من و دردانه ام







صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
فنگ شویی
توصیه مفید!
استعداد یادگیری کلمات رنگین
عرضی نیست...
دردانه .... من!
!case report
اطلاع رسانی
من و مادرم...
دیدار دوستان جانی...
آیا کیاراد دلتنگ مادر بزرگش است؟


()

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧


صفحات وبلاگ


لینک دوستان
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
کودک شیرین من -وبلاگ آموزشی
نی نی به به -وبلاگ آموزشی
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
انجمن هنر های تجسمی تبریز
شبکه ملی مدارس
مرکز آموزش سرگرمی های سازنده
یونیسف ایران
یونسکو ایران
باهم و برای هم دعا کنیم
هنا مامان سارا و بهار
سینا و مامان شین
لی لی و فرشته اش
بهار مامان امیر و آوا
توت فرنگی و عسل
کیاراد دردانه خودم
ننه قدقد و هوچهر
آزیتا و سوشیانس
صبا و نی نی ناز
مهسا و کوروش
نسیم و سروین
نسرین و باران
جلاله بشارتی
شایلی و شاینا
ونوشه و سارا
افشان و مارتیا
هدیه آسمانی
شری و سامی
لیلی و کیان
شیرین و آیین
محمود و نور
ساناز و هلن
هاله و ارشیا
فاطمه و پریا
آرزو و طاها
فریبا و ایلیا
نونوش و آوا
لیلا و مارتیا
لیلی و آراز
شیدا جون
لیلا و فراز
دارا و آسا
بیگ مام
المیرا
ساره
تارا
بهار
شیوا و رومینا
نقاشی کودکان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

من و دردانه دانا

من:

پارسال، همین موقع ها بود. داشتم از مراسم تولد کیاراد توی خونه پدری ام عکس می گرفتم. کیک و شمع عدد یک، پدرم و در کنارشون مادرم که کیاراد به بغل نشسته بود و حواسش به مرتب بودن همه چیز بود از جمله ژست پدرم و کنترل کیاراد که مترصد فرصتی برای کشف تزیینات کیک بود. چقدر خوشحال بودم آنروز...

امسال که داشتم از مراسم تولد کیاراد تو خونه پدریم عکس می گرفتم. کیک و عدد دو روی آن را نگاه می کردم. پدرم را که با ژست مخصوصش نشسته بود ، کیاراد را که کنار پدر نشسته بود و چشم دوخته بود به شمع و مترصد فرصتی برای فوت کردنش بود، و در کنار ایشان جای خالی مادرم بود و من می دیدمش که لبخند به لب داشت هر چند به جای مادرم همسر جدید پدرم نشسته بود. چقدر دلم گرفته بود ولی سعی می کردم لبخند ام محو نشود...

همسر پدرم خانم بسیار محترمی است که در غیاب ما به خوبی مراقب پدرمان است  هر چند پذیرش حضورش در  ابتدا سخت بود.


دردانه:

عاشق شربت و دارو هست. یعنی اصرار می کند که باز هم بهش شربت بدم. حتی اگر  استامینوفن باشد!!

این روزها که باز با سرماخوردگی دست به گریبان هستیم مدام سراغ شربت هایش را می گیرد. 3 شیشه شربت روی کابینت هست. روی نوک پا ایستاده و یکیشان را برداشته و از من میخواهد که اجازه دهم بخورد. میگویم باشه میدم ولی اول بگو تو چند تا شربت داری؟ به دو تا شیشه روی کابینت اشاره میکنه و میگه اونا دو تا هستند. میگم خب اگه اینی که دستت هست رو هم بذاری اونجا چند تا میشن؟ میگه اونوقت میشن سه تا. و بلافاصله میگه خب حالا بده بخورم.

چون وقت  دارو خوردنش نزدیک بود بهش میدم که بد قولی نکرده باشم، و در ضمن کیف می کنم از ریاضی دونستن پسرکم.


نصف شب بیدار شده و از من می خواد که بازی کنیم. بعد از کمی بازی میگم کیاراد من دیگه چشمام باز نمیشن. فکری میکنه و میگه اگه خوراکی بخوری چشمات باز میشه؟ من وقتی ذوق کشف راه حل رو تو صورتش میبینم میگم بله عزیزم باز میشه. بدو بدو میره از آشپزخونه و از توی کمد خوراکیهاش برام بیسکویت میاره. یه تیکه کوچولو میده دستم و یه تیکه هم می گیره دست خودش. با هر ذره بیسکویتی که من می خورم چشم میدوزه به چشمام و میگه باز شد چشمات؟ من میگم بله عزیزم دارن باز میشن. خودش هم تیکه های کوچولوتری رو میده بهم که بخورم و من تا میگم که دیگه چشمام باز شد، بلند میشه بقیه بیسکویت ها رو می بره میذاره تو کمدش و میاد میگه خب حالا بیا بازی کنیم...


حدود بیست روز پیش که بابا کریم قرار بود برای سمینار بره تهران، کیاراد اصرار می کرد که با باباش بره. بهش گفتم که بابا میره تهران به بچه ها درس یاد بده و زود بر میگرده. وقتی گفتم تهران جای دوری نیست و بابا زود می تونه برگرده راضی تر شد. ولی بعد از رفتنش می گفت که پس من به کی درس یاد بدم. من چند تیکه مقوا آوردم و روی اونا چند تا کلمه نوشتم و چسبوندمشون به دیوار و گفتم استاد کیاراد حالا شما بیا اینا رو به من یاد بده. بهش گفتم که هر کدومشون چی هست و یادش موند! 9 تا کلمه. از اون روز چند بار در موقعیت های مختلف روی کاغذ اون کلمه ها رو نوشته  و ازش پرسیده ام که مطمئن بشم کلمه ها رو از روی محل و موقعیتشون نسبت به هم حفظ نکرده. تا امروز گاها یکی دو تاشون رو نمیتونست بخونه ولی امروز اون نه تا کلمه رو کامل بلد شده و جند تا کلمه دیگه هم هست که هنوز 100 درصد نشده بلد شدنشون.

 

و اما سوالات بی پایانش که با افزودن "چرا" یا "چطوری" به اول پاسخ سوال قبلیش تکرار میشه. گاه واقعا آدم کم میاره.

...