من و دردانه ام







صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
فنگ شویی
توصیه مفید!
استعداد یادگیری کلمات رنگین
عرضی نیست...
دردانه .... من!
!case report
اطلاع رسانی
من و مادرم...
دیدار دوستان جانی...
آیا کیاراد دلتنگ مادر بزرگش است؟


()

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧


صفحات وبلاگ


لینک دوستان
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
کودک شیرین من -وبلاگ آموزشی
نی نی به به -وبلاگ آموزشی
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
انجمن هنر های تجسمی تبریز
شبکه ملی مدارس
مرکز آموزش سرگرمی های سازنده
یونیسف ایران
یونسکو ایران
باهم و برای هم دعا کنیم
هنا مامان سارا و بهار
سینا و مامان شین
لی لی و فرشته اش
بهار مامان امیر و آوا
توت فرنگی و عسل
کیاراد دردانه خودم
ننه قدقد و هوچهر
آزیتا و سوشیانس
صبا و نی نی ناز
مهسا و کوروش
نسیم و سروین
نسرین و باران
جلاله بشارتی
شایلی و شاینا
ونوشه و سارا
افشان و مارتیا
هدیه آسمانی
شری و سامی
لیلی و کیان
شیرین و آیین
محمود و نور
ساناز و هلن
هاله و ارشیا
فاطمه و پریا
آرزو و طاها
فریبا و ایلیا
نونوش و آوا
لیلا و مارتیا
لیلی و آراز
شیدا جون
لیلا و فراز
دارا و آسا
بیگ مام
المیرا
ساره
تارا
بهار
شیوا و رومینا
نقاشی کودکان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

!case report



اطلاع رسانی

وبلاگ کیاراد

و

وبلاگ کودک شیرین من

هر دو به روز شده اند.

...


مهد کودک

قرار بود بنویسم که چرا کیاراد دیگه دوست نداره بره مهد کودک.

لیلا عزیزم مامان مهندس طلاییمون مارتیا جون به من گفته بود که ممکنه بعدا دلش نخواد که بره و من هم همیشه دعا می کردم که این اتفاق نیفته. راستش ته دلم هم خوش خوشانم بود که عجب بچه ای تربیت کرده ام، عجب احساس امنیتی داره، عجب اعتماد به نفسی و ... خلاصه هر روز داشتم خوش رنگ و روتر و تپل تر می شدم بس که به خودم می بالیدم. اما...

یه روز قرار بود توی مهد کودک تولد بگیرن و مثلا برای کلاس کیاراد اینا تولد 3 سالگی گرفتند. کیاراد هم اولش از بساط موسیقی خییییلی خوشحال بود و طبق معمول خیلی راحت رفت و به جمع پیوست بدون اینکه حتی برگرده ببینه من می مونم یا میرم. خداحافظی رو هم نمی دونم شنید یا نه؟ ظهر که رفتم بیارمش دیدم عمو شادی در لباس یک دلقک شاد تو راهرو نشسته که استراحتی بکنه. طفلک از صبح مشغول اجرای برنامه و حرکات موزون بود. وقتی کیاراد اومد دیدم که با احتیاط داره از کنار عمو شادی رد میشه. برای اینکه بدونه که ایشون هم یه آدم معمولی هست و ازش نترسه به کیاراد گفتم که می خواهی با عمو شادی دست بدی و خداحافظی کنیم. بلافاصله و ضمن اینکه داشت خودش رو عقب می کشید گفت نهههه.

حدس زدم که طفلک پسرم از عمو شادی می ترسه. اونروز پنجشنبه بود و شنبه که رفتیم مهد، کیاراد میشه گفت معمولی و بدون ترس رفت مهد. اونجا شنیدم که خانم مدیر داشت می گفت که یکی از بچه ها از عمو شادی ترسیده و امروز دوست نداشت بیاد مهد! یاد ترس کیاراد افتادم و ته دلم شکر کردم که خوبه حالا کیاراد تا اون حد نترسیده.

چند روز بعد داشتند مقابل ساختمان مهد تعمیرات انجام می دادند و سر و صدای جوشکاری می اومد. موقع برگشتن برای کیاراد که با تعجب داشت نگاهشون می کرد توضیح دادم که دارن چیکار می کنن. فردا صبح کیاراد گفت که دوست نداره بره مهد. چون اونجا یه صدای خییلی بلند میاد که می ترسه ازش. پرسیدم صدای آدم بوده یا صدای وسیله؟ گفت صدای وسیله بود. قانع اش کردم که بریم برات نشون بدم که صدا از کجا بود. باز کارگر هایی رو که مشغول کار بودند و نشونش دادم و از مربی شون هم خواستم که براش توضیح بدهند که دیروز صدای چی بوده که خیلی بلند بود. اونا هم همکاری کامل دارند خدا رو شکر. کیاراد راحت رفت بغل لیلی جون که برن ببینند صدا از کجا میومده.

باز چند روز بعد تر عکس ها ی تولد رو که دادند دیدم کیاراد با قیافه ای که ترس در اون موج میزنه کنار عمو شادی نشسته و عکس دو نفره گرفته اند! یاد بهانه گیری های کیاراد افتادم که دوست نداشت بره و هر روز داشت پر رنگ تر می شد. حتی می گفت می خوام برم کلاس پریا جون. من هم فکر می کردم به مدیر مهد بگم که کلاسشون رو عوض کنیم ولی بعد دیدم لیلی جون رو دوست داره و بهتره مشکل رو پیدا کنم.

تا اینکه یه روز صبح حین لباس پوشیدن داشتم براش اندر مزایای مهد رفتن و دوست پیدا کردن می گفتم که گفت من دوستام رو دوست ندارم! یه آدم بدی اونجا هست که من رو اذیت میکنه. من رو می زنه. اون دوست من نیست. من نمی خوام برم مهد. من بدون تو اونجا حوصله ام خییییلی سر میره.

بدون عکس العمل خیلی بارز که نشون بده خیلی یکه خوردم یا ناراحت شده ام گفتم پس بیا یه کاری بکنیم. امروز بریم مهد تو اون آدم رو به من یا به مربیتون نشون بده و بعد باهم بریم خرید کنیم. خانم مربی به اون آدم یاد میده که دیگه تو رو اذیت نکنه. با خیال راحت لباس پوشید و اومد. توی مهد یواشکی موضوع رو به معاون مهد گفتم و ایشون هم از کیاراد خواست که باهم برن تا کیاراد بگه که کیه اون آدم. کیاراد هم دست معاون مهد رو گرفت و رفت. بعد از چند دقیقه معاون اومد و ظاهرا کیاراد مشغول بازی شده بود. گفتند که کیاراد "امیر مهدی" رو نشون داده. و در جواب نگاه پر سوال من ادامه داد که حق با کیاراد هست. این بچه یعنی امیر مهدی خیلی پسر شلوغی هست و خیلی پر جنب و جوش هست. احتمالا به کیاراد تنه زده و ناراحتش کرده. اگر واقعا کتک زده بود مطمئنا مربی می دید.  راستش من هم مطمئن بودم که موضوع کتک زدن نبوده چون هم کیاراد و خیلی حساس بودنش رو خوب می دونم و هم مربی شون رو می شناسم که آدم سر به هوایی نیست و مراقب همه بچه ها هست.

