من و دردانه ام







صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
فنگ شویی
توصیه مفید!
استعداد یادگیری کلمات رنگین
عرضی نیست...
دردانه .... من!
!case report
اطلاع رسانی
من و مادرم...
دیدار دوستان جانی...
آیا کیاراد دلتنگ مادر بزرگش است؟


()

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧


صفحات وبلاگ


لینک دوستان
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
کودک شیرین من -وبلاگ آموزشی
نی نی به به -وبلاگ آموزشی
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
انجمن هنر های تجسمی تبریز
شبکه ملی مدارس
مرکز آموزش سرگرمی های سازنده
یونیسف ایران
یونسکو ایران
باهم و برای هم دعا کنیم
هنا مامان سارا و بهار
سینا و مامان شین
لی لی و فرشته اش
بهار مامان امیر و آوا
توت فرنگی و عسل
کیاراد دردانه خودم
ننه قدقد و هوچهر
آزیتا و سوشیانس
صبا و نی نی ناز
مهسا و کوروش
نسیم و سروین
نسرین و باران
جلاله بشارتی
شایلی و شاینا
ونوشه و سارا
افشان و مارتیا
هدیه آسمانی
شری و سامی
لیلی و کیان
شیرین و آیین
محمود و نور
ساناز و هلن
هاله و ارشیا
فاطمه و پریا
آرزو و طاها
فریبا و ایلیا
نونوش و آوا
لیلا و مارتیا
لیلی و آراز
شیدا جون
لیلا و فراز
دارا و آسا
بیگ مام
المیرا
ساره
تارا
بهار
شیوا و رومینا
نقاشی کودکان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

مملکت عزیزمه نمیتونم که بگم نه...

دارم با دوست دوران دبیرستانم تلفنی صحبت میکنم، میگه خوب کردی که برگشتی ایران. بالاخره که چی؟ آدم هر جا هم بره نمیتونه مملکتش رو فراموش بکنه. بهش میگم که من دنبال یه فرصتی هستم که در برم. با تعجب میپرسه چرااا؟ هر جا بری آسمون همین رنگه. میگم ولی من روی زمین زندگی میکنم و زمین همه جا یکرنگ نیست. از تفاوت ها و خوبی ها و بدی های هر دو طرف یعنی ایران و اونور بهش میگم. تا میام بگم چرا من باید بخاطر لباسی که می پوشم استرس داشته باشم. چرا باید ناخوشایند بودن لباسم از نظر هر کسی که هست باعث درد سر و استرس بشه. مامور گیر میده و بیکار متلک میگه... دوستم فورا میگه منظورت از ناخوشایند چیه؟ میگه که خودش حجاب رو قبول داره و از این نظر هیچ مشکلی نداره. براش توضیح میدم که من هم با حجاب و پوشش متین در شان خودم مشکلی ندارم ولی چرا باید استرس این را داشته باشم که رنگ شالم یا مانتوم تو چشم بیاد یا اگه ایراد ریزی که برام قابل تصور نیست داشته باشه و اونوقت بهم گیر بدن...میگه آره از این لحاظ تو حق داری.ایکه آدم استرس داشته باشه که چی بپوشه...

بهش میگم  که اینجا وقتی آدم مریض میشه اگه خودش چیزی سر در نیاره حسابش با خداست. همون طور که سر مریضی کیاراد داشت سرمون میومد... دوستم حرفم رو تایید میکنه و چند نمونه از بی دقتی هایی رو هم که سراغ داشت مثال میاره. ( میدونم سر این بند بحث هست ولی قبول کنید بی مسوولیتی در تمام صنف ها در ایران چشمگیرتر از با مسوولیتی هاست.)

حرف تحقیق و پیشرفت به میون میاد و میگه خب الان که اینترنت هست امکان تحقیق فراهم شده... اینجا بیشتر عصبانی میشم و بهش میگم که آخه با این اینترنت کم سرعت و همه جا فیلتر که کاری نمیشه کرد. آخه برای کار تحقیقاتی من تجهیزات و مواد اولیه لازم هست، تامین هزینه باید بشه اونم زیاد نه کم... میگه خب خارج از فیلدش هست و در نتیجه باز هم شاید حق با تو باشه.

