من و دردانه ام







صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
فنگ شویی
توصیه مفید!
استعداد یادگیری کلمات رنگین
عرضی نیست...
دردانه .... من!
!case report
اطلاع رسانی
من و مادرم...
دیدار دوستان جانی...
آیا کیاراد دلتنگ مادر بزرگش است؟


()

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧


صفحات وبلاگ


لینک دوستان
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
کودک شیرین من -وبلاگ آموزشی
نی نی به به -وبلاگ آموزشی
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
انجمن هنر های تجسمی تبریز
شبکه ملی مدارس
مرکز آموزش سرگرمی های سازنده
یونیسف ایران
یونسکو ایران
باهم و برای هم دعا کنیم
هنا مامان سارا و بهار
سینا و مامان شین
لی لی و فرشته اش
بهار مامان امیر و آوا
توت فرنگی و عسل
کیاراد دردانه خودم
ننه قدقد و هوچهر
آزیتا و سوشیانس
صبا و نی نی ناز
مهسا و کوروش
نسیم و سروین
نسرین و باران
جلاله بشارتی
شایلی و شاینا
ونوشه و سارا
افشان و مارتیا
هدیه آسمانی
شری و سامی
لیلی و کیان
شیرین و آیین
محمود و نور
ساناز و هلن
هاله و ارشیا
فاطمه و پریا
آرزو و طاها
فریبا و ایلیا
نونوش و آوا
لیلا و مارتیا
لیلی و آراز
شیدا جون
لیلا و فراز
دارا و آسا
بیگ مام
المیرا
ساره
تارا
بهار
شیوا و رومینا
نقاشی کودکان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

تولد کیاراد عزیزم

سلام دوستای خوبم

خدا رو شکر مشکل کیاراد کامل برطرف شده. از همفکری و راهنمایی دوست جون هام خیلی ممنونم. کاری که من کردم برای خوب شدنش رو تو بیمارستان یادمون دادند. اینکه قسمت پنبه دار گوش پاک کن رو به روغن بچه آغشته میکنی و از پشت سواپ میکنی. در حد چند ثانیه. و تقریبا بعد از نیم ساعت مشکل حل میشه. که ما علاوه بر این کار موقع حموم کردن بچه یه کم دلش رو ماساژ دادیم. ( بچه تو آب گرم بود).

علت مشکلش هم فکر میکنم بادام خوردن من بوده!!!

و اما دلیل اینکه من نخواستم قسمت های قبل از شروع درد زایمان رو حذف کنم این بود که بگم این ژاپنی ها چه صبورانه منتظر شدند تا زایمان طبیعی با کمترین عوارض انجام بشه و همونطور که شایلی عزیز هم گفتند  نخواستند همون اول با تزریق اکسی توسین زایمان رو تسریع کنن.

از ساعت ١:٣٠ که درد ها شروع شده بودند با شروع هر انقباض من میخندیدم و کریم هم میگفت که بنظر میاد حالت خیلی خوبه و حالا حالا ها قصد زایمان نداری. ولی واقعیت این بود که برام باور نکردنی و هیجان انگیز بود که بالاخره بعد از کلی انتظار جدی جدی زایمان شروع شده بود و من باید آماده می شدم برای دنیا آوردن دردانه عزیزم.

رفته رفته فاصله انقباض ها به کمتر از ۵ دقیقه رسیده بود و شدتشون هم بیشتر شده بود طوری که با شروع انقباض خنده های من محو میشدند و من فقط سعی میکردم به طور منظم نفس بکشم. تخت را به حالت نیمه نشسته در آورده بودیم و من به پهلو دراز کشیده بودم و کریم کمرم را ماساژ میداد. با شروع انقباض من تنفس رو شروع میکردم و کریم ماساژ دادن رو. و در فاصله دو انقباض که فرصتی بود برای استراحت من ناله میکردم. جیغ و داد نبود ولی ناله از سر درد که فکر میکنم برای هر کسی آشناست. گاه کریم یادم می اورد که بهتره کمی آب بخورم. یا تغییر پوزیشن بدم. و مهمتر از همه اینکه با حرفهای محبت آمیزش باعث میشد تحمل درد برام خیلی راحتتر بشه.

