من و دردانه ام







صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
فنگ شویی
توصیه مفید!
استعداد یادگیری کلمات رنگین
عرضی نیست...
دردانه .... من!
!case report
اطلاع رسانی
من و مادرم...
دیدار دوستان جانی...
آیا کیاراد دلتنگ مادر بزرگش است؟


()

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧


صفحات وبلاگ


لینک دوستان
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
کودک شیرین من -وبلاگ آموزشی
نی نی به به -وبلاگ آموزشی
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
انجمن هنر های تجسمی تبریز
شبکه ملی مدارس
مرکز آموزش سرگرمی های سازنده
یونیسف ایران
یونسکو ایران
باهم و برای هم دعا کنیم
هنا مامان سارا و بهار
سینا و مامان شین
لی لی و فرشته اش
بهار مامان امیر و آوا
توت فرنگی و عسل
کیاراد دردانه خودم
ننه قدقد و هوچهر
آزیتا و سوشیانس
صبا و نی نی ناز
مهسا و کوروش
نسیم و سروین
نسرین و باران
جلاله بشارتی
شایلی و شاینا
ونوشه و سارا
افشان و مارتیا
هدیه آسمانی
شری و سامی
لیلی و کیان
شیرین و آیین
محمود و نور
ساناز و هلن
هاله و ارشیا
فاطمه و پریا
آرزو و طاها
فریبا و ایلیا
نونوش و آوا
لیلا و مارتیا
لیلی و آراز
شیدا جون
لیلا و فراز
دارا و آسا
بیگ مام
المیرا
ساره
تارا
بهار
شیوا و رومینا
نقاشی کودکان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

یه توک پا اومدم سر کوچه دنبال نشانه می گردم...

داستانک دردانه

به صدای شعف و شادیش بر می گردم و میبینم دارد توی اتاق راه میرود. ...،3، 4، 5، شروع میکنم به شمردن و آفففریننن گفتن، تا بر میگردد نگاهم کند تعادلش بهم می خورد و می افتد...

بی آنکه خسته شود بارها بلند می شود و چند قدم بر می دارد و بعد می نشیند... کاش برای همیشه چنین پشتکاری داشته باشد.


داستانک من

چرا این جا می نویسم؟ واقعا چرا؟ انگار عادت کرده ام. انگار عادت کرده ام دل مشغولی ها، غر ها، اندک شادیها و خاطراتم را با دوستان دنیای مجازی شریک شوم. انگار این شریک شدن در اندرون آدم هست و هر چقدر هم که بخواهد به رویش نیاورد، در حقیقت از این کار خوشش میاید. شاید زنانی که سر کوچه می ایستادند تا چند کلمه ای باهم درد دل کنند هم همین حس را داشتند. اینکه "اینترنت مثل خیابان هست" را قبول دارم و وبگردی برایم شده یه توک پا تا سر کوچه رفتن و اومدن تا ببینم که تازه چه خبر؟

امروز آمده ام سر کوچه تا ببینم کسی هست که حرف هایم را بشنود و خودش را جای من بگذارد و نظرش را بگوید تا کمکی باشد برایم...


مدتی پیش از "زندگی در کف" نوشتم. آیا زندگی در ایران همان زندگی در کف است در برابر زندگی در مثلا امریکا؟ اگر روح شما اندکی خسته باشد و در آستانه آرامش و موفقیت و رفاه باشید، حاضرید آن را رها کنید و به امید آینده بهتری برای فرزندتان و شاید امکانات بیشتر و بهتری شغلتان، کوچ کنید به آن سر دنیا که همه چیز را از اول شروع کنید و چند سالی باز بدوید تا به آرامش برسید... که اگر برسید آرامشی بهتری از این که اینجا دارید خواهد بود، هم برای شما و هم برای فرزندتان...و اگر نه که فکر دیگری باید بکنید برای ماندن در آنجا یا برگشتن و شروع به جبران عقب ماندگی کردن.

دردانه دارد هر روز چیز های بیشتری یاد می گیرد و من هر روز نگران تر می شوم از اینکه آیا خواهیم توانست مادر و پدر خوبی برایش باشیم. منظورم مادر و پدر بودن به اندازه کافی نیست... منظورم به اندازه ای است که کیاراد برایش آفریده شده است... به اندازه ای که بتوانیم کمک کنیم تا استعدادش را پیدا کند و راهش را بشناسد و مثل اکثر آدمها گم نشود در این هیاهوی زندگی و بعد بی آنکه بداند چرا آمد، برود و فراموش شود...

ما اگر تکه ای هستیم از جورچین کائنات، باید جایگاه خودمان را درست و به موقع پیدا بکنیم و شرایظی برای فرزندمان مهیا کنیم که دور خود نچرخد تا برسد به جایی که تصمیم درست ما می تواند مستقیم به همانجا برساندش.


مزه شیرین تنبلی دوباره آمده زیر دندانم و فکر زندگی در شرایطی که مجبور باشم در کارهایم منظم و جدی باشم، دعوتم می کند به ماندن در همین زندگی گل و بلبلی که پیش رویم است.... 

این یک واقعیت است که به اندازه ای که پول می دهی آش می خوری. همان نابرده رنج،گنج میسر نمی شود... و یا همان no pain, no gain.


می روم و منتظر معجزه الهی می مانم. منتظر نشانه ای برای کمک به پیدا کردن راهم. شاید آن معجزه، آن نشانه، از زبان شما برایم بیان خواهد شد...

 

 

 

کیاراد با عکس های قشنگش به روز شده...

 

...