من و دردانه ام







صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
فنگ شویی
توصیه مفید!
استعداد یادگیری کلمات رنگین
عرضی نیست...
دردانه .... من!
!case report
اطلاع رسانی
من و مادرم...
دیدار دوستان جانی...
آیا کیاراد دلتنگ مادر بزرگش است؟


()

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧


صفحات وبلاگ


لینک دوستان
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
کودک شیرین من -وبلاگ آموزشی
نی نی به به -وبلاگ آموزشی
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
انجمن هنر های تجسمی تبریز
شبکه ملی مدارس
مرکز آموزش سرگرمی های سازنده
یونیسف ایران
یونسکو ایران
باهم و برای هم دعا کنیم
هنا مامان سارا و بهار
سینا و مامان شین
لی لی و فرشته اش
بهار مامان امیر و آوا
توت فرنگی و عسل
کیاراد دردانه خودم
ننه قدقد و هوچهر
آزیتا و سوشیانس
صبا و نی نی ناز
مهسا و کوروش
نسیم و سروین
نسرین و باران
جلاله بشارتی
شایلی و شاینا
ونوشه و سارا
افشان و مارتیا
هدیه آسمانی
شری و سامی
لیلی و کیان
شیرین و آیین
محمود و نور
ساناز و هلن
هاله و ارشیا
فاطمه و پریا
آرزو و طاها
فریبا و ایلیا
نونوش و آوا
لیلا و مارتیا
لیلی و آراز
شیدا جون
لیلا و فراز
دارا و آسا
بیگ مام
المیرا
ساره
تارا
بهار
شیوا و رومینا
نقاشی کودکان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

بازی های دوراد کودکی

مهسا جان به یه بازی من رو دعوت کرده ، اینکه در دوران کودکی چه بازی هایی میکردیم بعلاوه یک خاطره از اون دوران شیرین و بازیهاش.

وقتی به دوران کودکی و بازیهاش فکر میکنم اول ذهنم یک راست کشیده میشه و بازیهایی که من و خواهر برادرم با پسر خاله و دختر خاله ام میکردیم. خونه هامون نزدیک بود و دایم خونه ما یا اونا در حال بازی بودیم. از ماشین بازی و کارخانه بازی گرفته تا تیله بازی و خاله بازی.کارخانه بازی این شکلی بود که هر کدوم ما یک کارخونه دار میشدیم و یا مسئول چیزی و خواهر من دولت بود که میتونستیم شکایت مان را از همدیگه به اون بگیم!! داداشم مسئول خیابان ها بود و من ماشین داشتم و یادمه یه بار که میخواستم از داداشم پیش خواهرم که نقش دولت رو داشت شکایت کنم بهش گفتم:" دولت ببین..." و کلی مسخره ام کردند که دولت اسمش نیست و مسئولیتش هست و باید یه چیز دیگه میگفتم. الان هم که یادم میفته احساس خنگی میکنم. اون موقع خواهرم شاید اول یا دوم ابتدایی بود و ما زیر 7 سال.

پسر خاله ام همیشه سر ماشین بازی لوس بازی در می آورد و گریه میکرد و بازی رو بهم میزد و به مامانش پناه میبرد. و دختر خاله ام یادمه که یک بار مامانم بهش گفت که دیگه دیر شده و برو خونتون فردا بقیه بازیتون رو ادامه میدین و اونم گفت همه جا مال خداست و در نتیجه دوست داره بمونه...

یاد اون دوران بخیر...

هر کدوم از دوستان که دوست دارن از دوران کودکیشون بگن دعوت هستن به این بازی.

...