منتظر شدم تا کیاراد کمی بازی کنه و بعد باهم برگردیم بریم خرید. همون لحظه روانشناس مهد اومد و گفت گریه های کیاراد در چه وضعیه؟ ماجرا رو گفتم و ایشون قبل از اینکه من بگم کی کیاراد رو اذیت می کنه گفت که امیر مهدی رو نشون داده؟ من چشمام چهارتا شد. گفت آره این بچه خیلی شلوغ هست و والدین اش متاسفانه نه تنها قبول نمی کنند، تا بهشون می گیم ناراحت هم می شن.

خلاصه کیاراد همچنان با ناراحتی و گریه میره مهد و معمولا خوشحال بر می گرده. براش توضیح داده ام که امیر مهدی دوست تو هست و فقط کمی شلوغ هست و چون نمی تونه خوب بدوه برای همین گاه بهت تنه میزنه. معمولا کاردستی درست می کنیم که ببریم مهد تا بهونه ای برای رفتن داشته باشیم. الان حدود 45 دقیقه تا نهایتا 2 ساعت می مونه و زود بر می گردیم تا کم کم دوباره قبول کنه و بره.

روز های سه شنبه که موسیقی دارند و عمو موسیقی میاد رو دوست داره. امروز که برای محرم مراسم داشتند و عمو عکاس اومده بود راحت رفت و خیلی خوش گذشته بود بهش! تعریف می کرد که عمو عکاس یه دوربین  خیلی بزرگتر داره که باهاش فیلمبرداری می کرد!

مدیر مهد نظرش این هست که کیاراد بچه باهوشی هست و واقعا حوصله اش سر میره از اینکه منتظر بمونه تا مربی به سوالاش جواب بده. یعنی دوست داره یه بزرگ تر همیشه باهاش باشه تابه سوال های کیاراد که مسلسل وار داره پرسیده میشه جواب بده.

تو این مدت کیاراد اسم چند تا از همکلاسی هاش رو میدونه ولی اسم مربی کلاس های دیگه، آشپز، ظرفشو و حتی اسم مسوول دستشویی رو میدونه. و من رو تو خونه با اسم این اشخاص بسته به کاری که دارم انجام میدم صدا میکنه! مثلا وقتی می برمش دستشویی بهم یاد آوری می کنه که مامان "فکری" ماسک هم بزن! یا وقتی دارم غذا میارم براش میگه مامان "عزتی" برای دوستام هم بیار.

امروز تو مهد کودک یه بچه ای بدون دمپایی داشت می رفت سمت دستشویی. تا اومدم حالش رو بپرسم اومد و با دست یه دونه منو زد و بعد گفت "گم شو" و چند بار اینو تکرار کرد. جثه بچه به 3 یا 4 سال می خورد. از یکی از پرسنل اسم بچه رو پرسیدم، گفتند امیر مهدی همین بچه هست دیگه. همین که خیلی شلوغه و والدینش قبول نمی کنن! دلم برای کیاراد استریل ام سوخت که قراره با این بچه سر کنه.

 

از آنجایی که از مهد کودک خیلی راضی ام لطفا اگر راه حلی برایمان دارید ما را بی نصیب نگذارید. یعنی گزینه تعویض مهد را در نظر نگیرید.

 

...


 

اگه می خواهید بدانید در سال تولد شما دنیا در چه وضعی بود به لینک زیر بروید

http://whathappenedinmybirthyear.com/

 

این لینک را از اینجا کپی کرده ام.

...


تست هوش آری یا نه؟

پیرو پست ما قبل آخر، می خواهم بگویم به نظر من همانطور که لیلی عزیز مامان آراز قهرمان هم گفتند، تست هوش زمانی ضرورت دارد که فکر می کنیم بچه مان از حد نرمال باهوش تر یا کم هوش تر است، و در حالت عادی نیازی به این کار نیست. ولی اگر کسی بخواهد همینطور از روی کنجکاوی از میزان نسبی هوش بچه اش با خبر شود بهتر است نتیجه و تفسیر آن را به بچه نگوید. حتی اگر بچه خیلی پر هوش باشد. همین که بچه بداند مثل دیگر دوستانش نرمال و باهوش است کافی است.

در مورد کیاراد شاید به نظر برسد که من خیلی روی باهوش بودن و نبودن اش حساس هستم و شاید هم به نظر برسد که گاه درست یا غلط سعی می کنم اثبات کنم که پسرم باهوش است. از نظر من هیچکدام از این موضوعات صحت ندارد. من کیاراد را پسری با استعداد می دانم و تمام سعی ام را می کنم که بتواند در زندگی شاد و خوشبخت باشد. به قول بابا کریم که می گوید حتی اگر کیاراد بخواهد صافکار، راننده، یا هر شغل دیگری برای خودش انتخاب کند که دوستش دارد، من حمایتش می کنم که به آرزویش برسد. نه اینکه به آرزوی ما برسد!

گاه اگر می نویسم دردانه باهوش یا دردانه دانا منظورم در مورد همان موضوع خاص است که هوشمندانه عمل کرده است.

حالا وبلاگ کیاراد حاضر جواب را با عکس و مکالمات جالبش به روز کرده ام. بخوانید و نظر دهید تا کامروا شوید.

بعدا اضافه شده:

به کیاراد می گویم که کاردستی موش را که با برگ های پاییزی درست کرده ایم را ببریم مهد کودک و بگوییم بزنند به دیوار تا همه ببینند که کیاراد با کمک مامانش چه موش قشنگی درست کرده است. کیاراد که مخالف است و دلش می خواهد آن را برای خودش نگه دارد می گوید آخه ما خودمون دیوار داریم تو خونمون دیگه!!

...


شاید شما هم از این مطلب خوشتون بیاد...

سخنرانی “ونه گات” در مراسم فارغ التحصیلی دانشگاه ام آی تی

خانم‌ها، آقایان فارغ‌التحصیل، لطفا کرم ضد آفتاب بمالید!

