاطر میترسم. میترسم دیگه خودم رو فراموش کنم.[ماچ]