من و دردانه ام







صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
فنگ شویی
توصیه مفید!
استعداد یادگیری کلمات رنگین
عرضی نیست...
دردانه .... من!
!case report
اطلاع رسانی
من و مادرم...
دیدار دوستان جانی...
آیا کیاراد دلتنگ مادر بزرگش است؟


()

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧


صفحات وبلاگ


لینک دوستان
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
کودک شیرین من -وبلاگ آموزشی
نی نی به به -وبلاگ آموزشی
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
انجمن هنر های تجسمی تبریز
شبکه ملی مدارس
مرکز آموزش سرگرمی های سازنده
یونیسف ایران
یونسکو ایران
باهم و برای هم دعا کنیم
هنا مامان سارا و بهار
سینا و مامان شین
لی لی و فرشته اش
بهار مامان امیر و آوا
توت فرنگی و عسل
کیاراد دردانه خودم
ننه قدقد و هوچهر
آزیتا و سوشیانس
صبا و نی نی ناز
مهسا و کوروش
نسیم و سروین
نسرین و باران
جلاله بشارتی
شایلی و شاینا
ونوشه و سارا
افشان و مارتیا
هدیه آسمانی
شری و سامی
لیلی و کیان
شیرین و آیین
محمود و نور
ساناز و هلن
هاله و ارشیا
فاطمه و پریا
آرزو و طاها
فریبا و ایلیا
نونوش و آوا
لیلا و مارتیا
لیلی و آراز
شیدا جون
لیلا و فراز
دارا و آسا
بیگ مام
المیرا
ساره
تارا
بهار
شیوا و رومینا
نقاشی کودکان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

امروز

داستانک دردانه

- میروم آشپزخانه و مشغول کار میشوم. دردانه بدنبالم نمی آید و من فرصت را غنیمتی می بینم تا ظرف ها را بشورم. گوشم را تیز می کنم و صدایی نمی شنوم. بر می گردم ببینم مشغول چه شده که مرا فراموش کرده، صحنه ای که میبینم مرا میبرد به حدود 9 ماهگیش که وقتی برای اولین بار درب بطری آب را باز کرد... می بینم درب بطری یک و نیم لیتری آب را باز کرده و همه اش را روی فرش خالی کرده. شلوارش هم خیس است و با دست می کوبد روی فرش و لذت می برد از هنری که به خرج داده...

 

-صبحانه را زودتر شروع کرده ایم و انگار دردانه هنور اشتهایی برای خوردن ندارد. دورتر از من نشسته و با چند تا چوب رختی که روی زمین هست بازی می کند. آنها را زیر فرش قایم می کند و می گوید "دِد دی" یعنی رفت،(البته این روز ها هر چه گم شود باید زیر فرش ها را بگردیم!!)، و بعد خودش آنها را بیرون می آورد و با خوشحالی می گوید "دَ دی" یعنی آمد... من هم ضمن تماشا، به اینکه معنی "رفتن" و "آمدن" را خوب میداند فکر میکنم.

 

-از دیروز شروع کرده ایم به بازی های تخیلی با عروسک ها و بقیه اسباب بازیها را هم به کمک می گیریم. داستان معمولا با یکی بود یکی نبود شروع میشه. دیروز وقتی گفتم یکی بود یکی نبود...دردانه با دقت نگاهم کرد و اشاره کرد به اتاق خواب. من بعبعی (شائون) رو برداشتم و قصه رو شروع کردم. قیافه شاد و خندان و هیجان زده دردانه برایم خیلی جالب بود. انگار این نوع قصه رو خیلی دوست داشت.

امروز خواستم دردانه هم وارد قصه سازی شود... وقتی توی قصه "گیلی گیلی" (عروسک پارچه ای نارنجی رنگ با موهای خرگوشی) اومد و سوار بعبعی شد و بعبی رفت باهاش بازی کنه و دیگه نونش رو نخورد، دردانه خرس تپلش رو برداشت و با گفتن "هام هام" و با حرکت دهانش که خوردن رو تقلید می کرد سر خرسش رو چسبوند به نون بعبعی. خیلی خوشم اومد. من هم تایید کردم که بله بعبعی رفت بازی کنه و خرسی اومد نونش رو خورد...(قصه امروز با دیروز کلا متفاوت شروع شده و بود و موضوعش فرق می کرد. منظورم اینه که کار دردانه مربوط به قصه دیروز نبود.)

 

-کم کم بازی های تخیلی کیاراد شروع شده و کار من سخت تر شده. راستش می ترسم از اینکه  گاهی نفهمم منظورش چی هست. مثلا امروز با چسبوندن 3 تا تیکه از لگوهاش بهم یه چیزی شبیه دیوار درست کرد (2 تا لوگو بلند و 1 تیکه کوتاه تر که روی هم چسبیده اند) و شروع کرد ضمن در آوردن صدای "چیشش" یا "ششششش" به ریختن آب روی لباس من .بعد هم دست می کشید روی بلوزم انگار که می خواد خیس بودنش رو چک بکنه. بعد من با احتیاط که مبادا غلط تشخیص داده باشم، گفتم داری آب میریزی؟ خوشبختانه از اون خنده های مخصوص زمانی که از درست تشخیص داده شدن منظورش خوشحال میشه کرد. بعد هم هی تو دستام آب ریخت که بخورم و صورتم رو بشورم و بعد تشتی که گذاشته بودم اسباب بازی بریزیم توش رو از آب پر کرد و رو لباس های خودش ریخت و ...هی داشت ادامه می داد که دیدم دارم کم میارم، با پیش کشیدن برج ساخته شده با لگو ها حواسش رو پرت کردم ...

 

داستانک من

این روزها ذهنم پر است از بالا پایین کردن مزایا و معایب رفتن و ماندن. انگار روح و فکرم را مثل لایه های پیاز جدا می کنم تا برسم به درونی ترین لایه. بی شک به عریان ترین حسم که برسم آسوده خواهم توانست تصمیم بگیرم که کجا و در چه شرایطی خوشبخت تر هستم...

 

 

 

 

کیاراد هم بر روز شد.

 

...