من و دردانه ام







صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
فنگ شویی
توصیه مفید!
استعداد یادگیری کلمات رنگین
عرضی نیست...
دردانه .... من!
!case report
اطلاع رسانی
من و مادرم...
دیدار دوستان جانی...
آیا کیاراد دلتنگ مادر بزرگش است؟


()

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧


صفحات وبلاگ


لینک دوستان
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
کودک شیرین من -وبلاگ آموزشی
نی نی به به -وبلاگ آموزشی
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
انجمن هنر های تجسمی تبریز
شبکه ملی مدارس
مرکز آموزش سرگرمی های سازنده
یونیسف ایران
یونسکو ایران
باهم و برای هم دعا کنیم
هنا مامان سارا و بهار
سینا و مامان شین
لی لی و فرشته اش
بهار مامان امیر و آوا
توت فرنگی و عسل
کیاراد دردانه خودم
ننه قدقد و هوچهر
آزیتا و سوشیانس
صبا و نی نی ناز
مهسا و کوروش
نسیم و سروین
نسرین و باران
جلاله بشارتی
شایلی و شاینا
ونوشه و سارا
افشان و مارتیا
هدیه آسمانی
شری و سامی
لیلی و کیان
شیرین و آیین
محمود و نور
ساناز و هلن
هاله و ارشیا
فاطمه و پریا
آرزو و طاها
فریبا و ایلیا
نونوش و آوا
لیلا و مارتیا
لیلی و آراز
شیدا جون
لیلا و فراز
دارا و آسا
بیگ مام
المیرا
ساره
تارا
بهار
شیوا و رومینا
نقاشی کودکان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

داستانک دردانه

دردانه جدیدا علاقه داره که آب یا چایی رو از یه لیوان به دیگری بریزه و اگر هم زمین ریخت که چه بهتر، با دست میزنه روش و از صدای شلپ شلوپ اون لذت میبره. دیروز سر صبحونه چایی من رو ریخته وسط سفره!! داره همینطور نگاه میکنه و منتظر عکس العمل من هست. بهش میگم برو اون حوله زرد رو بیار اینجا رو خشک کنیم. نگاه میکنه در امتداد دستم که بسوی 2 تا حوله یکی زرد کوچک و اون یکی سفید/کرمی راه راه بزرگتر نشونه رفته. دوباره بهش میگم اون حوله زرد رو بیار عزیزم خودت اینجا رو خشک کن. میره حوله زرد رو میگیره دستش و بلند میکنه، سرش رو بر می گردونه میگه "ب"؟ ( با ساکن یعنی "این")

چند روز پیش داشتم به بابا کریم می گفتم که بنظرم میاد کیاراد چندان علاقه ای به نقاشی نداره... هر بار که مداد شمعی هاش رو دستش میدم فورا می خواد بخوره و من زود جمع می کنم. با خودکار یا مداد و ماژیک هم شاید هفته ای 2-3 برگ بخواد نقاشی بکنه....

ولی دیروز انگار که رو موود نقاشی کشیدن بود. با روان نویس 12 صفحه نقاشی کشید ( یعنی خط خطی کرد و صفحه پر شد و من مجبور شدم ورق بزنم به صفحه بعدی).

اگر تو عکس هاش دقت کرده باشین در 99 درصد موارد دست غالب دست چپش هست. قاشق ("داخ" در زبان کیاراد) گرفتن، نقاشی کردن("عکس" با تلفظ ترکی "ک"!!)، بازی کردن.


داستانک من

این روزا همه از بغض فرو خورده و نخورده می نویسن از این روزا. ولی من بغض ندارم. من عصبانی ام...فریاد فرو خورده دارم. اشک را میشه آروم ریخت و آروم تر شد ولی جایی برای فریاد نیست...ناراحت میشم و میمونم که مادر هایی که جوونشون رو از دست میدن چه میکنن با این غم بزرگ...و من نشسته ام و شیرین زبونی های پسرکم رو مزه مزه میکنم و روز به آخر می برم....

...