ساعت ۴:٠٠ دوباره خونریزی داشتم. ماما اومد و بعد از معاینه گفت که ۴ سانت دهانه رحم باز شده. برام خبر بسیار بدی بود. و جای تعجب هم داشت چرا که انقباض ها به فاصله ٣-٢ دقیقه و نزدیکتر بهم و البته با شدت بیشتری می آمدند (شاید بشه گفت ۵ برابر درد پریود)؛ طوری که وقتی کریم لحظه ای از ماساژ دادن می ایستاد تحمل درد ها سختتر میشد و من فورا می گفتم که کریییییم ماسااااااااااژ !!!

فکر میکنم هر یک ربع ماما میومد و می رفت و به من که میله سرم رو گرفته بودم و تند تند نفس میکشیدم می گفت که  خوب داری تلاش می کنی. گاهی هم با حس همدردی نگاهم میکرد و می گفت که درد داری نه؟!!!! البته باید بگم که من اکثرا چشمام رو بسته بودم و هر از گاهی باز می کردم. با چشم های بسته تمرکزم  روی انقباض ها و تنفسهام بیشتر بود و تحمل درد راحتتر. سعی می کردم انقباض ها رو یکی  یکی در نظر بگیرم نه اینکه خودم رو در میان درد غرق شده ببینم. مثل شمارش معکوس که با تحمل یکیشون یک قدم به انتها نزدیکتر میشدم.

ساعت ۵:٠٠ ماما اومد و بعد از معاینه با خوشحالی و تعجب گفت که خیلی خوبه ٨-٧ سانت باز شده. من هم خیلی خوشحال شدم. همان لحظه یک انقباض شروع شد و من از ماما خواستم که کریم رو صداش کنه ( کریم موقع معاینه می رفت بیرون از اتاق ). ماما هم رفت صداش کرد و همونجا هم با خوشحالی خبر رو بهش گفت.

تا ساعت ۶:٠٠ انقباض ها هر ١ دقیقه می آمدند طولانی و شدید. گاه چند تا انقباض پشت سر هم می اومدند و واقعا کلافه ام می کردند. پرستار پیشنهاد داد که اگه میخوام برم دستشویی. قبلا جایی خونده بودم که حتی وجود یک مقدار اندک ادرار میتواند دردها را شدیدتر کند. در نتیجه گفتم که میخوام ولی نمی تونم. اونم کمر بندهای NST رو باز کرد و با کریم کمک کردند که من از جایم بلند شم . فاصله چند قدم تا دستشویی رو با تحمل ۴ انقباض و در حالی که از کریم آویزون بودم رفتیم. کریم و پرستار هم همراه من داخل دستشویی آمدند و نمیدونم چرا من اون موقع اصلا خجالت نکشیدم؛ شاید چون واقعا بهشون نیاز داشتم!! مسیر برگشت خیلی راحتتر بودم. باور نمیکردم دستشویی اینقدر موثر بوده باشه!!

  نزدیکیهای ۶:٠٠ دکترم هم آمد که بهم سر بزنه و من تنها تونستم به احترام حضورش چشمام رو باز کنم و سرم رو تکون بدم. اونم حالم رو پرسید و با خنده همیشگیش گفت که همه چیز خوب داره پیش میره.

ساعت  ۶:٠٠ شیفت عوض شد و از اون لحظه به بعد خانم Ida شد مامای مسءول .یک خانم تپل و قد بلند که من اول که دیدمش ازش چندان خوشم نیومد ولی بعد دیدم که اشتباه می کردم و بسیار با تجربه تر از بقیه بود و خیلی بهم کمک کرد.

معاینه ساعت ۶:٠٠ را یک بار در فاصله  ٢ انقباض و یک بار هم حین انقباض انجام داد که این آخری واقعا دردناک بود و من برای اولین بار جیغ زدم ولی وقتی گفت ٩/۵ سانت باز شده خیلی زیاد خوشحال شدم.

ساعت٠ ۴:٠ پرستار گفته بود که اگه زایمان خوب پیشرفت کنه ممکنه ساعت ١٢ شب بچه دنیا بیاد ولی اینبار گفتند که شاید با ٣-٢ ساعت دیگه بچه متولد بشه!!! خیلی خیلی خوشحال کننده بود.

انقباض ها می آمدند بدون اینکه فاصله ای بینشان باشد و من گوشم به صدای قلب بچه بود که از طریقNST می شنیدم و سعی میکردم مرتب نفس بکشم.کریم هم کمرم را ماساژ میداد.