اگر می خواستم برای آینده ی شما فقط یک نصیحت بکنم، مالیدن کرم ضد آفتاب را توصیه می کردم. خواص مفید، آثار مفید و درازمدت کرم ضد آفتاب توسط دانشمندان ثابت شده است، در حالی که سایر نصایح من هیچ پایه و اساس قابل اعتمادی جز تجربه های پر پیچ و خم شخص بنده ندارند. اینک این نصایح را خدمتتان عرض می کنم.

قدر نیرو و زیبایی جوانی تان را بدانید، ولی اگر هم ندانستید، مهم نیست! روزی قدر نیرو و زیبایی جوانی تان را خواهید دانست که طراوت آن رو به افول گذارد. اما باور کنید تا بیست سال دیگر، به عکس های جوانی خودتان نگاه خواهید کرد و به یاد می آورید چه امکاناتی در اختیارتان بوده و چقدر فوق العاده بوده اید. آن طور که تصور می کردید چاق نبودید. همه چیز در بهترین شرایطش بوده تا شما احساس خوبی داشته باشید.

نگران آینده نباشید.اگر هم دلتان می خواهد نگران باشید، فقط این را بدانید که نگرانی در مورد آینده همان اندازه مؤثر است که جویدن آدامس بادکنکی در حل یک مساله ی جبر.

مشکلات اساسی زندگی شما بی تردید چیزهایی خواهند بود که هرگز به مخیله ی نگرانتان هم خطور نکرده اند، از همان نوعی که یک روز سه شنبه ی عاطل و باطل ناگهان احساس بد پیدا می کنید و نسبت به همه چیز بدبین می شوید!

با دل دیگران بی رحم نباشید و با کسانی که با دل شما بی رحم بوده اند، سر نکنید.

نخ دندان به کار ببرید.

عمرتان را با حسادت تلف نکنید. گاهی شما جلو هستید و گاهی عقب. مسابقه طولانی است و سرانجام خودتان هستید که با خودتان مسابقه می دهید.

ناسزاها را فراموش کنید. اگر موفق به انجام این کار شدید راهش را به من هم نشان بدهید.

نامه های عاشقانه ی قدیمی را حفظ کنید. صورت حساب های بانکی و قبض ها را دور بیاندازید.

اگر نمی دانید می خواهید با زندگی تان چه بکنید، احساس گناه نکنید. جالب ترین افرادی که در زندگی ام شناخته ام در 22 سالگی نمی دانستند می خواهند با زندگی شان چه کنند. برخی از جالب ترین چهل ساله هایی هم که می شناسم هنوز نمی دانند.

تا می توانید کلسیم بخورید. با زانوهایتان مهربان باشید. وقتی قدرت زانوهای خود را از دست دادید کمبودشان را به شدت حس خواهید کرد.

ممکن است ازدواج کنید، ممکن است نکنید. ممکن است صاحب فرزند شوید، ممکن است نشوید. ممکن است در چهل سالگی طلاق بگیرید، احتمال هم دارد که در هشتاد و پنجمین سالگرد ازدواجتان رقصی هم بکنید. هرچه می کنید، نه زیاد به خودتان بگیرید، نه زیاد خودتان را سرزنش کنید. انتخاب های شما بر پایه ی 50 درصد بوده، همان طور که مال همه بوده..

دستورالعمل هایی که به دستتان می رسد را تا ته بخوانید، حتا اگر از آن ها پیروی نمی کنید.

از خواندن مجلات زیبایی پرهیز کنید. تنها خاصیت آن ها این است که به شما بقبولانند که زشتید.

در شناخت پدر و مادر خود بکوشید. هیچ کس نمی داند که آنان را کی برای همیشه از دست خواهید داد. با خواهران و برادران خود مهربان باشید. آن ها بهترین رابط شما با گذشته هستند و به گمان قوی تنها کسانی هستند که بیش از هر کس دیگر در آینده به شما خواهند رسید.

به یاد داشته باشید که دوستان می آیند و می روند، ولی آن تک و توک دوستان جان جانی را که با شما می مانند حفظ کنید. برای پل زدن میان اختلاف های جغرافیایی و روش های زندگی سخت بکوشید، زیرا هرچه بیشتر از عمر شما بگذرد، بیشتر پی می برید که به افرادی که در جوانی می شناختید محتاجید.

سفر کنید.

برخی حقایق لاینفک را بپذیرید: قیمت ها صعود می کنند، سیاست مداران کلک می زنند، شما هم پیر می شوید. و آن گاه که پیر شدید، در تخیلتان به یاد می آورید که وقتی جوان بودید قیمت ها مناسب بودند، سیاست مداران شریف بودند، و بچه ها به بزرگ ترهایشان احترام می گذاشتند.

به بزرگ ترها احترام بگذارید.

توقع نداشته باشید که کس دیگری نان آور شما باشد. ممکن است حساب پس اندازی داشته باشید. شاید هم همسر متمولی نصیبتان شده باشد. ولی هیچگاه نمی توانید پیش بینی کنید که کدام خالی میشود یا بشما جاخالی می دهد.

خیلی با موهایتان ور نروید وگرنه وقتی چهل سالتان بشود، شبیه موهای هشتادساله ها می شود. دقت کنید که نصایح چه کسی را می پذیرید، اما با کسانی که آن ها را صادر می کنند بردبار و صبور باشید. نصیحت، گونه ی دیگر غم غربت است. ارائه ی آن روشی است برای بازیافت گذشته از میان تل زباله ها، گردگیری آن و ماله کشیدن بر روی زشتی ها و کاستی هایشان و مصرف دوباره ی آن به قیمتی بالاتر از آن چه ارزش دارد.

اما اگر به این مسائل بی توجه هستید، لااقل حرفم درمورد کرم ضد آفتاب بپذیرید.

 

این مطلب رو از وبلاگ خانم ساروی کیجا کپی کرده ام.

...


 

دیروز تقریبا یک پست کامل نوشته بودم بدون ذخیره پیش نویس که در یک آن کامپیوترم خاموش شد و تازه متوجه شدم که باتری اش تمام شد...

افشان جان راست می گویی نم نمک دارد یک ماه می شود که مطلب جدید ننوشته ام. راستش یک هفته مسافرت بودیم و بعد هم کمی مشغول بودیم الکی الکی. شاید گیجی بعد از مسافرت بود ولی هنوز تمام نشده، مسافرت دیگری در راه است که از پنجشنبه تا دوشنبه خواهد بود.