بهش میگم میدونی من هم قبل از اینکه خارج از ایران رو تجربه بکنم، راضی بودم به اینکه در آمدم زیاد هست، خونه و  زندگیم رو به راه هست و سالم هستم و مسافرت میرم و ... ولی وقتی پام رو از خونه بیرون میگذاشتم حرص نمی خوردم و غر نمیزدم. لذت میبردم از زندگیم. ولی الان وقتی میدونم زندگی کردن در محیطی که همه با هم حق برابر دارند، در محیطی که همه به هم با چشم احترام و کمک نگاه میکنند، در محیطی که تک تک افراد جامعه برای مسولین مملکت ارزش دارند، در جایی که میدانی کسی به فکر کلاه گذاشتن رو سرت نیست و میدونی که اگه از دست کسی ناراحت شدی و حق با تو بود، قانونی هست که داد تو رو بستاند. اطمینان داری که برای آرامش فکری و روحی تو باندازه سلامتی جسمی ات در جامعه ارزش قایل هستند و تمام ارگان ها مسوولند در همین جهت حرکت کنند... بله وقتی الان میدونم که زندگی کردن در چنین محیطی چه لذتی داره...اونوقت هست که تو خیابون به ماشین ها غر میزنم که برید پشت خط عابر نگه دارین... به مربی مهد غر میزنم که چرا بچه ها رو به امان خودشون رها کرده و خودش تو راهرو داره قدم میزنه و الکی وقت تلف میکنه در حالی که بچه ها کلافه و بی حال از میله های تختشون آویزون هستند و دارن مظلومانه به اطراف نگاه میکنن... به فروشنده گیر میدم که به خودش زحمت نمیده پول خرد داشته باشه و تمام ارقام رو به ضرر مشتری گرد میکنه اونم گرد کردنی!!...به راننده تاکسی گیر میدم که چرا همون اول نمیگه نمیتونن بیان و بعد از یکساعت معطل کردن میگن آدرستون رو نمیتونیم پیدا کنیم و در نتیجه ماشین نمیفرستیم...به شهردار گیر میدم که این چه وضع پیاده رو ها است که وقتی به تقاطع میرسی برای عبور از جوی آب پلی نیست و باید یا بچه رو با کالسکه اش بغل کنی و پرواز کنی و یا بری دورتر ها تا پلی پیدا کنی و بعد بگردی خط عابر پیدا کنی...به همه چیز و همه کس گیر میدم و کلافه و خسته بر می گردم خونه...

دوستم میگه نمیدونم چی بگم. ازش معذرت میخوام که دق دلی هام رو رو سرش خالی کردم. منتظرم که بپرسه پس چرا اومدین؟ میپرسه و من هم شرایطی رو که باعث شد بیاییم رو براش توضیح میدم. بهش میگم با همه اینها برای من اینجا چیز های با ارزشی هم هستند. احساس بوسه های گرم مادرم روی گونه هام. دیدن چشم های شاد پدرم و حس آغوش پر مهرش. دلبستگی های مشابهی که برای همسرم هم هست و من از شادی همسرم شاد میشوم. احساس غرور و سر خوشی که با دیدن کیاراد در آغوش پدر بزرگ ها و مادر بزرگ هایش بهم دست میده.

شنیدن صدای اذان...عطر دستپخت مامان...شنیدن صحبت های عابرین که به زبان مادریم حرف میزنن و یکجور حس آرامش به آدم القا میشه...به دوستم میگم من هم مثل هر کسی وقتی داخل هواپیما از مرز ایران خارج میشیم دلم میگیره و با ورود به این مرز عزیز چشمام پر میشه از اشک شوق، ولی...

همه اینا رو کنار هم میگذارم و باز دوست دارم فرصتی بسازم که برم. میدونم که گاه گاهی میتونم بیام و قلبم رو پر کنم از این حس های خوبی که گفتم.

کاش طوری بود که مجبور نمیشدم برای خاطر چیز هایی که گفتم برم از این وطن ام و یا حتی آرزوی رفتنش رو داشته باشم.

 

...