از ساعت ۴ من سردم شده بود؛ جورابهای گرمی رو که آورده بودم پوشیده بودم . بعد از ساعت ۵ بعد از هر انقباض لرز شدیدی سراغم می آمد. لحاف را از زیر گردن تا نوک انگشت پا به خودم پیچیده بودم و حتی اگر گوشه ای از زانو یا پام بیرون می ماند بشدت می لرزیدم و احساس سرما می کردم.

ساعت ۶:٣٠ بود که شکمم شروع کرد بدون اراده من منقبض شدن و با یک حرکت پرتاب به بالا مجبور میشدم فشار دهم. به کریم گفتم و اوهم زود پرستار  (ماما) رو صداش کرد. پرستار اومد و من چند انقباض رو تحمل کردم. می خواست معاینه کنه که از همون انقباض های پرنده ٣ تا پشت سر هم اومد و او هم این وضع رو دید گفت بریم اتاق زایمان!!! اتاق زایمان اتاق کناری بود. ماما دستگاه NST رو باز کرد و کریم کمک کرد که از تخت بیام پایین. حتی حوصله کفش پوشیدن هم نداشتم و پا برهنه در حالی که آویزون بودم از کریم راه افتادیم. قبلا درزمان کلاسهای بارداری اتاق زایمان رو دیده بودم و اونموقع با دیدن اون تخت مخصوص و بزرگ و با ابهت به خودم گفته بودم که من غلط بکنم بخوام طبیعی زایمان کنم!!! ولی الان داشتم میرفتم که رو همون تخت بچه ام رو دنیا بیارم. روی تخت خوابیدم و دیگر کریم نمی تونست به کمرم دسترسی داشته باشه.بشدت میلرزیدم.پرستار برام پتو آورد و کریم رفت لحاف اتاق اینداکشن رو آورد که واقعا اگه لحاف نبود نمی تونستم با لرزش ها کنار بیام.دست چپم رو که آزاد بود زیر کمرم گذاشتم و با دست راستم که آنژیوکت داشت کنار تخت رو گرفتم. کریم دست مرا تو دستش گرفته بود و من انگشت شصتش رو با ٢ انگشتم گرفته بودم و وقتی انقباضی شروع میشد چنان انگشتش رو فشار میدادم که گاه فکر میکردم ممکنه بعدا کبود بشه!!! دست دیگر کریم رو پیشونیم بود که از یک طرف گرمای دستش کل وجودم رو گرم میکرد و از طرف دیگه نمیذاشت نور چراغ های بالای سرم اذیتم کنن.  اینجا دستگاه NST مجددا وصل شد.با هر انقباض ٣ مرتبه احساس فشار دادن داشتم که با یک نفس عمیق از هم جداشون میکردم.بین انقباض ها حدود ١ دقیقه دردی نداشتم که به طرز باور نکردنی به حالت خلسه میرفتم. چشمام بسته بودند و در این بی دردی استراحت لذت بخشی میکردم.

جایی خوانده ام که حین زایمان بعد از این که دهانه رحم ٨ سانت باز شد بدن شروع به ترشح اندروفین که چند برابر از مورفین قویتر هست میکنه تا با درد مقابله بشه. شاید خلسه ها هم نتیجه همین اندروفین بوده.

بعداز چند انقباض در حین یکی از فشارها کیسه آب با صدای پققق پاره شد. صدا بنظرم چنان بلند بود که فکر کردم همه شنیدند ولی ظاهرا فقط خودم متوجه شده بودم. وقتی گفتم کیسه آب پاره شد؛ ماما ساعت رو اعلام کرد و همکارش که داشت پرونده رو تکمیل میکرد یادداشت کرد ٧:١۴ . در این لحظه لحاف رو جمع کردند روی سینه ام و پایین تخت مثل این ماشینهای ترانسفورمر قسمتهایی باز شدو تغییر کرد به شکل تخت زایمان. پاهای من در جای مخصوص بسته شد و ارتفاع تخت بالاتر رفت. یک کاوری هم روی پاهام (از زانو به پایین) بسته شد که باعث شد از سرما نلرزم. حین یک فشار ماما موقعیت بچه رو چک کرد و گفت ١+ِ یعنی هنوز وارد استخوان لگن نشده بود. و یعنی اینکه من یک درد شدید رو در پیش داشتم. بعد از چند فشار قوی مجددا معاینه کرد و با حلقه کردن دستش گفت که چقدر از سر بچه دیده میشه. کریم با خوشحالی گفت پروین نگاه کن اینقدر از سر بچمون دیده میشه!! و من چشمم رو باز کردم و حلقه ای که دیدم شاید به اندازه ۵ ریالی بود و دوباره چشمام رو بستم.