و اما از پروژه پوشک گیری کیاراد می خواهم بگویم که هنوز پیشرفت خاصی انجام نشده است. کیاراد وقتی در مهد کودک است، وقتی بیرون از خانه است یا مهمان رفته ایم یا مهمان داریم پوشک می پوشد و در این وسط طفلک گیج شده که بالاخره جیش و پی پی را اعلام بکند خوب است یا چندان هم مهم نیست. البته در طول این یک ماه اتفاقات با مزه مثلا تشبیه کردن پی پی مبارک به پروانه توسط کیاراد یا حرف های عجیب و غریب دیگر و البته اتفاقات مهوع هم داشتیم که نگفتن شان بهتر است.

 کیاراد همچنان مهد کودک را دوست دارد ولی متاسفانه خواب صبح را این روز ها دوست تر دارد و ساعت 10 به مهد می رود. یک هفته ای می شود که ساعت حدود 4 صبح بیدار می شود و دیگر خواب ندارد تا یک ساعت که با تلاش فراوان شامل شیر خورد ن و قصه مجددا می خوابد. کتاب "کلید های برخورد با مشکلات خواب کودکان" را خوانده ام و می دانم که کارم در مورد شیر دادن اش و قصه برای خوابیدن اشتباه است و در تلاش هستم روش درستی جایگزین کنم.

از شیر گرفتن اش را موکول کرده ام به بعد از ختنه کردن اش!

از شیرین زبانی های کیاراد بگویم. مثلا همین دیروز که بابا کریم و عموی کیاراد مشغول انجام کاری هستند و دارند با دریل دیوار را سوراخ می کنند. کیاراد بعد از کلی کمک کردن! به آنها آمده تا چیپس اش را بخورد. صدای دریل که بلند می شود، با لحن گلایه و طلب کار می گوید: زیاد سر و صدا نکنند که من بتونم راحت چیپس ام رو بخورم. وقتی سر و صدا می کنند نمی تونم راحت چیپس ام را بخورم.

خاله معصومه برایش یک هلیکوپتر خریده و به کیاراد می گوید می بینی چه هواپیمای قشنگیه؟ کیاراد هم می گه نه، هلیکوپترهههه!

این روز ها سنگ و برگ جمع می کنیم و رنگشون می کنیم و با هاشون شکل می سازیم و کلا بهترین اسباب بازی های کیاراد همین سنگ ها و برگ ها و تکه چوب هایی هست که خودش از پارکینگ جمع کرده آورده است.تا کسی از او می خواد که چند تا از این اسباب بازی هاش رو بهش میده با لحن ناراحت میگه آخه تموم میشه برای من نمی مونه آخههههه.

کیاراد با هر وسیله ای که می خواهد چیزی درست کند به طرز عجیبی تقارن شکل و رنگ رو رعایت می کند.



و اما اسم و نویسنده کتاب "هوش هیجانی":

نویسنده ها:

Travis Bradberry

Jean Greaves

مترجم: مهدی گنجی

ویراستار: دکتر حمزه گنجی

پشت جلد نوشته شده:

نه تحصیلات، نه معلومات و نه هوش شناختی (آی کیو)، هیچ یک نمی تواند تعیین کند که چرا یک فرد موفق می شود اما فرد دیگری نمی شود. حتما ویژگی دیگری وجود دارد که ظاهرا جامعه برای آن هیچ توضیحی ندارد.

امروزه پاسخ این سوال به مفهومی به نام هوش هیجانی بر می گردد.



شما این ضرب المثل رو شنیدین که می گن پدر و مادر میتونین برای بچه شون تخت طلا درست کنند ولی نمی تونند بخت طلا درست کنند. به نظرم حداقل می تونند کمکش کنن حتی اگه آی کیو پایینی داشته باشه هوش هیجانی بالاتری داشته باشه تا در زندگیش موفق بشه.


در پیش دبستانی که دنیز دختر عمه کیاراد میره هوش بچه ها را سنجش کرده اند و گفته اند هوش دنیز 127 است و البته هوش یک دختر دیگر هم 135 تعیین شده است. گفته اند از روش "ریون" استفاده کرده اند و من هر چه گشتم چنین روشی پیدا نکردم. آیا شما مطلبی در این مورد می دانید؟

...


 

مدت هاست که دوست دارم اینجا از حرف ها و اتفاقات روزانه بنویسم. آخه وقتی بعدا بر میگردم به نوشته های پیشین، خوشحال میشم از خوندنشون و اینکه تکه ای از اون روز هام رو با خودم نگهشون داشته ام و همه رو فراموش نکرده ام. همین الان نمی دونم کدوم یکی رو بنویسم. ولی بعد از خوندن آخرین مطلب لیلی عزیز اولویت رو دادم به اینکه نظر خودم رو در مورد "زندگی در ایران یا خارج از کشور بخاطر بچه هامون" بنویسم. البته که معلومه خارج از کشور شامل هر خارج ای نمی شه و منظورم کشور های جهان اول و متمدن هستند.

به نظر من فکر کردن و باور داشتن به "یکی" بودن همه دنیا و فکر کردن به اینکه کره زمین تنها کره کوچکی از این جهان هست که ما در آن آفریده شده ایم، و قبول کردن این نکته که در این کره کوچک فرصت زندگی داریم تا راه تعالی مان را طی کنیم، ذهن را می تواند از قید و بند مرزها رها کند.

برای رسیدن به تعالی ابزار لازم را خودمان انتخاب می کنیم، یعنی با اینکه به وفور در تمام جهان پراکنده است ولی در دسترس بودن و نبودنش مساله است که آن را خودمان انتخاب می کنیم که از کدام استفاده بکنیم تا راه درست را بپیماییم.

اینکه خاکی به نام ایران وطن من است، باشد قبولش دارم و همانگونه که خانه پدری ام را، اینجا را هم دوست دارم. درست گفته اند که شرق هم بری، غرب هم بری، خانه از همه جا بهتره. ایران را بعنوان زادگاهم و وطن ام دوستش دارم. ولی آیا می توانم از فرزندم که در ایران متولد نشده و در مورد فرزندانی که در اینجا پرورش هم نیافته اند، انتظار داشته باشم همان حس مرا به وطن داشته باشد.نه که نمی توانم. آیا درست است انتظار داشته باشم زبان فارسی را زبان اصلی خود بداند در حالی که با آن زندگی نمی کند؟ نه که نمی توانم. بلد بودن زبان مادری برای برقراری ارتباط عاطفی با پدر و مادر کافی است، باقی چه انگلیسی و چه داچ همه یکی است. کافی است هر دو ما آن زبان را بدانیم، چه اشکالی دارد به آن زبان باهم حرف بزنیم، مهم یکی بودن دل هایمان است.

