من و دردانه ام







صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
فنگ شویی
توصیه مفید!
استعداد یادگیری کلمات رنگین
عرضی نیست...
دردانه .... من!
!case report
اطلاع رسانی
من و مادرم...
دیدار دوستان جانی...
آیا کیاراد دلتنگ مادر بزرگش است؟


()

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧


صفحات وبلاگ


لینک دوستان
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
کودک شیرین من -وبلاگ آموزشی
نی نی به به -وبلاگ آموزشی
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
انجمن هنر های تجسمی تبریز
شبکه ملی مدارس
مرکز آموزش سرگرمی های سازنده
یونیسف ایران
یونسکو ایران
باهم و برای هم دعا کنیم
هنا مامان سارا و بهار
سینا و مامان شین
لی لی و فرشته اش
بهار مامان امیر و آوا
توت فرنگی و عسل
کیاراد دردانه خودم
ننه قدقد و هوچهر
آزیتا و سوشیانس
صبا و نی نی ناز
مهسا و کوروش
نسیم و سروین
نسرین و باران
جلاله بشارتی
شایلی و شاینا
ونوشه و سارا
افشان و مارتیا
هدیه آسمانی
شری و سامی
لیلی و کیان
شیرین و آیین
محمود و نور
ساناز و هلن
هاله و ارشیا
فاطمه و پریا
آرزو و طاها
فریبا و ایلیا
نونوش و آوا
لیلا و مارتیا
لیلی و آراز
شیدا جون
لیلا و فراز
دارا و آسا
بیگ مام
المیرا
ساره
تارا
بهار
شیوا و رومینا
نقاشی کودکان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

قصه امروز من...

سلام

 تا امروز که ٣٨ هفته و ۴ روز از بارداریم داره می گذره هنوز خبری از اومدن نی نی جان (شاید هم بهتره بگم نی نی خان !) نیست. امروز صبح میخواستم برم دانشگاه که یه سری فرم رو باید تحویل میدادم, دیدم هوا ابریه و هر از گاهی یه بارون نم نمی هم میزنه با خودم فکر کردم میذارمش برای بعد از ظهر. کریم برای صبحانش سریع یه میوه خورد و رفت و من حین اینکه داشتم برای خودم شیر میریختم احساس کردم کمرم یه کوچولو درد میکنه! مثل چند ساعت قبل از پریود ولی با شدت کمتر. بیرون رو نگاه کردم بارون کمی بیشتر شده بود و ۵ دقیقه میبارید و ٢ دقیقه قطع میشد. فکر کردم بهتره صبح برم دانشگاه و کارم رو تموم کنم که اگه نی نی جونم هم اومد دیگه آماده آماده باشم! سریع ایمیل هام رو چک کردم و حاضر شدم و از خونه اومدم بیرون. بارون تو اون وقفه ٢ دقیقه اش بود. تقریبا ٢٠٠ قدم دورتر نشده بودم که یهو یه بارون شدید شروع شد طوری که انگار داره از آسمون سیل میاد نه بارون!!! چند قدم جلوتر زیر سرپناه ایستگاه اتوبوس کمی منتظر شدم و تا یکم آرومتر شد دوباره راه افتادم. شلوارم تا ساق پا خیس خیس شده بود. با اون وزن و شکمم سعی میکردم سرعتم رو یه کم بیشتر کنم تا اینکه حدود ١٠ دقیقه طول کشید تا خودمو رسوندم به دپارتمان خودمون تو دانشگاه (خونه ما تا دانشگاه در حالت عادی حدود ۵ دقیقه است!!) بارون هم با هر چه در توان داشت میبارید. از اون بارون هایی که آسمون و به زمین میدوزن!! شلوارم اینبار تا زانوهام خیس بود!!( حالا خوبه چتر داشتم!!) حدود ۶-۵ دقیقه هم اونجا منتظر شدم تا بلکه کمی آرومتر بشه ولی رفته رفته داشت بدتر هم میشد. دیدم من هر طور شده باید کارم رو انجام بدم و زود برگردم خونه. درد کمرم نمیدونم تموم شده بود یا مخلوط شده بود با دردی که بخاطر سریع راه رفتن تو کمرم احساس میکردم. خلاصه ٣-٢ دقیقه بیشتر تا اداره مرکزی دانشگاه راه نبود, راه افتادم و خودمو رسوندم اداره. اونجا هم که همه منو میشناسن همه میپرسیدن که  پس کی بچه دنیا میاد و آیا من حالم خوبه و از این حرفها....

