من و دردانه ام







صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
فنگ شویی
توصیه مفید!
استعداد یادگیری کلمات رنگین
عرضی نیست...
دردانه .... من!
!case report
اطلاع رسانی
من و مادرم...
دیدار دوستان جانی...
آیا کیاراد دلتنگ مادر بزرگش است؟


()

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧


صفحات وبلاگ


لینک دوستان
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
کودک شیرین من -وبلاگ آموزشی
نی نی به به -وبلاگ آموزشی
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
انجمن هنر های تجسمی تبریز
شبکه ملی مدارس
مرکز آموزش سرگرمی های سازنده
یونیسف ایران
یونسکو ایران
باهم و برای هم دعا کنیم
هنا مامان سارا و بهار
سینا و مامان شین
لی لی و فرشته اش
بهار مامان امیر و آوا
توت فرنگی و عسل
کیاراد دردانه خودم
ننه قدقد و هوچهر
آزیتا و سوشیانس
صبا و نی نی ناز
مهسا و کوروش
نسیم و سروین
نسرین و باران
جلاله بشارتی
شایلی و شاینا
ونوشه و سارا
افشان و مارتیا
هدیه آسمانی
شری و سامی
لیلی و کیان
شیرین و آیین
محمود و نور
ساناز و هلن
هاله و ارشیا
فاطمه و پریا
آرزو و طاها
فریبا و ایلیا
نونوش و آوا
لیلا و مارتیا
لیلی و آراز
شیدا جون
لیلا و فراز
دارا و آسا
بیگ مام
المیرا
ساره
تارا
بهار
شیوا و رومینا
نقاشی کودکان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

شیرین کاریهای کیاراد و مهمون های تولدش

.

.

.

من: کیاراد دوست دارم.

کیاراد: لباش رو جمع میکنه و با صدای شیرینی میگه "مماچچ" یعنی میبوسه.

من: کیاراد خیلی دوست دارم.

کیاراد: به همون روش قبل بوس میکنه و دستش رو میبره بالا که یعنی خیلی.

- الله و اکبر گفتن کیاراد که خلاصه میشد در پشت سرش قرار دادن دستاش و گفتن "آآآآ" ، از دیروز ترکیب شده با خم شدن در حالت نشسته و پیشانی رو زمین گذاشتن! که البته بعد از مراسم پشت سر بردن دستاش انجام میشه.

- بسته پوشک کیاراد رو زمین هست و کیاراد داره باهاش ور میره. روی بسته عکس یک مامان مهربان با موهای بور هست که با کودک شاد و تپلش داره بازی میکنه. کیاراد نگاهشون میکنه، دست میکشه رو صورت کودک و بوسش میکنه.

من دارم به این فکر میکنم که آیا از بچه خوشش اومد یا متوجه رابطه عاطفی اونا شده و مثل حالتی که وقتی بهش می گم دوست دارم،و منو میبوسه بوسیده.

- لباس هاش رو میشناسه و میدونه که کلاه برای سرش هست و کفش برای پا و بلوز برای آستینش و شلوار برای پاش و پوشک برای باسنش. وقتی میخواد بریم ددر و از گفتن این کلمه به نتیجه نمیرسه، میره جلوی در میشینه و کفش و دمپایی هر چیزی که دم دست باشه پاش میکنه.

- عکس های وبلاگش رو ببینین که میخوام عکس جدید بگذارم.

- راستی براتون بگم از مهمون دعوت کردنم برای تولد کیاراد.

دارم میشمارم و رسیدم به ۴٢ نفر. بعدش فکر میکنم که مدیریت اینهمه آدم کمی برام سخت میشه. در نتیجه تصمیم میگیرم فقط بچه ها رو دعوت کنم. دارم میشمرم و میبینم که آخه نمیشه که مامان بزرگ هاش نباشن تو تولدش، اونا رو هم اضافه میکنم. بعد میبینم یعنی خواهر بزرگ خودم که پسر هاش دانشجو هستن هم نباشه؟! ایشون رو هم اضافه میکنم. بعد میبینم نمیشه که برادر زاده هام و مامان هاشون و خواهر های من بیان و اونوقت خانواده کریم فقط خواهرش و مامانش باشن. پس ٢-٣ نفر هم از دختر عمو های کریم اضافه میکنم که با بچه هاشون بیان. ایندفعه یادم می آد که اصلا اصلا نمیشه که من مثلا زن عموهای کریم رو دعوت نکنم و دختر و عروسشون رو دعوت کنم و یا مثلا دختر عمو دعوت بکنم و وختر عمه دعوت نکنم. اینطوری یک قهر و حرف و حدیث اساسی رو مامان کریم باید پاسخگو باشه بخاطر این رفتار من. کم کم تعداد به همون ۴٠ نفر میرسه و من باز شروع میکنم به حذف کردن...

شما هم حتما میدونین چه مصیبتی هست دعوت کردن آدم های حساس! که چه کسی رو دعوت بکنی و چه کسی رو نه.

حالا دارم به این فکر میکنم که شاید کریم راست میگفت که تولد کیاراد بریم مسافرت و ٣ تایی باهم خوش باشیم و جشن بگیریم...

تا بعد

...