من و دردانه ام







صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
فنگ شویی
توصیه مفید!
استعداد یادگیری کلمات رنگین
عرضی نیست...
دردانه .... من!
!case report
اطلاع رسانی
من و مادرم...
دیدار دوستان جانی...
آیا کیاراد دلتنگ مادر بزرگش است؟


()

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧


صفحات وبلاگ


لینک دوستان
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
کودک شیرین من -وبلاگ آموزشی
نی نی به به -وبلاگ آموزشی
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
انجمن هنر های تجسمی تبریز
شبکه ملی مدارس
مرکز آموزش سرگرمی های سازنده
یونیسف ایران
یونسکو ایران
باهم و برای هم دعا کنیم
هنا مامان سارا و بهار
سینا و مامان شین
لی لی و فرشته اش
بهار مامان امیر و آوا
توت فرنگی و عسل
کیاراد دردانه خودم
ننه قدقد و هوچهر
آزیتا و سوشیانس
صبا و نی نی ناز
مهسا و کوروش
نسیم و سروین
نسرین و باران
جلاله بشارتی
شایلی و شاینا
ونوشه و سارا
افشان و مارتیا
هدیه آسمانی
شری و سامی
لیلی و کیان
شیرین و آیین
محمود و نور
ساناز و هلن
هاله و ارشیا
فاطمه و پریا
آرزو و طاها
فریبا و ایلیا
نونوش و آوا
لیلا و مارتیا
لیلی و آراز
شیدا جون
لیلا و فراز
دارا و آسا
بیگ مام
المیرا
ساره
تارا
بهار
شیوا و رومینا
نقاشی کودکان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

وقتی که مادر می شوی...

سلام دوستان عزیزم

این روزها که تنها ١٠ روز از مادر شدنم می گذره , کم کم دارم به این نتیجه میرسم

که آدم می تونه با یه دست هم خیلی کارها رو انجام بده,

که ١٠ دقیقه و حتی ۵ دقیقه به اندازه کافی زمان هست که بتونی ازش لذت ببری و یا به کارهای عقب افتاده ات برسی,

که آدم میتونه با اینکه تا صبح چندین مرتبه بیدار شده و داره از زور بی خوابی بیهوش میشه, به صورت کودک عزیزش لبخند بزنه و اونو تشویق کنه که بازم پی پی کنه!!!

که آدم میتونه از خیلی از لذت های زندگیش بزنه تا کودکش آرامش داشته باشه.

و خیلی چیزهای دیگه که همه مادر ها میدونن.

این روزها تو فکر نوشتن خاطره تولد کیاراد عزیزم هستم. همان شب تولدش که از هیجان خوابم نمی برد تو دفتر خاطراتم نوشته ام ولی میباید فرصت کنم برای اینجا نوشتنش.

شاید هم بهتر باشه از امروز هر روز کمی بنویسم و امیدوارم برای عزیزانی که میخوانند خسته کننده نباشد.

پس بر میگردیم به روز دوشنبه ٨ سپتامبر  ٢٠٠٨( ١٨ شهریور ١٣٨٧ ) که ۴١ هفته و ٣ روز از بارداری من میگذشت, طبق قرار قبلی که دکتر تعیین کرده بود باید میرفتیم بیمارستان جهت انجام القا شروع زایمان به روش طبیعی. صبح حدود ساعت ٧:٣٠ بیدارشدیم و بعد از خوردن یک املت خوشمزه برای صبحانه با تاکسی راهی بیمارستان شدیم. مدتها بود که تمام وسایل لازم برای بیمارستان را آماده گداشته بودیم و هر کس ما را با آنهمه وسایل میدید فکر میکرد به یک مسافرت ١۵-١٠ روزه میریم!!!

حدود ١٠ دقیقه بعد بیمارستان رسیدیم و ساعت ٩:٢٠ دقیقه مراحل پذیرش انجام شدو وارد اتاقمان شدیم. پرستار آمد و قسمتهای مختلف و امکاناتی را که برای همه بود را نشانمان داد و همینطور یک لباس به من داد که بپوشم و آماده شوم برای رفتن به اتاق اینداکشن. ست زایمان و چند وسیله شخصی مان را برداشتیم و همراه پرستار راهی شدیم. دستگاه non stress test) NST) وصل شد و بعد از ٢٠ دقیقه ثبت ضربان قلب جنین و انقباضات, ساعت ١٠:٣٠ اولین قرص نیم میلی گرمی پروستاگلندین 2 E شروع شد. هر یک ساعت قرص تکرار میشد و قرار بود کلا ۶ قرص مصرف شود. ساعت ١٢ ناهار خوردیم و تا ساعت ۴:٣٠ که نوبت آخرین قرص بود با کریم گفتیم و خندیدیم و عکس و فیلم گرفتیم , ولی هنوز از درد خبری نبود. انقباض ها منظم به فاصله ١٠ دقیقه شروع شده بودند ولی من دردی احساس نمیکردم. پرستار مرتب می آمد و می گفت که آیا من انقباض ها را حس میکنم یا نه و درد دارم  یا نه؟ انقباض ها را حس میکردم ولی بدون درد. مثل حرکت جنین می ماندند.( انگار کیسه ای را فشار می دهی و چیز های درونش  بیشتر قابل لمس می شوند.)

بعد از قرص آخر هم باید یک ساعت صبر میکردیم که ناگهان ضربان قلب جنین افت کرد. هر دو ما نگران, پرستار را پیج کردیم و...

الان بدلیل بیدار شدن کیاراد جونم از همین جا ی حساس بمونه برای شب یا فردا.

بای بای

...