آیا من تا آن زمان زنده خواهم بود(دور از جان لیلی بسیار عزیزم) که دردام کلمه ای باشد که نوه ام می خواهد با آن مرا صدا بزند؟!

بگذار الان که هستم تا جایی که می توانم و از دست ام بر می آید بهترین ها را برای فرزندم انتخاب بکنم و فراهم بکنم. ایران اگر چه وطن من است ولی برای فرزندم آیا می تواند پرورشگاهی مناسب باشد؟ امکاناتش را دارد؟ کشوری که در آن زندگی می کنیم مهد کودکی است در اندازه بزرگتر. پس خیلی مهم است که درست انتخاب شود.

وطن به غیر از خاک شامل مردم و رفتارها و فرهنگ رایج شان هم هست. متاسفانه مردم این وطن فرهنگشان هرج و مرج و بی قانونی و سرخود عمل کردن است. جان انسان و سلامتی اش (در تمام ابعاد آن شامل اجتماعی، جسمانی، روانی و ذهنی) چیزی است که ارزش ندارد و در اولویت آخر است.

چرا یک پارک معمولی نباید وسایل ایمن برای بازی بچه ها داشته باشد؟ چرا در کوچه و خیابان پر است از آشغال و فرزندان ما باید هر روز شاهد آشغال به زمین انداختن بزرگتر ها باشند؟ (با کلاس تر ها آشغال ها را پرت نمی کنند، بلکه محترمانه خم می شوند و آن را روی زمین می گذارند!!) چرا من برای عبور از خیابان باید دلهره داشته باشم و اعصابم خرد شود که چرا چراغ قرمز را نه ماشین ها و نه عابرین رعایت نمی کنند. چرا همیشه رو ی خطوط عابر پیاده ماشین ها ایستاده اند و من باید مسیر پیچ در پیچی را با فرزندم طی کنم تا قبل از شدن سبز شدن چراغ برای ماشین ها و حمله وحشتناکشان خودم و فرزندم را از مهلکه نجات دهم؟

چرا فرهنگ عذر خواستن و احترام گذاشتن و مسوولیت قبول کردن در این وطن معنایی ندارد؟

آیا اینها موضوعاتی نیست که بچه ها باید برای زندگی یاد بگیرند؟

اگر فرزند من خواست دوچرخه سواری کند یا خدای ناکرده ویلچر سوار شد و یا عصای سفید در دست گرفت، آیا به تنهایی می تواند با خیالی آسوده در این کوچه ها و خیابان ها قدم بزند؟

چرا برای پیدا کردن یک مهد کودک خوب باید کلی انرژی و وقت صرف کرد؟ و در آخر هم به غیر غصه دوری از بچه، نگران رفتار کادر مهد بود با بچه.

لیلی عزیزام خوب می دانم که غربت آدم را خسته می کند. گاه دل آدم پر می کشد برای حتی شنیدن صدای نون خشکی توی کوچه ها!! پر می کشد برای چند ساعتی دور هم بودن با دوستان و فامیل و صحبت کردن و چای خوردن. دل آدم پر می کشد برای شنیدن صحبت های عابرین که به زبان تو حرف می زنند!

ولی اینجا که هستی روزی هزار بار اگر نباشد، بی شک بارها از این همه بی نظمی و بی مسوولیتی و پر مدعایی اعصابت خرد می شود و دلت می خواهد کاش می شد همه مردم را در مدرسه برزگی جمع کرد و گفت که به خدا می شود جور بهتری زندگی کرد.

اینجا تمام تلاشت را می کنی برای پیدا کردن کلاس موسیقی و در آخر با تمسخر و عاقل اندر سفیه نگاهت می کنند و می گویند که 4 سال به بالا! برای کوچکتر ها نیست. اگر هم باشد غلط آموزش می دهند!!(خوشبختانه اخیرا در تهران کلاسهای خوبی دایر شده است در این زمینه، به امید متاستاز دادن این کلاس ها به شهر های دیگر!)

می روی مهد کودک ببینی و می بینی تقریبا 80 درصد آیتم ها ی مورد نطرت ایراد دارند و تا می آیی انتقاد کنی می گویند خانم ما مجوز داریم و طبق استاندارد عمل می کنیم. یعنی شما می گویی والدین دیگر که بچه هایشان را آورده اند اینجا به اندازه شما نمی فهمند؟ می مانی گه چه بگویی...

می روی بیمارستان و بابت سهل انگاری ها و تشخیص های غلط و بی مسوویتی شان بابت موش آزمایشگاهی قراردادن بچه ات و بدتر از همه حق به جانب بودنشان دلت می خواهد خفه شان کنی.

البته که میدانی اگر روزی هزار بار هم اعصابت خرد شود چیزی عوض نخواهد شد و نتیجه همانی هست که بود. نهایتا کودک تو با کمترین امکانات بزرگ می شود و پایش که به کشوری بهتر رسید می ماند دو دل که آیا چون عادت کرده ام به وطن و  چون خانواده ام را دوست دارم برگردم یا برای فرزندنم و خوشبختیش بمانم...

لیلی عزیز بعضی دوستان می گویند لیلی می تواند چنین و چنان کند. پس نمی گویند خود لیلی چه؟ آیا لیلی نباید زندگی خودش را هم داشته باشد؟ چرا باید لیلی کمبودهای جامعه را برای پسرش جبران کند و خودش از زندگی بهره ای نبرد در حالیکه می توانست در جامعه بهتری باشد و نه تنها خود را فدا نکند که بهتر هم پیشرفت کند. مگر ما بیش از یک بار دنیا می آییم که این یکی را آزمایشی و برای خاک میهن صرف کنیم و آن یکی را برای خودمان.

وطن کره زمین است. همین کره کوچکی که در عرض 12 ساعت می توان از این سر تا آن سرش رفت.


احترام به وطن در مقابل احترام به آینده انسانی که الان خود را به تمامی  به تو سپرده است.


لیلی عزیز اگر قرار بود "آراز" در ایران موفق شود چرا در همین جا متولد نشد؟ من اعتقاد دارم کودکی که در خارج از وطن مادری اش متولد می شود راه تعالی اش از وطن مادری اش نمی گذرد.

ما هم هر زمان برایمان مقدور باشد کیاراد مان را می بریم به جایی که فکر می کنیم موفق تر خواهد بود.

در پایان هر جا که باشید مهم تر از امکانات جانبی این است که بچه ها ببینند والدین شان شاد و خوشبخت اند.

شاد باشید و خوشبخت.

...


