من و دردانه ام







صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
فنگ شویی
توصیه مفید!
استعداد یادگیری کلمات رنگین
عرضی نیست...
دردانه .... من!
!case report
اطلاع رسانی
من و مادرم...
دیدار دوستان جانی...
آیا کیاراد دلتنگ مادر بزرگش است؟


()

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧


صفحات وبلاگ


لینک دوستان
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
کودک شیرین من -وبلاگ آموزشی
نی نی به به -وبلاگ آموزشی
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
انجمن هنر های تجسمی تبریز
شبکه ملی مدارس
مرکز آموزش سرگرمی های سازنده
یونیسف ایران
یونسکو ایران
باهم و برای هم دعا کنیم
هنا مامان سارا و بهار
سینا و مامان شین
لی لی و فرشته اش
بهار مامان امیر و آوا
توت فرنگی و عسل
کیاراد دردانه خودم
ننه قدقد و هوچهر
آزیتا و سوشیانس
صبا و نی نی ناز
مهسا و کوروش
نسیم و سروین
نسرین و باران
جلاله بشارتی
شایلی و شاینا
ونوشه و سارا
افشان و مارتیا
هدیه آسمانی
شری و سامی
لیلی و کیان
شیرین و آیین
محمود و نور
ساناز و هلن
هاله و ارشیا
فاطمه و پریا
آرزو و طاها
فریبا و ایلیا
نونوش و آوا
لیلا و مارتیا
لیلی و آراز
شیدا جون
لیلا و فراز
دارا و آسا
بیگ مام
المیرا
ساره
تارا
بهار
شیوا و رومینا
نقاشی کودکان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

"دت دو س تاا" و "داستان معصومه"

داستانک دردانه

در پست قبلی یادم رفت از شمردن دردانه بنویسم. ماجرا از 2-3 هفته پیش که تیم تراکتور سازی بازی داشت شروع شد. من و کیاراد در ضمن تماشای فوتبال برای اینکه حوصله کیاراد سر نرود داشتیم 4 دست و پا فوتبال بازی می کردیم و من از سر ذوق هر بار که می خواستم برم سمت توپ با خودم می شمردم "یک، دو، سه، چهار". طوری شد که بعدا کیاراد هم شروع کرد به شمردن. از آن روز به بعد وقتی می خواد به سرعت سمت چیزی بره شروع می کنه به شمردن و میگه "دِت، دو، سِ، تاا". جالبه که گاهی هم همین طوری برای خودش می شمره. من فکر می کنم هنوز تصوری از عدد و تعداد نداره و فقط آهنگش رو حفظ کرده...

البته "یک" رو به نظرم میدونه. چون تا بپرسیم چند سالت هست؟ فورا انگشت اشاره اش رو میاره بالا و میگه "دییی" که بر وزن "بیر" هست که در ترکی بمعنی "یک" هست.


داستانک من

این روز ها داستان معصومه دختر همسایه مامان اینا تو ذهنم هست و می خوام بنویسم که شاید اینطوری سبک بشم.

معصومه تقریبا 35 ساله هست. فکر می کنم دیپلم باشد. چادر سر می کند و به شدت مذهبی است. آنچه در مورد ازدواج و مادر شدنش شنیده ام را می خواهم بگویم.

معصومه حدودا در 28 سالگی ازدواج می کند (نمی دانم به خواست و علاقه خود یا صلاحدید پدر و مادرش). بعدا معلوم می شود که نمی تواند باردار شود. همسرش پیشنهاد می دهد که برود با یک زن ازدواج بکند و بعد او را طلاق دهد و بچه را برای معصومه بیاورد. نمی دانم کدام منطق معصومه را راضی به این کار می کند. منتظر ازدواج و بچه دار شدن هوو می ماند. همزمان با بارداری هووی محترم، معصومه شروع به تظاهر به بارداری در پیش فامیل و در و همسایه می کند و روی شکمش بالش می بندد و هر ماه سایزش را بزرگتر می کند تا موقع زایمان می رسد. قبل از زایمان برایش بیبی شاور به مدل ایرانی می گیرند و سیسمونی را به همه نشان می دهند. بعد از مدت کوتاهی همه معصومه را بچه به بغل و شادمان می بینند که این طرف و آن طرف می رود. شاید می خواسته همه ببینند که او هم مادر شده... او هم نوزادی دارد...میخواسته خودش هم باورش شود که کودکی در آغوش دارد...شاید هم می خواست همه شاهد باشند که او باردار شد و مادر شد، تا بعدا کسی نتواند کودکش را از او بگیرد...

اما بعد از چند ماه زنی پیدا می شود و در وسط محله با شوهر معصومه دعوا می کند که تو به من گفتی بچه را به آنها نشانش می دهی و زود بر می گردی و الان چند ماه است که خودت هم گم و گور شده ای... اختلاف بالا می گیرد و نهایتا کار به دادگاه می کشد...

الان شوهر معصومه با زن دومش و بچه اش زندگی می کند و معصومه را طلاق داده است.

معصومه که اسمش بنظرم به سرنوشتش هم میاید الان افسرده شده و از خانه بیرون نمی رود. مدتهاست کسی او را ندیده...


جایزه های پرشین بلاگ مبارک برنده ها باشد.

...