من و دردانه ام







صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
فنگ شویی
توصیه مفید!
استعداد یادگیری کلمات رنگین
عرضی نیست...
دردانه .... من!
!case report
اطلاع رسانی
من و مادرم...
دیدار دوستان جانی...
آیا کیاراد دلتنگ مادر بزرگش است؟


()

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧


صفحات وبلاگ


لینک دوستان
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
کودک شیرین من -وبلاگ آموزشی
نی نی به به -وبلاگ آموزشی
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
انجمن هنر های تجسمی تبریز
شبکه ملی مدارس
مرکز آموزش سرگرمی های سازنده
یونیسف ایران
یونسکو ایران
باهم و برای هم دعا کنیم
هنا مامان سارا و بهار
سینا و مامان شین
لی لی و فرشته اش
بهار مامان امیر و آوا
توت فرنگی و عسل
کیاراد دردانه خودم
ننه قدقد و هوچهر
آزیتا و سوشیانس
صبا و نی نی ناز
مهسا و کوروش
نسیم و سروین
نسرین و باران
جلاله بشارتی
شایلی و شاینا
ونوشه و سارا
افشان و مارتیا
هدیه آسمانی
شری و سامی
لیلی و کیان
شیرین و آیین
محمود و نور
ساناز و هلن
هاله و ارشیا
فاطمه و پریا
آرزو و طاها
فریبا و ایلیا
نونوش و آوا
لیلا و مارتیا
لیلی و آراز
شیدا جون
لیلا و فراز
دارا و آسا
بیگ مام
المیرا
ساره
تارا
بهار
شیوا و رومینا
نقاشی کودکان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

خاطرات کوچولو

سلام

١- در خانه:

کریم وسط هال بالشی زیر سرش گذاشته و خوابیده، کیاراد داره با اسباب بازی هاش بازی می کنه و من در هال جمع و جور کردن هستم و این ور اونور میرم. میرم تو اتاق خواب و چند دقیقه بعد یک دفعه با صدای کیاراد به خودم می آم، در حالی که شاپ شاپ کنان چهار دست و پا داره میاد به طرفم با یک لحن نگران داره میگه "هاردادی؟" یعنی کجاست؟...

٢- خانه خواهر شوهرم:

دنیز دختر عمه کیاراد دوربین فیلم برداری رو میاره و ریموت کنترلش میفته روی زمین. کیاراد بر میداره و میگیره سمت تلویزیون و همزمان که داره خودش رو هم تکون میده دگمه هاش رو فشار میده و اعتراض میکنه که چیزی عوض نشد...با صدای اعتراضش متوجهش میشم...با اینکه میدونم کیاراد تو خونه خودمون تفاوت گوشی تلفن و ریموت کنترل رو میدونه ولی اینکه یه ریموت کنترل غریبه رو هم بشناسه برام خیلی جالب بود...

٣- مغازه سبزی فروشی:

من در حال خرید هستم و کیاراد روبروی سبزی فروش و ترازو تو کالسکه اش نشسته. دارم میشنوم که کیاراد میگه "آجاقاااا" و آقا محرم سبزی فروش هم داره میگه "ماشاا... ماشاا...". این مکالمه بین اونا چند دور تکرار میشه و من به زور خنده ام رو نگه میدارم و به آقا محرم نمیگم که کیاراد منظورش "حاج آقا" نیست و فقط به چیزهای نا آشنا این کلمه رو میگه. به گمونم کیاراد داشته با ترازو حرف می زده...

 

پ. ن. ١ :این روزا کیاراد اگه تار عنکبوتی هم ببینه می گیردش تا بلند بشه... و من باید مثل سوپر من خودم رو برسونم قبل از اینکه فرود بیاد.

پ.ن. ٢: ممنون دوستای گلم بخاطر همدردی و پیشنهادات خوبتون. راستش خیلی وقت ها فکر میکنم با اینکه دنیای دوستیمون مجازی هست ولی خود دوستی هامون واقعیت دارن.

پ.ن. ٣: کماکان فرصت نمیکنم با جان و دل به وبلاگهاتون سر بزنم و کامنت بذارم...از این بابت شرمنده ام.

  پ.ن.۴: این پی نوشت گذاشتن هم بد چیزی نیستااا. من اولین با ر بود که از این کاره کردم. هههه

...