 

دوستان خوبم که با پیام های پر مهرتون، با ارتباط تلفنی و با حضور صمیمی تان به من آرامش دادید، از تک تک شما سپاسگذارم. شادی و خوشی و سلامتی برای خود و خانواده تان آرزو می کنم...


من با اینکه قبلا هم به دور ماندن و ندیدن مادرم عادت داشتم، ولی اینبار چون که میدانم رفتنش ابدی بوده بعد از یک هفته دلم به شدت برایش تنگ شده است. کاش می شد تلفنی با آن دنیا حرف زد، حتی در حد شنیدن یک کلمه از زبان مادرم...نمی دانم برادر و خواهر هایم چه حالی دارند...در ظاهر سعی می کنیم به همدیگر تسلی دهیم ولی هیچ حرفی تسلی بخش این فقدان نیست...همه حرف ها را می دانم، اینکه او در دنیای زیباتر و بهتری است، اینکه او از درد کشیدن راحت شد و ...ولی با دل خودم چه کنم که بی تاب دیدنش و شنیدن صدایش هستم...چه کنم که هیچ گرمایی گرمای مهربان دست ها و صورت پر مهرش را ندارد...چه کنم که تمام روز ذهنم پر شده از خاطرات و حرف های مادرم...آخرین روز هایش و اینکه چه کارهایی برایش می توانستیم بکنیم که احیانا فراموش کردیم...تنها جایی که دلم می خواهد بروم سر مزارش است و تنها کاری که دوست دارم انجام دهم نماز خواندن برایش است.

....

.....

.....

مرگ چه بی تعارف و بی رحمانه عزیزترین کس آدم را با خود می برد.

دنیا چه کوچک و بی خود است و ما سرگرم بازی با اسباب بازیهایمان در این دنیا.

 

...


"دت دو س تاا" و "داستان معصومه"

داستانک دردانه

در پست قبلی یادم رفت از شمردن دردانه بنویسم. ماجرا از 2-3 هفته پیش که تیم تراکتور سازی بازی داشت شروع شد. من و کیاراد در ضمن تماشای فوتبال برای اینکه حوصله کیاراد سر نرود داشتیم 4 دست و پا فوتبال بازی می کردیم و من از سر ذوق هر بار که می خواستم برم سمت توپ با خودم می شمردم "یک، دو، سه، چهار". طوری شد که بعدا کیاراد هم شروع کرد به شمردن. از آن روز به بعد وقتی می خواد به سرعت سمت چیزی بره شروع می کنه به شمردن و میگه "دِت، دو، سِ، تاا". جالبه که گاهی هم همین طوری برای خودش می شمره. من فکر می کنم هنوز تصوری از عدد و تعداد نداره و فقط آهنگش رو حفظ کرده...

البته "یک" رو به نظرم میدونه. چون تا بپرسیم چند سالت هست؟ فورا انگشت اشاره اش رو میاره بالا و میگه "دییی" که بر وزن "بیر" هست که در ترکی بمعنی "یک" هست.


داستانک من

این روز ها داستان معصومه دختر همسایه مامان اینا تو ذهنم هست و می خوام بنویسم که شاید اینطوری سبک بشم.

معصومه تقریبا 35 ساله هست. فکر می کنم دیپلم باشد. چادر سر می کند و به شدت مذهبی است. آنچه در مورد ازدواج و مادر شدنش شنیده ام را می خواهم بگویم.

معصومه حدودا در 28 سالگی ازدواج می کند (نمی دانم به خواست و علاقه خود یا صلاحدید پدر و مادرش). بعدا معلوم می شود که نمی تواند باردار شود. همسرش پیشنهاد می دهد که برود با یک زن ازدواج بکند و بعد او را طلاق دهد و بچه را برای معصومه بیاورد. نمی دانم کدام منطق معصومه را راضی به این کار می کند. منتظر ازدواج و بچه دار شدن هوو می ماند. همزمان با بارداری هووی محترم، معصومه شروع به تظاهر به بارداری در پیش فامیل و در و همسایه می کند و روی شکمش بالش می بندد و هر ماه سایزش را بزرگتر می کند تا موقع زایمان می رسد. قبل از زایمان برایش بیبی شاور به مدل ایرانی می گیرند و سیسمونی را به همه نشان می دهند. بعد از مدت کوتاهی همه معصومه را بچه به بغل و شادمان می بینند که این طرف و آن طرف می رود. شاید می خواسته همه ببینند که او هم مادر شده... او هم نوزادی دارد...میخواسته خودش هم باورش شود که کودکی در آغوش دارد...شاید هم می خواست همه شاهد باشند که او باردار شد و مادر شد، تا بعدا کسی نتواند کودکش را از او بگیرد...

اما بعد از چند ماه زنی پیدا می شود و در وسط محله با شوهر معصومه دعوا می کند که تو به من گفتی بچه را به آنها نشانش می دهی و زود بر می گردی و الان چند ماه است که خودت هم گم و گور شده ای... اختلاف بالا می گیرد و نهایتا کار به دادگاه می کشد...

الان شوهر معصومه با زن دومش و بچه اش زندگی می کند و معصومه را طلاق داده است.

معصومه که اسمش بنظرم به سرنوشتش هم میاید الان افسرده شده و از خانه بیرون نمی رود. مدتهاست کسی او را ندیده...


جایزه های پرشین بلاگ مبارک برنده ها باشد.

...


هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه ...

این مطلب با ایمیل به دستم رسیده است.


هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است

 

دعاهای زیر از کتاب  سومین جشنواره بین‌المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار می‌شود و دعاهای بچه‌های دنیا را جمع ‌آوری می‌کند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه می‌دهد. دعاهایی که می‌خوانید از بچه‌های ایران است. لطفاً آمین بگوئید:

آرزو دارم سر آمپول‌ها نرم باشد! (تاده نظر‌بیگیان / ۵ ساله)

خدای مهربانم! من در سال جدید از شما می‌خواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی! (نسیم حبیبی / ۷ ساله)

 

ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا می‌کنم. از تو می‌خواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاه‌ها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را می‌خواهم می‌گوید بازار آرایشگاه خوب نیست! (فرشته جبار نژاد ملکی / 11 ساله)

خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. میتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت میخوام صدای گریه برادر کوچیکم رو کم کنی! (سوسن خاطری / 9 ساله) خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد. (کیانمهر ره‌گوی / 7 ساله)

خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان دربیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد! (الناز جهانگیری / 10 ساله)

آرزوی من این است که ای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدی‌هایی را که من جمع می‌کنم از من می‌گیرند و به بچه‌ آنهایی می‌دهند که به من عیدی می‌دهند! (سحر آذریان / ۹ ساله)

