من و دردانه ام







صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
فنگ شویی
توصیه مفید!
استعداد یادگیری کلمات رنگین
عرضی نیست...
دردانه .... من!
!case report
اطلاع رسانی
من و مادرم...
دیدار دوستان جانی...
آیا کیاراد دلتنگ مادر بزرگش است؟


()

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧


صفحات وبلاگ


لینک دوستان
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
کودک شیرین من -وبلاگ آموزشی
نی نی به به -وبلاگ آموزشی
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
انجمن هنر های تجسمی تبریز
شبکه ملی مدارس
مرکز آموزش سرگرمی های سازنده
یونیسف ایران
یونسکو ایران
باهم و برای هم دعا کنیم
هنا مامان سارا و بهار
سینا و مامان شین
لی لی و فرشته اش
بهار مامان امیر و آوا
توت فرنگی و عسل
کیاراد دردانه خودم
ننه قدقد و هوچهر
آزیتا و سوشیانس
صبا و نی نی ناز
مهسا و کوروش
نسیم و سروین
نسرین و باران
جلاله بشارتی
شایلی و شاینا
ونوشه و سارا
افشان و مارتیا
هدیه آسمانی
شری و سامی
لیلی و کیان
شیرین و آیین
محمود و نور
ساناز و هلن
هاله و ارشیا
فاطمه و پریا
آرزو و طاها
فریبا و ایلیا
نونوش و آوا
لیلا و مارتیا
لیلی و آراز
شیدا جون
لیلا و فراز
دارا و آسا
بیگ مام
المیرا
ساره
تارا
بهار
شیوا و رومینا
نقاشی کودکان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

زندگی دارد قشنگتر می شود.

داستانک دردانه

این روز ها دردانه هر لحظه در حال خلق داستانک های ناب و به یاد ماندنی و شیرین هست و من واقعا نمی دونم کدام را بنویسم که ثبت شود در اینجا.

به کتاب "کی مامان کیه" میگه "مامان". یعنی داره اسم کتاب رو میگه.

عشق به کتاب چنان زیاده که حتی در طول پروسه لباس پوشیدن برای رفتن به مهمونی، حداقل 3-4 تا کتاب خونده میشه. یعنی اگه نخونم اجازه لباس پوشیدن نمی ده.

کتاب به دست میاد کنارم، دستم رو میگیره تو دستش و کتاب رو میده دستم و بعد دنده عقب می شینه تو بغلم و جیغ شادی می کشه که یعنی خوشحاله که قراره کتاب بخونیم.

یه بازی خودش اختراع کرده، اینطوریه که شروع می کنه به ادا در آوردن با دست و پا و صورت و کلا به هر ترتیبی که ممکن هست. دراز کشیدن و پرت کردن خودش و انگشت تو گوشش فرو کردن و ... طرف مقابل بازی که معمولا من هستم هم باید هر کاری اون میکنه رو تکرار کنم. اگر هم منصرف بشم ناراحت میشه. اگه درست انجام ندم دوباره تکرار میکنه، اگه دراز بکشم و بلند نشم بلندم میکنه، اگه حواسم به چیزی پرت بشه با دست سرم رو بر می گردونه و کلا باید 6 دانگ حواسم به بازی باشه. حتی اگه 10 دقیقه یا بیشتر این ادا در آوردن ها طول بکشه.

از اینکه بچه های دیگه به وسایلش دست بزنند ناراحت میشه. من هم که حق ندارم حتی دست بچه های دیگه رو در حضور کیاراد بگیرم چه برسه به اینکه بغلشون بکنم. اول لباش رو جمع میکنه وبهمراه پرت کردن سرش به عقب میگه نه و بعد مثل ابر بهاری گریه میکنه و اشک های جگر سوزش دل همه رو کباب میکنه.

 

بعدا نوشت:

-گوشی تلفن رو بر میداره و شماره میگیره و میگه "دو سه تااا" و بعد شروع به صحبت کردن می کنه و میگه "ایوو لُلام" (یعنی الو سلام) و بعد یک سری اصوات فضایی از خودش در میاره که نمی دونم به چه زبونی هست ولی لابد داره با خدا یا فرشته ها که دلش براشون تنگ شده حرف می زنه!!!

- موچین رو بر میداره و آینه کوچولو رو میگیره دستش و سعی میکنه ابروهاش رو اصلاح کنه. جالبه به چشماش نمی زنه و مراقب خودش هست.

-سوزن رو از من میگیره و فشار میده روی پارچه و بعد که مثلا دوخت میده به من و میگه "جیییز".

-تا جیش میکنه بلافاصله اعلام میکنه و دستش رو میگذاره روی پوشکش.

- تا بابایی میره دستشویی فورا اشاره می کنه به دستشویی و میگه "جیییششش" و من با هر بار تکرار ایشون باید تایید کنم که بله بابایی رفت دستشویی...

 


داستانک من:

تصمیم گرفتیم برای رفتن به امریکا تا جایی که دست ما هست پیش بریم. سپردیم به خدا که راه را نشانمان دهد. راستش از یک طرف ته ته دلمان از اینکه برویم یک جورایی نگران بودیم و نمی دانستیم چرا؟ ا زطرف دیگر از اینکه این فرصت را از دست بدهیم ناراحت می شدیم. سعی می کردیم چه برای رفتن و چه برای ماندن خودمان را قانع کنیم ولی نمی شد. برای همین هم سپردیم دست خدا و نشانه ها...

رفتیم دبی برای مصاحبه برای گرفتن ویزا... گفتند تمام شرایطتان عالیه. ولی بنا به 2 دلیل نمی توانیم الان برایتان ویزا صادر کنیم. می توانید بعدا دوباره درخواست دهید.

دلیل اول این بود که ما کمتر از یکسال است که از ژاپن برگشته ایم و الان می خواهیم برویم امریکا. این یعنی اینکه خانواده برایمان چندان اهمیت ندارد!!

دلیل دوم این بود که ما وابستگی کاری با دولت ایران نداریم ( کریم بنا به دلایلی موضوع استخدام بودنش را ننوشته بود در برگه مربوطه).

از این دو مورد می توان نتیجه گرفت که ما می خواهیم برویم و برنگردیم.

گفتند باید صبر کنیم وقتی که یکسال از برگشتمان از ژاپن گذشت دوباره درخواست دهیم و یا به طریقی تعلق خاطرمان به ایران عزیز را ثابت کنیم.

تعلق خاطر را می شد با نشان دادن اسناد ملکی و استخدام کاری ثابت کرد و منتظر نماند...ولی ما لبخندی زدیم و تشکر کردیم و برگشتیم. فهمیدیم که نباید برویم.

داریم کم کم لانه مان را می چینیم که زندگی کنیم و حداقل تا چند سال به رفتن فکر نکنیم...جالب است از زمانی که از پا در هوایی خارج شده ایم زندگی دارد قشنگتر می شود. فقط نمی دانم چرا خرید کردن برایم خوشایند نیست. یعنی اگر ضروری نبودند ترجیح می دادم وسایل خانه زیادی نخریم. مخصوصا وسایل آشپزخانه. وقتی به خرید این وسایل فکر می کنم احساس می کنم دارم در گِل فرو می روم!!!


این روز ها سرگرم عروسی برادرم بودیم و تا حدودی هستیم هنوز.

راستی چه کنیم با این حاجی هایی که بر می گردند و ترس از انفلوآنزا دیدارشان را میسر نمی کند و من می مانم و ناراحتی و حرف و حدیث های اطرافیان...

 

...