خلاصه کارم تموم شد و خیالم دیگه راحت بود. حتی سعی نمیکردم سریع تر راه برم. بارون با لجبازی تموم داشت میبارید و من با آرامش تموم از خیس شدن داشتم لذت میبردم. پاهام کامل تو آب بودند و تا ١ وجب بالای زانو خیس خیس بودم, بعلاوه شونه هام و قسمتی از شکمم که به خاطر بزرگیش دیگه زیر چتر جا نشده بود!!!نیشخندخجالت از محوطه دانشگاه خارج شدم و همینطور که کنار خیابون (پیاده رو نبود بس که خیابون کوچیکیه) داشتم میومدم به این فکر میکردم که تو این بارون اگه من درد زایمانم هم شروع میشد دیگه میشد مثل سریالهای بی مزه,  و تازه من حتما باید قبلش لباسهامو عوض کنم و دوش بگیرم و ... که یکدفعه یه ماشین با سرعت از کنارم رد شد و هر چی آب رو زمین بود پاشید رو سر و صورت من. حتی توی بینی و چشمم هم از این آب پر شد. ( ته دلم گفتم بفرما اینم دوش که میخواستی)زبان

تقریبا بغیر از سرم کلا خیس خیس بودم, رسیدم به همون ٢٠٠ قدمی خونمون که بارون از همونجا شدیدتر شده بود ولی ایندفعه بطور کاملا ناگهانی بارون کاملا قطع شد. درست مثل اینکه خدا فلکه شیر آب رو بسته باشه!!!! و شاید هم دیگه به اندازه کافی با من شوخی کرده بود و بیشتر از اونش لذتی نداشت!!!

رسیدم خونه و همه لباسامو انداختم تو لباسشویی و گفتم خدا جون حالا اون آس آفتابت رو رو کن تا این لباسهای من خشک بشن.

و حالا آفتاب در اومده و جیرجیرکها آوازهر روزشون رو  که از اول تابستون شبانه روز در حال خوندنشن دارن میخونن. راستی من شنیده بودم جیرجیرکها ۴-٣ روز بیشتر زنده نمی مونن و دلم براشون میسوخت تا اینکه یه چیز جالب دیگه هم از معلم زبان ژاپنیم شنیدم در موردشون. می گفت که ژاپنی ها معتقدند که جیرجیرکها ١ هفته عمر میکنن و روز آخر عمرشون شروع میکنن به خوندن. یعنی اونایی که میخونن روز آخر عمرشون هست و بهتره به احترامشون اذیتشون نکنیم!!! حالا من که هر روز صداشون رو میشنوم اونم نه یکی دو تا, فکر کنم حدود ٣٠-٢٠ تا دارن باهم میخونن, همش دارم لذت میبرم و احترام میذارم!!!!!!!!!!!آخه چاره ای هم ندارمسوال

الان هیچگونه دردی ندارم و نی نی جان هم داره خستگی در میکنه و دست و پاشو کش و قوس میده. فکر کنم  با خدا دست به یکی کرده بودن که امروز منو خیس کنن ولی به من که خوش گذشت.لبخند

از خدای مهربون به خاطر همه چیزهای خوبی که بهم داده ممنونم.لبخند

فعلا تا انشاا... خبر خوش اومدن نی نی جان بای بای

  

 

 

...