 

بسم الله الرحمن الرحیم. خدایا! از تو می‌خواهم که برادرم به سربازی برود و آن را تمام کند. آخه او سرباز فراری است. مادرم هی غصه می‌خورد و می‌گوید کی کارت پایان خدمت می‌گیری؟ (حسن ترک / 8 ساله)

 

ای خدا! کاش همه مادرها مثل قدیم خودشان نان بپزند من مجبور نباشم در صف نان بایستم! (شاهین روحی / 11 ساله)

خدایا! کاری کن وقتی آدم‌ها می‌خوان دروغ بگن یادشون بره! (پویا گلپر / 10 ساله)

خدا جون! تو که اینقدر بزرگ هستی چطوری میای خونه ما؟ دعا می‌کنم در سال جدید به این سؤالم جواب بدی! (پیمان زارعی / 10 ساله)

خدایا! یک برادر تپل به من بده!! (زهره صبورنژاد / 7 ساله)

ای خدا! کاری کن که دزدان کور شوند ممنونم! (صادق بیگ زاده / 11 ساله)

خدایا! در این لحظه زیبا و عزیز از تو می‌خواهم که به پدر و مادر همه بچه‌های تالاسمی پول عطا کنی تا همه ما بتوانیم داروی "اکس جید" را بخیریم و از درد و عذاب سوزن در شبها رها شویم و در خواب شبانه‌یمان مانند بچه‌های سالم پروانه بگیریم و از کابوس سوزن رها شویم... (مهسا فرجی / 11 ساله)

دلم می‌خواهد حتی اگر شوهر کنم خمیر دندان ژله‌ای بزنم! (روشنک روزبهانی / 8 ساله)

خدایا! شفای مریض‌ها را بده هم چنین شفای من را نیز بده تا مثل همه بازی کنم و هیچ‌کس نگران من نباشد و برای قبول شدن دعا 600 عدد صلوات گفتم ان شاء الله خدا حوصله داشته باشد و شفای همه ما را بدهد. الهی آمین. (مهدی اصلانی / 11 ساله)

خدایا! دست شما درد نکند ما شما را خیلی دوست داریم! (مینا امیری / 8 ساله)

خدایا! تمام بچه‌های کلاسمان زن داداش دارند از تو می‌خواهم مرا زن دادش دار کنی! (زهرا فراهانی / 11 ساله)

ای خدای مهربان! من سالهاست آرزو دارم که پدرم یک توپ برایم بخرد اما پدرم بدلیل مشکلات نتوانسته بخرد. مطمئن هستم من امسال به آرزوی خودم می‌رسم. خدایا دعای مرا قبول کن... (رضا رضائی طومار آغاج / 13 ساله)

ای خدای مهربان! من رستم دستان را خیلی دوست دارم از تو خواهش می‌کنم کاری کنی که شبی او را در خواب ببینم! (شایان نوری / 9 ساله)

خدایا ماهی مرا زنده نگه دار و اگر مرد پیش خودت نگه دار و ایشالله من بتوانم خدا را بوس کنم و معلم‌مان هم مرا بوس کند!! (امیرحسام سلیمی / 6 ساله)

خدیا! دعا می‌کنم که در دنیا یک جاروبرقی بزرگ اختراع شود تا دیگر رفتگران خسته نشوند! (فاطمه یارمحمدی / 11 ساله)

ای خدا! من بعضی وقت‌ها یادم می‌رود به یاد تو باشم ولی خدایا کاش تو همیشه به یاد من بیوفتی و یادت نرود! (شقایق شوقی / 9 ساله)

خدای عزیزم! سلام. من پارسال با دوستم در خونه‌ها را می‌زدیم و فرار می‌کردیم. خدایا منو ببخش و اگه مُردم بخاطر این کار منو به جهنم نبر چون من امسال دیگه این کار رو نمی‌کنم! (دلنیا عبدی‌پور / 10 ساله)

آرزو دارم بجای این که من به مدرسه بروم مادر و پدرم به مدرسه بروند. آن وقت آنها هم می‌فهمیدند که مدرسه رفتن چقدر سخت است و این قدر ایراد نمی‌گرفتند! (هدیه مصدری / 12 ساله)

خدایا مهدکودک از خانه ما آنقدر دور باشد که هر چه برویم، نرسیم. بعد برگردیم خانه با مامان و کیف چاشتم. پاهای من یک دعا دارند آنها کفش پاشنه بلند تلق تلوقی (!) می‌خوان دعا می‌کنند بزرگ شوند که قدشان دراز شود! (باران خوارزمیان / 4 ساله)

خدایا! برام یک عروسک بده.. خدایا! برای داداشم یک ماشین پلیس بده! (مریم علیزاده / 6 ساله)

خدایا! می‌خورم بزرگ نمیشم! کمکم کن تا خیلی خیلی بزرگ شوم! (محمد حسین اوستادی / 7 ساله)

خدایا! من دعا می‌کنم که گاو باشم (!) و شیر بدهم تا از شیر، کره، پنیر و ماست برای خوراک مردم بسازم! (سالار یوسفی / 11 ساله)

من دعا می‌کنم که خودمان نه، همه مردم جهان در روز قیامت به بهشت بروند. (المیرا بدلی / 11 ساله)

خدای قشنگ سلام! خدایا چرا حیوانات درس نمی‌خواننداما ما باید هر روز درس بخوانیم؟ در سال جدید دعا می‌کنم آنها درس بخوانند و ما مثل آنها استراحت کنیم! (نیشتمان وازه / 10 ساله)

اگر دل درد گرفتیم نسل دکترها که آمپول می‌زنند منقرض شود تا هیچ دکتری نتواند به من آمپول بزند! (عاطفه صفری / 11 ساله)

خدای مهربان! من یک جفت کفش می‌خواهم بنفش باشد و موقع راه رفتن تق تق کند مرسی خدایا! (رویا میرزاده / 7 ساله)

خدایا! من یک دوستی دارم که پدرش کار نمی‌کند فقط می‌خوابد و همین طور تریاکی است! خدایا کمک کن که از این کار بدش دست بردارد. خدایا ظهور آقا امام زمان را زود عنایت فرما... (لیلا احسانی فر / 11 ساله)

در یادداشت دبیر جشنواره در ابتدای کتاب نوشته شده:

"هزاران نفر برای باریدن باران دعا می‌کنند غافل از آنکه خداوند با کودکی است که چکمه‌هایش سوراخ است."

 

...


در ادمه یادداشت قبلی...

در نظرات مطلب قبلی به "وطن" و "اگه بریم، ایران میمونه دست کی؟..." و "پس چه کسانی باید اینجا رو بسازند؟..." اشاره شده است.

