من و دردانه ام







صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
فنگ شویی
توصیه مفید!
استعداد یادگیری کلمات رنگین
عرضی نیست...
دردانه .... من!
!case report
اطلاع رسانی
من و مادرم...
دیدار دوستان جانی...
آیا کیاراد دلتنگ مادر بزرگش است؟


()

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧


صفحات وبلاگ


لینک دوستان
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
کودک شیرین من -وبلاگ آموزشی
نی نی به به -وبلاگ آموزشی
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
انجمن هنر های تجسمی تبریز
شبکه ملی مدارس
مرکز آموزش سرگرمی های سازنده
یونیسف ایران
یونسکو ایران
باهم و برای هم دعا کنیم
هنا مامان سارا و بهار
سینا و مامان شین
لی لی و فرشته اش
بهار مامان امیر و آوا
توت فرنگی و عسل
کیاراد دردانه خودم
ننه قدقد و هوچهر
آزیتا و سوشیانس
صبا و نی نی ناز
مهسا و کوروش
نسیم و سروین
نسرین و باران
جلاله بشارتی
شایلی و شاینا
ونوشه و سارا
افشان و مارتیا
هدیه آسمانی
شری و سامی
لیلی و کیان
شیرین و آیین
محمود و نور
ساناز و هلن
هاله و ارشیا
فاطمه و پریا
آرزو و طاها
فریبا و ایلیا
نونوش و آوا
لیلا و مارتیا
لیلی و آراز
شیدا جون
لیلا و فراز
دارا و آسا
بیگ مام
المیرا
ساره
تارا
بهار
شیوا و رومینا
نقاشی کودکان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

زندگی در کف

 "زندگی در کف" عنوانی است که موقع شستن ظرف ها به ذهنم رسید. 2 معنی می تواند داشته باشد که من به مفهوم معنی دوم آن فکر می کردم که این عنوان به ذهنم آمد. در نگاه اول شاید "کف" به معنی "حباب" برداشت شود و در پی آن بتوان چنین تصور کرد که زندگی ما در این دنیا همچون زندگی کردن در داخل دنیای کوچک و شکننده ای نظیر حباب است که با تلنگری به سادگی می ترکد و ما می پیودندیم به جهانی بزرگتر، به کل کاینات. با این تصور زندگی و مرگ راحت تر میشود و برای خود من اشتیاقم به مرگ بیشتر تا ببینم چه در پس پرده هست.

اما در معنی دوم که ذهن مرا بخود مشغول کرده بود و است، "کف" بمعنی "پایین ترین سطح" است. این روزها به این فکر می کنم که زندگی در سطوح پایین تر بدلیل شاید آزادی بیشتر یا قانون مندی کمتر راحت تر است. به الکترون ها فکر می کنم که در لایه های پایین تر از نظر انرژی پایدارترند و برای رفتن به لایه های بالاتر باید تحریک شوند و انرژی بگیرند. به زندگی در روستا و شهر، در شهرستان و پایتخت و به زندگی در جهان سوم و جهان اول فکر می کنم. برای تغییر محل زندگی و در نتیجه سطح زندگی به رده بالاتر باید انرژی لازم (پول، تحصیلات و ...) داشته باشی.

حال شما کدام را انتخاب می کنید؟ آیا دوست دارید در روستای خود کدخدا باشید یا در شهر کارمند؟ در شهرستان خود کارمند رده بالا باشید یا در پایتخت کارمند معمولی؟ دوست دارید در کشور خود مدیر، استاد دانشگاه و ... باشید یا در یک کشور جهان اول از صفر شروع کنید؟ آیا آن توانایی را در خود سراغ دارید که در یک کشور جهان اول از صفر شروع بکنید و با چند سال تاخیر برسید به مرتبه ای که در حال حاضر در زندگی خود دارید؟

زندگی در کف و بدون نگرانی از تغییر یا دل به دریا زدن و یک گام بزرگ برداشتن؟

...