در حین فشار دادن کریم و پرستارها هم همزمان با من نفس میکشیدند و تشویقم می کردند که قویتر فشار بدم.

پرسیدم چقدر دیگه مونده و پرستارها ضمن کج کردن سرشون به یه طرف با تردید گفتند که شاید ١ یا ٢ ساعت. بنظرم زمان خیلی زیادی میومد. همون لحظه دکترم آمد.از اون هم پرسیدم که چقدر مونده و گفت ١۵ یا ٢٠ دقیقه!!!!!!!!! با تعجب بهش نگاه کردم که یعنی داری منو دلداری میدی؟!!! اونم با خنده گفت میدونم که الان حتی ١٠ دقیقه برات یه سال هست؛ و من تا بخوام جواب بدم یه انقباض قوی شروع شد. دکتر گفت پروین ٢ تا نفس عمیق بکش سومین نفس عمیق رو نگه دار دهنت رو ببند و محکم و طولانی تا جایی که میتونی فشار بده اینطوری انرژیت بیشتر میشه. بعد از اون طبق گفته دکتر فشار میدادم و البته کریم و پرستارها هم همراهیم میکردند.

دکتر دستکش پوشید و دکتر نوزادان هم اومد. همه چیز برای ورود دردانه ام آماده شده بود. انگار همه باهم سوار بر موج انقباض ها بودیم. باهم نفس میکشیدیم و زمانی که من فشار میدادم بقیه تشویقم میکردند. گاه که گوشه چشمم رو باز میکردم چشمم به ٣ تا دانشجوی پزشکی می افتاد که اونروز برای آموزش اومده بودند. پشت سر دکتر و ماما ها ایستاده بودند و انگار داشتند فیلم ترسناک میدیدند.

٢ انقباض نزدیک بهم آمد که هر کدام با ۴ احساس فشار قوی همراه بود. با هر فشار احساس میکردم بافتهای بدنم در مسیر خروج بچه دارند از هم جدا می شوند. چشمهایم را بسته بودم و فشار میدادم؛ هر چند می سوختم ولی صدای شادی کریم و ماماها  را می شنیدم که می گفتند یکم دیگه یکم دیگه بچه بیرون اومد اومد اومد و کریم دستم را رها کرد و رفت بسمت دوربین و من بدون باز کردن چشمهایم فشار میدادم تا اینکه حس کردم تمام هر چه درونم بود بیرون کشیده شد. سبک شدم. خالی شدم. دردهایم تمام شد. دکتر گفت شگفت انگیزه ساعت دقیقا ٨:٠٠ است. کریم گفت پروین نگاه کن و وقتی چشمهایم را باز کردم نمی توانستم باور کنم که من در وجودم او را پرورش داده ام. یک کودک نازنین وواقعی که داشت گریه میکرد. پسر من بود با همان قیافه ای که صبح تو مانیتور سونوگرافی دیده بودم. چشمهایم را لغزاندم بطرف ساعت ٨:٠٠:١۵ بود دوباره پاره تنم را نگاه کردم که همچنان مقابلم بود و بلافاصله پایین برده شد. برگشتم به طرف کریم که دوربین به دست و با شادی فراوان داشت میگفت وای خدای من!!!!! و من خوشحال و هیجان زده گفتم اصلا باورم نمیشه!! انتطارمون تموم شد!! کیارادمون دنیا اومد.!!


"من برای اینکه متهم نشم به اینکه مثل سریالهای تلویزیونی مینویسم سعی کردم تا اینجا رو بنویسم و بقیه اش رو که مطالب مفیدی هستند بعدا مینویسم. باید بگم که خدا به داد من برسه!! چون که از ساعت ٧ شروع کردم اینو بنویسم و الان ساعت ١ نصف شب هست!! من هزار تا کار انجام دادم در این میان و الان که بچه ام بیدار بشه من شب زنده داری دارم و فردا نمیدونم چطور میخوام سرپا وایستم. خدا بزرگه نه؟!!"

غلط های املاییش رو  فردا چک میکنم.

بای بای 

 

 

 

 

 

...