می خوام بگم بنظر من هم داشتن وطن آباد و متمدن و خوب، خیلی خوبه. اینکه آدم با خوشی و خوشبختی در کنار عزیزانش زندگی بکنه خیلی خوبه، ولی گاه به این نتیجه میرسم که بهتره خودم رو تربیت کنم به اینکه دایره وطن رو بزرگتر در نظر بگیرم و فکر کنم کره زمین وطن من هست و طوری حرکت بکنم که مشابه ها دور هم جمع بشن تا از در کنار هم بودن لذت ببرن به جای اینکه تمام عمرشون رو صرف این بکنن که به همدیگه بفهمونن که روش و افکار گروه مقابل اشتباه هست...کاش فقط قوانین دست و پا گیر سفر و ویزا و مهاجرت نبود یا آسون تر بود...

من اگه ایران بمونم مسلما تمام سعی ام را خواهم کرد که پسرم آینده بهتری داشته باشه و این اگر با تغییر اطراف و اطرافیانم ممکن نباشه، حتما با تربیت درست و آموزش آدم بودن و هنجار بودن امکان پذیر خواهد بود، برای اینکه حداقل میتونم فکر کنم که خودش خواهد تونست خوب و بد رو از هم تشخیص بده و گم نشه در وسط راه...

تفاوت عمده ما جهان سومی ها و کشورهای متمدن جهان اول در طرز تفکر و به تبع آن رفتار مون هست. وقتی همه ما بفهمیم مصلحت خودمان و دیگران در چه هست و احترام بگذاریم به مصلحت دیگران و رفتار درستی بکنیم رفاه خود بخود حاصل خواهد شد.

بیایید از رفتار های اشتباهی که  دور و اطرافمون میبینیم که برامون عادی شده اند بس که هر روز تکرار میشن بنویسیم و کار درستش رو هم بگیم تا یاد بگیریم که از این به بعد به بچه هامون کارهای درست رو یاد بدیم.

من میگم:

١- آشغال ها رو خیلی راحت تو کوچه و خیابون پرت نکنیم. از بچه هامون بخواهیم که آشغال خوراکی هاشون رو اگه سطل زباله دور و برشون نمیبینن بذارن تو کیفشون و بیارن خونه...

٢- جا کفشی ها رو تو راهرو آپارتمان ها نگذاریم و مزاحم راه همسایه ها نشیم. معلومه که درستش اینه که تو خونه جا بدیم جاکفشی رو.

٣- تف نکنیم تو کوچه و جوی آب، ته سیگارمون رو پرت نکنیم هر جا که شد. تو دستمال کاغذی تف کنیم و بگذاریم تو جیبمون که بعد بندازیم تو سطل. ته سیگار هم همینطور.

۴- سوار ماشین روی خط عابر پیاده منتظر چراغ سبز نمونیم. حداقل ١ متر پشت خط منتظر بشیم.

۵- هر زمان و هر جا که برامون راحت بود از عرض خیابون رد نشیم و مزاحم راننده ها نشیم. قدر جونمون رو بدونیم و احترام بگذاریم به اعصاب راننده ها. پل و خط عابر برای این منظور اختراع شده.

۶- آشغال ها رو به موقع بیرون بگذاریم تا هم بوی بد بقیه رو اذیت نکنه و هم احتمال آلودگی و سرایت بیماری ها رو کم کنیم.

٧- اگه فروشنده هستیم به سلیقه و نظر مشتری احترام بگذاریم و فرصت انتخاب بدیم بهش.

.

.

.

.



 

 

...


برای اونایی که می خوان مامان بشن!!

دوستان خوبم سلام

من روزهای شنبه و یکشنبه (آخر هفته) سعی میکنم به غیر از استراحت و تفریحخوابهورا به موضوع دیگه ای وقت نگذارم و به همین دلیل اینجا مطلب جدید نمی نویسم. اینطوری دوشنبه ها انرژی و علاقه بیشتری برای کار کردن دارم.

امروز میخوام برای دوستانی بنویسم که میخوان انشاا... مامان بشن.

من باور دارم که بوجود آمدن و تولد یک کودک ( یک انسان) یک معجزه بسیار باشکوه هست و خداوند زنها رو انتخاب کرده تا نقش داشته باشن در تحقق این معجزه. پس چه بهتر که نقشمون رو به بهترین وجهی که میتونیم ایفا کنیم و از این دوران پر افتخار لذت ببریم.

حتما قبول دارین وقتی نی نی کوچولوتون دنیا میاد شما تمام مسوولیت هاش رو بر عهده خواهین داشت. پس برای اینکه مامان خوبی بشینبازنده

١_ زمانی به فکر مامان شدن بیفتین که از لحاظ روحی, جسمی, مالی و همینطور وقت کاملا احساس آمادگی میکنین.لبخندمامان ها وقف میشن برای رشد و پویایی نی نی هاشون!!!چشمک

٢_ به یاد داشته باشین که نی نی کوچولوتون, یه آدم کامل هست نه یه اسباب بازی جدید و قشنگ که میتونه سرگرمتون کنه!! پس نه سن بالا, نه حرف و کنایه دیگران و نه احساس تنهایی خودتون هیچ کدوم نمیتونن دلیل خوبی باشن برای این تصمیم باشکوه.

حالا اگه با توجه به این موضوعات  تصمیم گرفتین که مامان بشین, تبریک صمیمانه من رو بپذیرین. براتون آغاز خوبی رو آرزو میکنم.بغلماچ

میدونین که کودک سالم از پدر و مادر سالم به دنیا میاد, پس باید از ماهها قبل از هر نظر به فکر سلامتی خود و همسرتون باشین. ( روحی-روانی و جسمانی)

من یه هدیه خیلی خوب براتون دارم. ٢ تا سایت بسیار خوب میخوام بهتون معرفی کنم که امیدوارم شما هم از مطالب مفیدشون استفاده بکنین.

یکیشون سایت انگلیسی زبان هست که علاوه بر استفاده از انواع  مطالب مفید, میتونین عضو بشین که در این صورت متناسب با هفته بارداری و بعدها متناسب با سن کودکتان, مطالب آموزشی به آدرس ایمیلتون ارسال میشه.  http://www.babycenter.com

بعدی یک سایت عمومی به زبان فارسی هست که در بخش مربوط به موضوعات بهداشتی و آموزشی, میتونین مطالب مفیدی در مورد بارداری و رشد کودکان پیدا کنین. http://aftab.ir 

آرزوی شادکامی و سلامتی براتون دارم.ماچ

...