من و دردانه ام







صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
فنگ شویی
توصیه مفید!
استعداد یادگیری کلمات رنگین
عرضی نیست...
دردانه .... من!
!case report
اطلاع رسانی
من و مادرم...
دیدار دوستان جانی...
آیا کیاراد دلتنگ مادر بزرگش است؟


()

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧


صفحات وبلاگ


لینک دوستان
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
کودک شیرین من -وبلاگ آموزشی
نی نی به به -وبلاگ آموزشی
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
انجمن هنر های تجسمی تبریز
شبکه ملی مدارس
مرکز آموزش سرگرمی های سازنده
یونیسف ایران
یونسکو ایران
باهم و برای هم دعا کنیم
هنا مامان سارا و بهار
سینا و مامان شین
لی لی و فرشته اش
بهار مامان امیر و آوا
توت فرنگی و عسل
کیاراد دردانه خودم
ننه قدقد و هوچهر
آزیتا و سوشیانس
صبا و نی نی ناز
مهسا و کوروش
نسیم و سروین
نسرین و باران
جلاله بشارتی
شایلی و شاینا
ونوشه و سارا
افشان و مارتیا
هدیه آسمانی
شری و سامی
لیلی و کیان
شیرین و آیین
محمود و نور
ساناز و هلن
هاله و ارشیا
فاطمه و پریا
آرزو و طاها
فریبا و ایلیا
نونوش و آوا
لیلا و مارتیا
لیلی و آراز
شیدا جون
لیلا و فراز
دارا و آسا
بیگ مام
المیرا
ساره
تارا
بهار
شیوا و رومینا
نقاشی کودکان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

مهد کودک و پروژه پوشک

سلام

امروز رفتیم مهد کودک. کیاراد که اصلا اصلا ناراحت که نبود هیچ، دلش نمی خواست بیاد خونه!!

توی وبلاگ خودش یه توضیحاتی نوشته ام بخونین اگه دوست داشتین.

رفت بازی کرد و یه برچسب هم جایزه گرفت. قرار بود نیم ساعت بمونه و من اون بیرون منتظرش بودم ولی دو ساعت شد و هنوز دلش می خواست همراه خانم مربا! (کیاراد به مربی میگه) بازی کنه. میگه دوستش دختره و اسمش نعیمه هست. دختر بودنش رو دیدم ولی اسمش رو باید بپرسم ببینم واقعا یادش مونده؟

اگه اینطور پیش بره که من از همین فردا میتونم یه سر به دانشکده بزنم تو همین 2-3 ساعتی که فعلا میره مهد. قرار شده بعد از اتمام پروژه پوشک تمام وقت بمونه. البته بچه های زیر دو سال رو قبول نمی کنن ولی کیاراد چون میتونه خوب حرف بزنه قبولش کرده اند و شده کوچکترین بچه مهدشون.

اما از پروژه براتون بگم که وقتی یادش میندازیم خوبه ولی یهو میبینی میگه جیش اومد یا میگه اِ مامان بیا پی پی کردم. وقتی شورت آموزشی پاش هست که خیالم راحته ولی وقتی شورت معمولی پاش باشه (به دلیل خیس بودن شورت های آموزشی) می پرم بغلش میکنم که حداقل فقط شورت و شلوار خیس بشه و به زمین نرسه!!

تا حالا که آن تایم وقتی جیش میکنه میگه نه یک ثانیه زودتر!!



و اما الان داشتم سر رسیدم رو ورق می زدم چشمم به یه یادداشتی افتاد از خیال پردازی های کیاراد.

یازدهم تیر 1389

مامان دُنجیشک گَلدی اُتدی منیم الیمدَ، آتدیم گویَ گِتدی. (مامان گنجشک اومد نشست رو دست من، پرتش کردم هوا رفت).

 

...