من و دردانه ام







صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
درباره :
پروفایل
ایمیل مدیر وبلاگ
صفحه خانگی شود

مطالب اخیر
فنگ شویی
توصیه مفید!
استعداد یادگیری کلمات رنگین
عرضی نیست...
دردانه .... من!
!case report
اطلاع رسانی
من و مادرم...
دیدار دوستان جانی...
آیا کیاراد دلتنگ مادر بزرگش است؟


()

نویسندگان وبلاگ



آرشیو وبلاگ
بهمن ۸٩
دی ۸٩
آذر ۸٩
آبان ۸٩
مهر ۸٩
شهریور ۸٩
تیر ۸٩
خرداد ۸٩
اردیبهشت ۸٩
فروردین ۸٩
اسفند ۸۸
بهمن ۸۸
دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧


صفحات وبلاگ


لینک دوستان
زایمان شیرین ترین سختی دنیا
کودک شیرین من -وبلاگ آموزشی
نی نی به به -وبلاگ آموزشی
كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان
انجمن هنر های تجسمی تبریز
شبکه ملی مدارس
مرکز آموزش سرگرمی های سازنده
یونیسف ایران
یونسکو ایران
باهم و برای هم دعا کنیم
هنا مامان سارا و بهار
سینا و مامان شین
لی لی و فرشته اش
بهار مامان امیر و آوا
توت فرنگی و عسل
کیاراد دردانه خودم
ننه قدقد و هوچهر
آزیتا و سوشیانس
صبا و نی نی ناز
مهسا و کوروش
نسیم و سروین
نسرین و باران
جلاله بشارتی
شایلی و شاینا
ونوشه و سارا
افشان و مارتیا
هدیه آسمانی
شری و سامی
لیلی و کیان
شیرین و آیین
محمود و نور
ساناز و هلن
هاله و ارشیا
فاطمه و پریا
آرزو و طاها
فریبا و ایلیا
نونوش و آوا
لیلا و مارتیا
لیلی و آراز
شیدا جون
لیلا و فراز
دارا و آسا
بیگ مام
المیرا
ساره
تارا
بهار
شیوا و رومینا
نقاشی کودکان
قالب وبلاگ
اخبار ايران
طراحی وب سایت

آمار و خروجی
  rss 2.0  



لوگوی دوستان
وبلاگ فارسی

   

 

اول داستانکی از دردانه: 

امروز صبح سر سفره صبحانه کیاراد وقتی احساس کرد که دیگه سیر شده رفت کنار به طرف اسباب بازیها...

من در حالی که یه لقمه نقلی گرفته ام دستم: کیاراد بیا این رو هم بخور.

کیاراد که داشت 4 دست و پا می رفت برگشته: "اوخ".

منظورش "یوخ" هست بمعنی "نه".

من: عزیزم سیر شدی؟

کیاراد: "عممم". حرف "ع" هم ساکن است.

من: باشه برو بازی کن.

تا من سفره رو جمع بکنم میبینم که یه کتاب گرفته دستش داره میاد.

میاره و یه چیز هایی میگه. من هم میگم به به کتاب بیار عزیزم بخونیم.مشغول خوندن هستیم. عکس یه "شانه" تو کتاب هست. ازش می پرسم که با این چیکار میکنن؟ بر میگرده و به تلویزیون اشاره میکنه. فکر میکنم شاید می خواد تلویزیون رو روشن کنم.

می پرسم تلویزیون رو روشن کنم؟ بر می گرده و میره "شانه" من رو که جلوی تلویزیون افتاده بوده رو میاره و می کشه به موهام. با توجه به اینکه از دیروز ظهر که خونه نبودیم و شب هم کیاراد بعد از برگشتن بلافاصله خوابیده، چه حافظه خوبی داشته که یادش مونده بود که شونه من اونجاست.


داستانک من: تصمیم گرفته ام خیلی خیلی منظم باشم.

...